فرار از ديار نام و ننگ به خطه جام و جنگ
نمي دانم، نمي دانم اين قلم بي تاب و ملتهب، از پي اين همه خاك و رنگ، دلش را به كدامين خلوت پرهياهو سپرده كه آرام نمي گيرد و قانع نمي شود كه همه چيز همين هاست كه هست.
چرا اين همه از خدا و آفتاب و غروب و خاك گله دارد و چرا دلش را به دست همين باد نمي سپرد تا از اينجا ببردش.
نمي دانم، نمي دانم اين قلم بي تاب و ملتهب، از پس اين همه درد و داغ و دود و ديدار و دريغ، چرا باز آمده و چرا دست از سرش بر نمي دارد اين هوايي كه نيست، اما هست.
آنها كه رفتهاند و آنها كه نيامده، صدايي كه از هرم گلوي اسماعيل تا اوج حضور ميكائيل، عزرائيل، جبرائيل و آنك آواز پري كه ديگر نيست در روزگار مرگ خدا!
اين قلم مي داند كه هر چه هست، همين ها نيست و هر چه بوده، رفته، جايي كه در خاك نمي توان سراغش گرفت و در افلاك نمي توان صدايش كرد، حاجي احرام دگر بند ...!
گويند كه در خانه دل هست چراغي افروخته كاندر حرم افروختني نيست
حال كه صورتت را راست مي گيري پشت افق نمناك نبودن من و زل مي زني توي دلم و مي گويي خسته شدهام از اين همه نام و ننگ، حالا كه رد خستگيهايت را از اشك مادر هم پيداتر مي يابي، حالا خوب نگاه كن، گوش هايت را بگير و چشمهايت را ببند تا شايد كه خود را بازآفريني، گوشهايت را بگير و چشمهايت را ببند تا نغمه دلت را بفهمي و بشنوي و ببيني آنچه ناديدني است.
نه چنگ دل آهنگ دلكش مي زند، نه نغمهاي از عشق ماند كه آتشي برافزود، هر چه هست تويي و دلت كه حالا مانده كه بماند يا برود، بخواند يا نه و ... روزگار مرگ خدا!
خودپرستي يا عشق؟
درد يا بي دردي؟
عاشقان برگردند
يا تو بر مي گردي؟
همين كه اسمش را راهيان نور گذاشتند و فلش جادهاش را با شعارهاي با شعور پي گرفتند، همين كه چند سالي گذشت و آمد و شد، رفت و آمد، همين كه آبها از آسياب افتاد، ديدي كه تو ماندي و خودت؛ زمين تهي است ز رندان، همي تويي تنها...
و تو ديدي و شنيدي كه اگر همين خاك باشد كه هست و همين تا شعار كه روي پلاكاردها نوشته و همين جمع دوستان و همكلاسيها و هم محلهايها و هم زدن آشناييها در هماوردي خاك و گرد و گير و دار اينجا و آنجا؛ تا بدويم تا شايد از دوكوهه عقب نمانيم يا از شلمچه، جا.
تا بدويم تا بيلان كاريمان پروپيمان تر شود كه كاروان ما 10 منطقه را ديد و كاروان آنها 9 تا را و چقدر ضجه زديم و چقدر گريستيم.
كه هست كه بايد باشد اما .... اما نمي دانم، نمي دانم اين قلم بي تاب و ملتهب، از پس اين همه خاك و رنگ، دلش را به كدامين خلوت پرهياهو سپرده كه آرام نمي گيرد و قانع نمي شود كه «همه چيز همين هاست كه هست.»
و شهدا نزد خدايشان روزي مي خورند و شهدا آنقدرها زندهاند و شهيد يعني چه؟ و شهادت كدام است؟
و تو مي داني كه بنا نيست آن طور كه بلندگوها مي گويند از اينجا چيزي با خود ببري و تو مي داني كه آمده اي تا در اينجا چيزي از خود بگذاري و دست خالي برگردي كه تمام پر و پيمانهاي هستي و زندگي از همين «دستهاي خالي» و بركتشان بر مي خيزد.
و تو دوست داري كه ديگر گناه نكني، دوست داري؟ آبي تر! آبي تر از گناه!
/انتهاي پيام/