سينما و کنش مندي؛ روايت يک گريز
آخرین اخبار:
کد خبر:۹۲۴۹۶
بررسي الگوهاي سينماي معناگرا در ايران - 6

سينما و کنش مندي؛ روايت يک گريز

آنچه در نمونه هاي جدي سينماي معناگراي ايران شاهد بوده‌ايم بيش و پيش از آنکه نمايانگر يک ژانر حرفه اي سينمايي باشد، بازتاب کنش مندي مولفان و سازندگان خود است.

آنچه در نمونه هاي جدي و معتبر سينماي معناگراي ايران تا بدين جاي کار شاهد بوده‌ايم بيش و پيش از آنکه نمايانگر يک ژانر درست و حرفه اي سينمايي باشد، بازتاب کنش مندي مولفان و سازندگان خود است.

سينمايي که نه مرهون فهم بصري و سواد معرفتي کارگردان و نويسنده بلکه تابع اميال زمانه و ابتذالي است که در انحائ مختلف به جان اين سينما و اصحاب و مخاطبانش افتاده است.

وقتي مي گوييم ابتذال هم صرفا نمونه هاي مشهور و معمولش مد نظرمان نيست و الگوهاي نوآمد و رنگ عوض کرده آنهم که گاه خود را پشت عناوين فريبنده اي مخفي مي کنند هم مد نظر است.

اين نوع فيلم سازي، كشش قالب و تنه موضوع نيست، بلكه فرار از حقيقت و معاني و پناه بردن به ظواهر و مخفي شدن پشت عادت هاي تصويري كليشه شده و تكراري است.

از تلاقي داستان، روايت، شخصيت پردازي ها، اِلمان هاي تصويري و ديگر ويژگي هاي سينمايي و داستاني، «يك تكه نان» در اين گروه از آثار و از نظر دسته بندي آثار معناگرا، در گروه دوم يا سوم مي گنجد.

سينمايي نارسا، بدفهم و حاوي انبوهي از نشانه هاي ساختاري كه در وهله اول نه تنها فيلم را معنا نمي كند، بلكه كارآيي اش را در محاصره كردن مخاطب در چنبره شعارزدگي و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه، پي در پي به شدت و حدت نشان داده و البته او را در سردرگمي و وادادگي و دافعه نسبت به خود، قرار داده است.

فيلم از نظر نوع داستان و لوكيشن، بازگشتي است به همان پناه بردن به كوه و كوير كه به دليل ضعف شناخت و متن است.

گذشته از اين، سازنده نتوانسته در همين بستر روايي از داستانش نيز حركت منسجم و درستي داشته باشد.

فيلم در كش و قوس روايت، بيش از آنكه پايبند بيان صحيح اطلاعات و انسجام تصويري اش در سينما باشد، در گير و دار به رخ كشيدن انواع تصويرها و نشانه هاي به اصطلاح عارفانه خود است و در اين امر آن قدر شعارزده و شتاب زده پيش مي رود كه به نوعي، داستان و مخاطبش گم و به دست فراموشي سپرده مي شود.

مثلا مي توانيم در اين مورد به بخش هايي از اِلمان هاي فيلم اشاره كنيم كه براي افزايش غلظت بار معنايي و عرفاني آن توليد شده است.

حضور پيرمرد عارف مسلك فيلم كه به صورت كاملا نپخته، باسمه اي و به اصطلاح گل درشتي در فيلم جاسازي شده بود. حضوري كه هرگز نمي تواند كمكي به ساختار و محتواي اثر داشته باشد؛ نه از نظر شگردهاي دراماتيك و نه حتي از نظر به تصويركشاندن مينياتورهاي سنتي و عرفاني؛ زيرا همين اشكال زيبا هم در جايگاه و مقام بياني خود، اثرگذار و از حس زيبايي شناسانه مخاطب بهره مندند.

وگرنه پي در پي آوردن اين نشانه ها در معجوني از تصويرهاي بي ربط و درهم، هيچ بار مثبت عاطفي و ذهني براي مخاطب ايجاد نمي كند و او را با اصل و فرع داستاني خود همراه نمي سازد. تنها اتفاقي كه مي ا فتد، حس ناخوشايندي است كه بيننده را در برمي گيرد كه حاصل شعارزدگي و نامفهوم بودن اثر است.

البته به تمام اينها بايد قابليت روايي فيلم را در فيلم نامه و اجراي تصويري آن كه از دست رفته است، اضافه كرد. اين اثر با هوشمندي و دقت و ظرافت بيشتري ميتوانست اثري درخور توجه باشد و از تلفيق به جاي داستان ها و روايت خاص، فيلم نامه اي جالب توجه و قابل دفاع به دست آيد كه اين اتفاق نيفتاده است.

البته موقعيت هايي كوتاه كه دربردارنده اين ويژگي و شامل زيبايي هايي باشند، در فيلم يافت مي شود. مثلا شخصيت قيس مي توانست خيلي بهتر از اين، نقش راس هرم جريان هاي فيلم را داشته باشد و با حضور خود، پيرنگ منسجم و معرفت شناسانه اي به آنها ببخشد.

اشاره ام به معرفت شناسي به اين سبب است كه از قرار معلوم، سازنده قصد پردازش داستاني و روايت هاي چندگانه فيلمش را بر اساس جنبه هاي وجودي قيس و با هدف شناخت او به عنوان علت غايي در نظر داشته است.

بنابراين، چنين نگاهي به اين شخصيت كه بتواند به نوعي منظر تبديل شود، براي ديدن و شناختن ديگر افراد و پي بردن به حكمت اتفاق هاي ديگر فيلم لازم است. البته اين ايده و روند روايتي، بسيار جذاب و خوش ساخت و براي تماشاگر سينما هم بسيار خواستني است (و البته در سينماي ما بسيار نادر و خاص) و اي كاش يك تكه نان مي توانست بر اين معيار و بر اين بستر ساختاري حركت كند.

در اين ميان، به يك شخصيت پردازي روان و يك دست و قابل قبول مي توان اشاره كرد كه همان كربلايي قاسم است. پيرمرد مذهبي روستا كه عازم سفر حج است، مامور مي شود تا دروغ و راست بودن معجزه اي را كه از آن سخن مي گويند، بررسي كند. بازي خوب اسماعيل خلج هم توقع هاي بيننده را برآورده مي كند.

در اين مقام بايد به يك تداعي معنايي شگفت و موفق كه در لايه فهم بسيط داستان فيلم و بر مدار شخصيت كربلايي براي ما اتفاق مي افتد، اشاره كنم و آن بحث معجزه است. ما در فيلم شاهد يك معجزه اصلي هستيم. زني بيسواد به نام عزيز، حافظ قرآن شده است و ديگران براي شفا يافتن به او مي گروند.

اتفاقا روزگار امروز هم در اين ساحت ماشين زده زمانه توجه مردم به اين نوع معجزه هاست. رويدادهايي كه البته معجزه اند و مهم و قابل توجه، ممكن است در كنارشان معجزه هايي بس مهم تر و بزرگ تر و انساني تر رخ دهند كه دربردارنده پيام هاي جدي تر باشند. معجزه هاي مهم تري كه ظاهرا اصلي نيستند، ولي باطنا اصل هستند و در نگاه سازنده، غايت همه تحولات پيشين./انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار