در جست و جوي سينماي قدسي
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ آنچه در سينماي ايران به عنوان شبه ژانر معناگرا مطرح است نوعي تداخل است ميان منويات ذهني کارگردان و خواسته هاي بصري و داستاني مخاطب و طلب هاي معهود و مالوف مهندسان فرهنگي در اين سينما.
اين سه ضلع در مثلث که گاه حالتي به مراتب قناس تر از کليت سينماي ايران پيدا ميکند محملي مي شود براي برون يافت اين مجاري ذهني و مطلوب هاي فرضي که بايد سنجيد و ديد که تا چه حد قدرت دارد تا خود را در زمينه سينمايي آن نزديک به فرم و محتواي استاندارد و مخاطب به بروز و ظهور رساند.
در اين ميان آنچه بيش و پيش از هر چيز ديگر ارزش و لزوم مي يابد نوعي معرفت شناسي حققي و واقعي از اين سينماست.
اشاره به معرفت شناسي به اين سبب است كه از قرار معلوم، سازنده فيلم معناگرا در سينماي ايران قصد پردازش داستاني و روايت فيلمش را بر اساس جنبه هاي وجودي کاراکترهاي داستاني اش ندارد و با هدف شناخت او به عنوان علت غايي در نظر نداشته است.
بنابراين، چنين نگاهي به اين شخصيتهاي داستاني و سينمايي كه بتواند به نوعي منظر تبديل شود، براي ديدن و شناختن ديگر افراد و پي بردن به حكمت اتفاق هاي ديگر فيلم لازم است.
البته اين ايده و روند روايتي، بسيار جذاب و خوش ساخت و براي تماشاگر سينما هم بسيار خواستني است (و البته در سينماي ما بسيار نادر و خاص) و اي كاش «يك تكه نان» مي توانست بر اين معيار و بر اين بستر ساختاري حركت كند.
در اين ميان، به يك شخصيت پردازي روان و يك دست و قابل قبول مي توان اشاره كرد(در فيلم يک تکه نان) كه همان كربلايي قاسم است. پيرمرد مذهبي روستا كه عازم سفر حج است، مامور مي شود تا دروغ و راست بودن معجزه اي را كه از آن سخن مي گويند، بررسي كند.
بازي خوب اسماعيل خلج هم توقع هاي بيننده را برآورده مي كند. در اين مقام بايد به يك تداعي معنايي شگفت و موفق كه در لايه فهم بسيط داستان فيلم و بر مدار شخصيت كربلايي براي ما اتفاق مي افتد، اشاره كنم و آن بحث معجزه است.
ما در فيلم شاهد يك معجزه اصلي هستيم. زني بيسواد به نام عزيز، حافظ قرآن شده است و ديگران براي شفا يافتن به او مي گروند. اتفاقا روزگار امروز هم در اين ساحت ماشين زده زمانه توجه مردم به اين نوع معجزه هاست.
رويدادهايي كه البته معجزه اند و مهم و قابل توجه، ممكن است در كنارشان معجزه هايي بس مهم تر و بزرگ تر و انساني تر رخ دهند كه دربردارنده پيام هاي جدي تر باشند.
معجزه هاي مهم تري كه ظاهرا اصلي نيستند، ولي باطنا اصل هستند و در نگاه سازنده، غايت همه تحولات پيشين. يك نمونه آن، حضور و ظهور جوانكي ساده و كم هوش و مظلوم به نام قيس است كه نزد افراد جامعه هيچ جايگاه خاصي ندارد، ولي همين جوانك دريچه وقوع همان معجزه اول است.
در آخر فيلم به اين ديدگاه مي رسيم كه منبع الهام حفظ قرآن بر آن عزيز بيسواد هم همين قيس ساده و بي ادعاست. با اين تفاوت كه آن معجزه اول كه تشعشعي بيش نيست از اين منبع معصوم، انبوهي از آدميان و غوغايي از هروله و ازدحام را گرد خود آورده و اين معجزه اصلي كه البته نشانه اي از اعجاز هم - خوشبختانه يا متاسفانه!- به همراه ندارد، در تنهايي صورت مي گيرد.
مي توان گفت نكته درخشان از نظر محتواي معناگرايش، همين پديده اعجاز دروني و بيروني و اصلي و فرعي (و به تعبير ديگر و بهتر، اولي و ثانوي) است.
متاسفانه فيلمي كه مي توانست از نظر شخصيت پردازي، تقويت كننده اين بستر جذاب روايي و پيام متعالي معناگرايش باشد، به درك و اجراي نادرست مفهوم شخصيت ها و البته ت ها، الگوهاي باسم هاي و شعاري از آدم هاي كوه و كويري دچار شده است.
بي ترديد، از ضعيف ترين و شعارزده ترين صحنه هاي فيلم، پايان بندي ناشيانه، غير مبتكر و نخ نما شده فيلم است كه توانسته به تنهايي بار هدر دادن ايده مفهومي بكر فيلم را به لحاظ پردازش موضوع معجزه، به دوش بكشد و كار نقاط ضعف ديگر فيلم را تا حد زيادي آسان كند.
دخترك معلول، يك تكه نان را كه قيس متبركش كرده است، مي خورد و بعد شفا ميگيرد. سپس دنبال مرغ و خروس ها مي دود. سكانس كاملا تكراري و تداعي كننده رفتارهاي نئوعارفانه سياست هاي دهه شصت سينماي ايران.
تصويري در نهايت بي هنري و چنان رو و مستقيم گو كه هرگز به مخاطب فرصت چشيدن شهد شيرين يك پايان حس برانگيز، متفاوت و در عين حال متناسب با روند فيلم را نمي دهد.
به اعتقاد من، براي فرجام رفتار انساني و الهام وحياني قيس، هيچ نيازي به شيرفهم كردن مخاطب با اين صحنه رقت انگيز پاياني نبود.
فيلم مي توانست با همان حضور ساده و آهسته و اثرگذار قيس در كنار امام زاده به خوبي و زيبايي پايان يابد.
بي ترديد، يك تكه نان، ضعيف ترين ساخته كمال تبريزي است. من معتقدم فارغ از مباحث پيشين، در نگاهي جدي و متعالي و معتقد به سينماي اشراقي، نمي توان آن را در جرگه فيلم هاي معناگرا قرار داد؛ زيرا به دليل بسياري از ويژگي هاي هنري سينما و مفاهيم عرفاني و معنويات انساني و ديني، در سطح باقي مانده و جز مواردي اندك از پوسته و قشر، به درون و مغز نفوذ نكرده است.
از نظر آن نشانه و اِلمان گذاري هاي عجيب و غريب و عجولانه هم مي توان گفت بيش از آنكه معناگرا باشد، ظاهر گراست و بيش از آنكه مديون و مرهون مكتب فكري باشد، وام دار مكتوب غير عميق خود است./انتهاي پيام/