جوانان گرانقيمت و غايب ...
به گزارش گروه معارف «شبکه خبر دانشجو»، ... اين روزها وقتي كه در خيابانهاي شهر ميگردي- در خيابانها و محلههايي كه آينه آينه، خورشيد برافروخته اند- صداي افتخار ِمردمانيست كه به جوانانشان مفتخرند. جواناني پربها و گرانقيمت و غايب!كه البته از شدت ِحضورشان زنده تر از هر زندهاي هستند.
صحبت از هفتهي دفاع مقدس است. صحبت از اياميست كه تنها بهانهاي شده براي گراميداشت ِهشت سال از تقويم پرشكوه اين ديار. گروهي از مسئولان! و حتي مردم اين هفته را، تنها روزهايي مي دانند كه ميشود ياد شهدا را زنده نگه داشت! ؛- برخي كه اصلاً حواسشان به تاريخ نيست!- اما اهالي بسياري از محلههاي اين شهر و ديار، هر سال به ياد ِشهدايي كه تقديم ِناموس ِاين خاك كردهاند، شمع به دست به تكريم نشستهاند؛ نشسته كه نه!، ايستادهاند و همچنان به حفظِارزشها قامت بستهاند.
طفل پاورچين پاورچين دور شد كمكم از كوچهي ... نه! كجاست سهراب كه منظومهي عرفانياش را به جستجوي معرفتي ديگر ترسيم كند!؟. حالا «صداي پاي آبي» در كوچههاي محلههاي ايران به گوش ميرسد كه آبرو زاست. اين صداي جاري حالا چنان دلبري ميكند كه طفل روايت ما نه به قصد سياحت در خاك، بلكه به جستجو و طيران در آسمان و زيارت آيتهاي خداوندي؛ اين پيامبران معاصر؛ قدم به قدم در كوچههاي خاطره ميچرخد. خاطرههايي بس زنده، كه وقتي دقيقهايش هم به ذهنت خطور كند، از اشك سرشار ميشوي. امان از دست دريا!
طفل از كوچهي تاريخ به خيابان خاطره ميپيچد. خورشيد ولرم ماهِ قشنگ مهر بر پيشاني ِتقويم تابيده و روزها و شبهاي هفتهي دفاع مقدس است. منظريهي چشم ِطفل پُر ميشود از پرچمها و بيرقهايي كه يادماناند؛ و تصاويري كه يادآور ِ بچهمحلهاييست كه تا ديروز... علي، عاشق ِفاطمه بود. فاطمه دختر همسايه شان بود و خواهرِمحمد. علي با محمد رفيق بود. بنابراين، غيرت ِاين رفاقت نه ميگذاشت كه علي دلاش را هوار كه نه، فقط زمزمه حتي كند، و نه ميگذاشت كه مادرش حرفي با مادر ِمحمد بزند؛ كه خواهر ِرفيق، خواهر ِتني است. ارث اگر هم نبرد، اثر ميگذارد روي مردانگي و پاسداري. ناموس متكثر ميشود، اگر خوني در رگ ها بجوشد و جاني در كالبد جولان بدهد.
روزي غريبهاي از چند كوچه پايينتر، گنده لاتي باقي مانده از جاهليت ِ پِهِن پـَرورِ راه را بر فاطمه بست و دستش به چادر نرسيده، علي دست ِغاصب را... . و فاطمه تا آنروز و فرداي اعزام ِعلي به جبهه نمي دانست كه علي... بزرگان ِمحل ميگويند كه هنوز راز ِچهره ي سرخ از خجالت ِعلي در روز اعزام را نمي دانند. (رازي كه فقط مادرِعلي ِشهيد ميداند و فاطمه ي محزون). بزرگان ميگويند به علي با خنده گفتيم «اگر بروي جبهه، ديگر چه كسي دست ِ قرتي ها را از كتف درآورد!؟». ميگويند علي چشم اش را مثل درياي بيكراني گشود، و فارغ از شماره ي پلاك ِدرب ِ محبوب ِدل اش، دست كشيد روي پلاك ِروي سينه اش و گفت: مي ترسم اگر نروم، اجنبي به تكرار ِآن عربده، حالا بيايد لب ِكارون را كنار ِزاينده رود جار بزند.
ميترسم اگر نروم، غيرت مان مثل زاينده رود نجوشد و ناموسي نماند براي دفاع. و اين تنها يك حكايت از آنچه بود كه طفل ِروايت ما شنيده. طفل ِروايت ِما، يك تماشاگر ِمحض نيست!، او حتي يك تماشاگرنما هم نيست. (خدا نكند كه در ميلادهاي اين قوم و قبيله- قبيله اي به وسعت ايران- كودكي اينگونه حرام شود!). چرا كه او را با خاطره زائيدهاند. ناف او را به جاي بريدن، با خدا و خاك و قرآن و ارزش و فرهنگ و مليت و ناموس پيوند زدهاند. تا پريروز اگر شنيدن ِافسانههاي كهن بود، حالا ديروز تا امروزِ او پُر ازدحام از راويان ِبيمزاحمتي شده كه با مرحمت ِتمام، حكايت از روز و شبهاي قدر ِاين ديار ميگويند.
هشت سال از تقويم اين خاك، هر لحظهاش شب ِقدر بود و خداوند، عرفان ِنظري ِمندرج در قرآن كريماش را، در قدقامت ِعارفان ِ عملگرايي ميديد كه... منظريهي چشم ِطفل كه با هوش ِكامل، گوشهايش را نيوشندهي حكايتهاي غيرتمداري اين جوانان كرده است، در هرولهي كوچه و خيابان، پُر مي شود از پرچمها و بيرقهايي كه يادماناند؛ و تصاويري كه يادآور ِ بچهمحلهاييست كه تا ديروز...
اهالي محله هاي اين ديار، سال هاست كه خاطرههايشان را از ذهنيت به عينيت در ميآورند. تجسم ميبخشند و بخشندهاند. اگر تا ديروز گنجينهشان فقط دلي بود و هركس در سلام و احوال و جمعنشينيهاي مختصر، ياد شهداي محل را گرامي ميداشت، حالا اما يك عزم و خونِ عزيزي به پاشنهها و رگهاي محله دويده، و طبق ِيك قرار ِمقدس، هر سال در هفتهي دفاع مقدس كوچه ها را آذين ميبندند و حجله ميگذارند و پرچم ميزنند؛ و تصاوير شهدا را همچون بيرقهايي پُر رَمق به دوش ميكشند و بر دوش ِهم ميايستند و بر پيشاني ِديوارها نصب ميكنند.
حال و هوا، انگار كه همان سي سال پيش. اين هفتهي ناب، رنگ ِخاطره ميپاشد روي ديوارههاي روح. اگر تا ديروز عكسِ امام خميني(ره)آويز ميشد روي قلب و دگمهي جيب ِ سمت ِچپ ِپيراهن ِرزمنده، حالا عكس ِهمان رزمندهي شهيد با همان پيراهني كه عكس ِامام روي آن خوش نشسته، نصب ميشود روي ديوار محلهاي كه از آن اعزام شده. شهدايي كه هميشهي تاريخ، اميد ِجا نماندن از كاروانشان براي پيوستن به ياران ِحسين عليهالسلام هست؛ كه اگر... كه اگر اميد ِشهادت و جا نماندن از كاروان ِشهدا نبود، آنوقت حسين در صحراي تفتيده ي كربلا، در همهي گوشهاي كشيده شده و ممتد از ازل تا ابد ِتاريخ به فرياد و زمزمه نميگفت: «هل من ناصراً ينصرني» و هر روز را عاشورا و هر نقطه از خاك را كربلا نميدانست و نميخواست.
اين ياري خواهي ابديست؛ اين روز، هميشگيست و نقطه نقطهيكربلا، ريشه دوانده در سرتاسر نقشهيجهان؛ كه شنيدن ِآن نوا و روزنگاري ِآن تقويم و عزيمت ِمُدوّر به پيرامون ِآن جغرافياي همهگير، نيازمندِگوشي هُشيار، ذهني منظم و گامي مصمم است. راوي اگر بخواهد از كربلاي متكثر و منتشر ِايران، نشانيهايي بدهد، نوك ِانگشت سبابهاش را بايد بگيرد به سمت ِمغرب ِاين خاك كه مطلع ِخورشيدهاي بسياريست و به جان بگويد: فكه، هويزه، دهلاويه، جزيرهي مجنون؛ كه براي جنوناش بايد و حتما ليلي ِخدا بشوي. بسم ا... براي عاشقي./انتهاي پيام/