باز امشب کربلائي گشته‏ام
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۱۰۴۰۱

باز امشب کربلائي گشته‏ام

سوختم، آتش گرفتم، واي من / مي‏تراود کربلا از ناي من  / آه اي من! اي من گمگشته‏ام!  / باز امشب کربلائي گشته‏ام.    
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛
 
فلسفه نهضت حسيني 
 
علي اکبر خوشدل تهراني (خوشدل)
 
بزرگ فلسفه‏ نهضت حسين اينست
که مرگ سرخ به از زندگي ننگينست

حسين، مظهر آزادگي و آزاديست
خوشا کسي که چنينش مرام و آئينست

نه ظلم کن به کسي، ني بريز ظلم برو
که اين مرام حسينست و منطق دينست

همين نه گريه بر آن شاه تشنه‏ لب کافيست
اگر چه گريه بر آلام قلب، تسکينست

ببين که مقصد عالي نهضت او چيست
که درک آن سبب عز و جاه و تمکينست

فراز ني سر وي گر رود نباشد باک
که سرفرازي طاها و آل ياسينست

اگر چه داغ جوان تلخکام کردش، گفت
که مر در ره حفظ شرف چه شيرينست

ز خاک مردم آزاده بوي خون آيد
نشان شيعه و آثار پيروي اينست

ز خاک سرخ شهيدان کربلا، (خوشدل)!
دهان غنچه و دامان لاله، رنگينست
 
 
در اوج عطش!
 
قيصر امين پور
 
خود را چو ز نسل نور مي‏ناميدند
رفتند و، به کوي دوست آراميدند

سيراب شدند، زانکه در اوج عطش
آن حادثه را به شوق، آشاميدند!
 
اسب بي ‏سوار!
 
قيصر امين پور

اين خاک، به خون عاشقان رنگينست
اينست درين قبيله آئين، اينست

زين روست که بي‏سوار برمي‏گردد
اسب تو، که زين و يال او خونينست!
قيصر امين ‏پور
 
هر چه دارم ز يمن دولت تست
 
ناصر فيض
 
کينه در سينه‏ام نمي‏گنجد
دلم آگنده از محبت تست

اي حسين! اي هماره شاهد عشق!
عشق، پاينده از شهادت تست
 
لوح آئين سرخ تست، فلق
شفق، آئينه‏ي جراحت تست

موي صبح از غم تو گشته سپيد
شب، سيه‏ پوش از مصيبت تست

لاله، دلخون ولي به سوز وگداز
نوحه‏پرداز داغ غربت تست

اي ابرمرد! دست‏ابر کريم
برگي از دفتر سخاوت تست

دل اهل يقين به سايه‏ي عشق
روشن از پرتو هدايت تست

هر سحرگه که ميدمد خورشيد
همه در سايه‏ي عنايت تست

از تو سبزست نخل غيرت و عشق
کربلا، شعر سرخ همت تست

گرچه در چرخ چارمست مسيح
يکي از خادمان حضرت تست

کربلا، اين قيامت خونين
واژه يي از حديث قامت تست

قامتي در مناي خون‏ بستي
که قيامت از آن قيامت تست

ناي قرآن کجا شود خاموش؟
اوج ني، منبر تلاوت تست

بيتو، هستي گل خزان زده است
که بهار از تو و طراوت تست

اينکه از دوزخم امان دارد
ديدن روي رشگ جنت تست
 
چه کنم؟ راه کربلا بسته ست
آرزوي دلم زيارت تست

مهر پاکت چه کرده با دل خلق؟!
هر کجا مي‏رويم صحبت تست

شعرم، آهنگ نينوا دارد
گرچه اين روزها، ولادت تست

روز عيدست و روز شادي و شور
شعر من در غم شهادت تست
 
روز محشر به (فيض) عشق، حسين!
چشم من بر تو و شفاعت تست
 
بر خشک‏چوب نيزه‏ها، گل کرد خورشيد
 
علي معلم

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه، گوئي خواب ديدم!
 
خورشيد را بر نيزه، آري اين چنينست
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگينست

من زخم خوردم، صبر کردم، دير کردم
من با حسين از کربلا شبگير کردم

آن روز در جام شفق، مل کرد خورشيد
بر خشک‏چوب نيزه‏ها گل کرد خورشيد

فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد
وادي به وادي خون پاکان موج ميزد

بيدرد مردم ما، خدا! بيدرد مردم
نامرد مردم ما، خدا! نامرد مردم

از پا حسين افتاد و، ما بر پاي بوديم!
زينب اسيري رفت و، ما بر جاي بوديم!
 
از دست ما بر ريگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفي را سر بريدند!
مرغان بستان خدا را پر بريدند!

در برگريز باغ زهرا، برگ کرديم!
زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم!

چون بيوگان، ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما!

روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد
بر خشک ‏چوب نيزه‏ها گل کرد خورشيد
 

اي پرده‏ي کائنات، زينب!
 
علي موسوي گرمارودي

اي جوهر مردي زنانه
مردي ز تو يافت پشتوانه

اي چادر عفت تو لولاک
از شرم تو شرم را جگر، چاک!

يک دشت شقايق بهشتي
بر سينه ز داغ و درد، کشتي
 
اي بذر غم و، شکوفه‏ي درد
بر دشت عقيق خون، گل زرد!
 
افراشته باد قامت غم!
تا قامت زينب‏ست پرچم
 
از پشت علي، حسين ديگر؟
يا آنکه عليست زير معجر؟!
 
چشمان عليست در نگاهش
توفان خداست، ابر آهش
 
در بيشه‏ي سرخ، غم‏نوردي
سرمشق کمال، شيرمردي
 
آن لحظه‏ي داغ پر فروزش
آن لحظه‏ي درد و عشق و سوزش
 
آن لحظه‏ي رفتن برادر
آن دم که طپيد عرش اکبر
 
آن لحظه‏ي واپسين رفتن
در سينه‏ي دشت تفته، خفتن
 
آن لحظه‏ي دوري و جدائي
آن آن اراده‏ي خدائي
 
چشمان علي ز پشت معجر
افتاده به ديدگان حيدر!
 
خورشيد ستاده بود بيتاب
و آن ديده‏ي ماه، غرقه‏ي آب
 
يک بيشه نگاه شير ماده
افتاده به قامت اراده
 
اين سوي، غم ايستاد والا
آن سوي، شرف بلندبالا
 
درياي غم ايستاد، بي‏موج
در پيش ستيغ رفعت و اوج
 
اين، دشت شکيب و غمگساري
آن، قله‏ي اوج استواري
 
اين، فاطمه در علي ستاده
وان، حيدر فاطمي نژاده
 
شمشير فراق را زمانه
افگند، که بگسلد ميانه!
 
خورشيد شد و، شفق بجا ماند
اندوه، سرود هجر برخواند
 
اين ماند، که با غمان بسازد
وان رفت، که نرد عشق بازد

مي‏برد تا بيسر و سامانيم
 
بهروز سپيدنامه
 
انتظاري تازه دارد چشم من
مي‏شکوفد خوشه‏هاي خشم من

در عزاي آل شبنم، سوختم
آه! اي اندوه مبهم، سوختم!

سوختم، آتش گرفتم، واي من
مي‏تراود کربلا از ناي من

آه اي من! اي من گمگشته‏ام!
باز امشب کربلائي گشته‏ام

زينب اينجا، بس غريب افتاده است
خطبه‏هايش، بي‏نصيب افتاده است

خطبه يعني: اعتراض آتشين
خطبه يعني: درد زين‏العابدين

خطبه يعني: همچو زينب، استوار
با تبسم ايستادن پاي دار      
      
خطبه يعني: تشنگي آموختن
در کنار آب، لب را دوختن

خطبه يعني: زن حريم پاکيست
جلوه يي از حجب و از بيباکيست

آنکه مست از باده‏ي تلخ شب‏ست
آشنا کي با صداي زينب است؟
 
/انتهاي پيام/
پربازدیدترین آخرین اخبار