کد خبر:۱۱۰۹۰۶
خاطره سرهنگ اديبي از شهيد لریجانی؛
او را بگیرید و پیشانی اش را ببوسید
رفتارش طوری بود که بچه های دسته به او عشق می ورزیدند. همه تلاشش بر این بود تا دوستی، برادری و معنویت را به بچه ها آموزش دهد. در صبحگاه ها یکدفعه یکی را نشان می کرد و دستور می داد بقیه بچه ها آن شخص را بگیرند و پیشانی اش را ببوسند.
به گزارش گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، حمیدرضا لریجانی از بسیجیان رزمنده ای بود که در مدت کوتاه عمرش در عملیات های زیادی شرکت کرد، تک پسر خانواده بود و شجاعت زیادش، او را به فردی شاخص در گردان تبدیل کرده بود.
شب اول عملیات کربلای 5 در گردان امام سجاد(ع) اولین آرپی جی را به سمت عراقی ها شلیک کرد و در عملیات تکمیلی کربلای 5 دستش مجروح شد اما به عقب نرفت و شب را تا صبح با بچه ها در عملیات ماند.
فردای آن روز ترکش خمپاره 60 دشمن، گلوی او را به شدت شکافت به نحوی که سفیدی زیر گلویش پیدا بود او را به عقب بردند اما بعد از مدت کوتاهی دوباهر برگشت و با آن وضع مجروح هم دست از جبهه آمدن برنداشت.
حمید قبل از عملیات بیت المقدس 2 در تهران با موتور به زمین خورد و استخوانهای ترقوه اش شکست اما با همان وضع در آن سرمای زمستان به آناهیتا مقر 275 گردان مسلم در کرمانشاه آمد و در همه آموزشها شرکت می کرد. به زمین که می خورد درد شدیدی داشت هرچه به او می گفتیم تو برای آموزش نیا ، قبول نمی کرد.
با اصرار فرماندهان، مسئول دسته شد رفتارش طوری بود که بچه های دسته به او عشق می ورزیدند .همه تلاشش بر این بود تا دوستی، برادری و معنویت را به بچه ها آموزش دهد. در صبحگاه ها یکدفعه یکی را نشان می کرد و دستور می داد بقیه بچه ها آن شخص را بگیرند و پیشانی اش را ببوسند.
صحنه دیدنی بود یکی جلو می دوید و فرار می کرد بقیه به دنبالش برای بوسیدن پیشانی اش. عملیات در مقطعی منتفی شد و گفتند فعلا در این منطقه عملیات نمی شود .ناراحت بود و می گفت نمی دانم چرا دوست دارم در این منطقه عملیات شود. برای مدت کوتاهی رفتیم مرخصی و زمانی که به آناهیتا برگشتیم گفتند بلافاصله آماده شوید برای عملیات.حمید خوشحال بود و می گفت ایام تولدم است .
مثل پروانه دور بچه های دسته اش می چرخید با اینکه چند شب نخوابیده بودیم و غذای خوبی نخورده بودیم اما او بسیار با نشاط و سرحال بود. شب قبل از عملیات، با وجود آن همه نیرو، فقط سه چادر داشتیم .
برای خوابیدن جا نبود. من و قاسم کنار چراغ علاءالدین نشستیم حمید هم آمد و تا صبح آنجا نشست و نخوابید. یکی از بچه ها بلند شد نماز شب بخواند حمید به او اعتراض کرد که چرا نماز شب می خوانی، به او گفتم: چه کارش داری؟گفت: نماز شب که بخواند،فردا شب شهید می شود. منطقه عملیات را توجیه شدیم . یک قرارگاه زرهی عراق بین دو لشکر و الاغلو بود که ما باید به آن حمله می کردیم.
حمید اصرار می کرد که من باید در این عملیات آر پی جی بگیرم ، چون فرمانده دسته بود اجازه ندادیم، آنقدر اصرار کرد تا راضی شدیم به شرط اینکه به مسئولیتش لطمه نخورد. شب پشت گردان عمار که نشسته بودیم ،حمید پشت یال های الاغلو پنهان شده بود و بدون تیراندازی و حدود صد عراقی را که از حمله بچه های لشکر عاشورا فرارکرده بودند ، به اسارت گرفته بود.
رفتیم داخل منطقه قرارگاه زرهی را پیدا کردیم .حمید با دسته اش قرارگاه را محاصره کرد، نزدیک صبح بود که دستور دادند روی یال پدافند کنید . دم دمای ظهر بود که حمید آمد و گفت : خسته شده ام می خواهم استراحت کنم .گفتم: جناح خودت را چند نفر بگذار و استراحت کن. چند دقیقه بعد داود آمد و گفت : تعدادی از بچه ها شهید شدند. گفتم :چه کسانی؟ جواب داد: صمدی، مسعود پسندیده و حمید. ترکشی به دست چپ حمید خورده بود و از میان شکاف دست ، قلبش را سوراخ کرده بود. چهره زیبایش نورانی تر از همیشه در حال استراحت بود .
وقتی جنازه اش را به پایین تپه کنار جاده و رودخانه بردند ،علی اقدسی مسئول یکی دیگر از دسته ها بالای سرش رفت تا با او وداع کند. در همان لحظه توپ مستقیم تانک دشمن شلیک شد و سر علی کنار حمید افتاد./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰