کد خبر:۱۳۳۱۱۱
آنانكه خواستند گمنام بمانند...
شهيدي كه دلتنگ مادرش بود
تابوتها را که آوردند توی معراج، قرار شد یک مادر شهید برود بالا، آمد برود توی قبر و استخوانهای پارچه پیچ شده را بگذارد توی قبر که گفتند: «حاج خانم! این نه، دومی.»؛ سومی هم نشد، رفت توی قبر چهارم استخوانها را در آغوش کشید و آرام گذاشت توی قبر.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ تابوت ها را که آوردند توی معراج، قرار شد یک مادر شهید برود بالا.
از جایش بلند شد، پلّه های معراج را آرام بالا رفت و رسید کنار قبر آجرپوش اول. آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ شده را بگذارد توی قبر که گفتند: «حاج خانم! این نه، دومی.»
رفت کنار قبر دوم، گفتند: «ببخشید، شما سومی رو تو قبر بذارین».
سومی هم نشد. رفت توی قبر چهارم. استخوانها را در آغوش کشید و آرام گذاشت توی قبر.
نمی دانست سِرّ آن اولی و دومی و سومی چه بود.
فقط حسّ مادرانه اش می گفت: « چهارمی هوای مادرش را کرده بود»./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰