«قندیل»؛ روایت زنی از درون پژاک / افشای پشتپرده شعار آزادی و سرنوشت زنان در گروهکها
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو، مراسم رونمایی از کتاب «قندیل»؛ خاطرات «بهار» عضو سابق گروهک پژاک، به قلم کیانوش گلزار راغب، امروز با حضور حجتالاسلام والمسلمین سید اسماعیل خطیب وزیر اطلاعات، جمعی از فعالان فرهنگی، نویسندگان و علاقهمندان حوزه تاریخ شفاهی، در حوزه هنری برگزار شد.
کیانوش گلزار راغب، نویسنده این اثر، در سخنانی با اشاره به مسیر چندساله خود در ثبت و روایت تحولات کردستان، اظهار کرد: پیش از این، آثاری همچون «عصرهای کریسکان»، «بردهسور» و «شنام» را نوشتهام که روایت خاطرات رزمندگان و جوانانی است که بخش مهمی از عمرشان درگیر فعالیت و مقابله با گروهکها شد؛ جوانانی که بسیاری از آنان به شهادت رسیدند و هنوز پیکر برخی به وطن بازنگشته است.
وی با اشاره به تقریظ رهبر معظم انقلاب بر کتاب «عصرهای کریسکان» افزود: این توجه باعث شد بخشی مغفول از تاریخ دفاع مقدس در کردستان، دوباره دیده شود و نگاه بخشی از جامعه نسبت به مردم این منطقه از بدبینی به تکریم تغییر یابد.
از روایت بیرونی تا اعتراف درونی
گلزار راغب با تأکید بر تفاوت کتاب «قندیل» با آثار پیشین خود گفت: همواره این دغدغه را داشتم که گروهکها تنها از بیرون روایت نشوند. وقتی ما درباره آنها سخن میگوییم، عدهای تصور میکنند روایتها یکسویه یا جانبدارانه است؛ اما وقتی یک عضو خودِ گروهک، با ذکر جزئیات، نامها و نشانهها، تجربهاش را بیان میکند، روایت واجد اعتبار و باورپذیری مضاعف میشود.
وی ادامه داد: «بهار» زنی است که سالها در فضای فعالیتهای تبلیغی، جذب نیرو و جمعآوری کمک مالی برای گروهکها حضور داشته و در نهایت با این تصور که میتواند با داعش مقابله کند، به گروه پژاک پیوست و بهعنوان نیروی مسلح، وارد فاز نظامی شد.
۱۰ سال عمر از دسترفته برای عبرت دیگران
نویسنده «قندیل» با اشاره به انگیزه راوی برای انتشار خاطراتش تصریح کرد: او بارها تأکید میکرد که حدود ۱۰ سال از عمرش در این مسیر تلف شده و رنجهای سنگینی را متحمل شده است. همین مسئله باعث شد تصمیم بگیرد خاطراتش را ثبت کند تا هشداری باشد برای جوانانی که ممکن است تحت تأثیر شعارهای ظاهرفریب، در آستانه ورود به این باتلاق قرار بگیرند.
گلزار راغب با اشاره به حساسیتهای خاطرهنگاری در حوزه گروهکها گفت: در این نوع آثار، حفظ امانت و دقت تاریخی یک اصل اساسی است. نام بردن از افراد زنده، اشاره به موقعیتها و جزئیات، کار را بسیار دشوار میکند و اجازه داستانپردازی و تخیل را از نویسنده میگیرد؛ به همین دلیل، برخی ظرفیتهای روایی ناچاراً کنار گذاشته شده تا سندیت خاطرات حفظ شود.
آزادیِ ادعایی و سلب کامل حقوق زنان
وی در بخش مهمی از سخنان خود، به وضعیت زنان در گروهکها پرداخت و گفت: خاطرات خانم بهار بهروشنی نشان میدهد که شعارهایی مانند آزادی زن، برابری جنسیتی و رهایی، در عمل به حذف ابتداییترین حقوق انسانی منجر میشود. زنان نه اجازه تماس با خانواده دارند، نه حق ازدواج، تشکیل خانواده و فرزندآوری و نه حتی امکان دسترسی به تلفن، تلویزیون یا ارتباط عادی با دنیای بیرون.
گلزار راغب افزود: زنان در این گروهکها مجبور به انجام سختترین کارهای فیزیکی، همسطح با مردان هستند و همزمان نوعی نگاه خصمانه و کینهمحور نسبت به مردان در ذهن آنها القا میشود؛ فرآیندی که در نهایت به فروپاشی هویت انسانی منجر میشود.
فرهنگ، سنگر اصلی مقابله با فریب
در ادامه این مراسم، حجتالاسلام والمسلمین سید اسماعیل خطیب وزیر اطلاعات، با تأکید بر نقش بنیادین فرهنگ در حیات فردی و اجتماعی، اظهار کرد: فرهنگ ریشه در فطرت انسان دارد و جامعهای که از فرهنگی اصیل و عمیق برخوردار باشد، مسیر رشد و کمال خود را از درون پیدا میکند.
وی افزود: انسان برخوردار از هویت فرهنگی، در مواجهه با پیچیدگیهای سیاسی و اجتماعی، قادر است جایگاه خود را تشخیص دهد و در مسیر درست بایستد. فرهنگ میتواند کنشهای اجتماعی، اعتراضها و تفاوتهای قومی و نسلی را در یک چارچوب هدفمند سامان دهد.
وزیر اطلاعات با اشاره به محتوای کتاب «قندیل» گفت: بسیاری از جریانها و گروهها، با استفاده از شعارهایی چون آزادی، حقوق بشر و عدالت، انسان را به مسیری میکشانند که نهتنها نسبتی با کرامت انسانی ندارد، بلکه او را از اخلاق و معنویت دور میکند. روایتهای مستند و صادقانه، بهترین ابزار برای افشای این واقعیتها هستند.
روایت، چراغ راه آینده
خطیب در پایان با قدردانی از نویسنده و راوی کتاب خاطرنشان کرد: تاریخ صرفاً روایت گذشته نیست، بلکه نقشه راه آینده است. کتابها و روایتهایی مانند «قندیل» میتوانند نسلهای بعدی را نسبت به دامهای فکری و شعارهای فریبنده آگاه کنند و مانع تکرار تجربههای تلخ شوند.
برشی از کتاب
راه طولانی بود و با هر قدمی که برمیداشتم، اعصابم بیشتر خرد میشد. خیلیها در مسیر اذیت شدند و بیمار شدند، اما من حتی به یک نفر هم کمک نکردم؛ با خودم میگفتم مگر کسی برای من دلش میسوخت که حالا من دلم بسوزد؟ بهترین روزهای عمرم داشت در این سرگردانی از دست میرفت. مدام از خودم میپرسیدم چرا اینجا هستم و چرا باید بمانم.
هر کس دنبال زندگی خودش بود، پس من چرا باید اینجا جان بکنم؟
وقتی به قندیل رسیدیم، از گروه جدا شدم و سوار یک تویوتا شدم به سمت آسوس. آن منطقه، محدوده نظامی پژاک بود. بعد از چند ساعت، راننده وسط راه نگه داشت و ناگهان پرسید: «بستنی میخوری؟»
سؤال عجیبی بود. سالها بود بستنی نخورده بودم. مثل بچهها ذوق کردم و با دلخوشی گفتم: «البته که میخورم.» وسط آن همه درگیری ذهنی، بستنی واقعاً چسبید. طعمش من را برد به خاطرات گذشته؛ به نوجوانی، به بستنی قیفیهای تابستان، به خانواده، دوستان و زندگیای که پشت سر گذاشته بودم.