عشق ممنوعه ؛ قصهای آشنا در دل تاریخ / ساواک در «کلاغ»؛ بیش از اندازه اتوکشیده + عکسنوشت
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، این حساسیت پس از ساخت سریال «تاسیان» به کارگردانی تینا پاکروان بیشتر شد؛ مجموعهای که با ارائه تصویری رمانتیک و فانتزی از جامعه پیش از انقلاب، با نقدهای متعددی درباره فاصله گرفتن از واقعیتهای تاریخی مواجه شد. اتفاقات اجتماعی و سیاسی اخیر، بهویژه تحولات دیماه، نیز سبب شد مسئله روایت گذشته و بازنمایی دوران پهلوی بیش از گذشته مورد توجه قرار گیرد.
از همین رو، هر اثر تازهای که به آن مقطع تاریخی میپردازد، خواهناخواه در معرض مقایسه با آثار پیشین قرار میگیرد. «کلاغ» ساخته محمدحسین مهدویان نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ هرچند میان این اثر و «تاسیان» ارتباط مستقیمی وجود ندارد، اما ذهن مخاطب این دو روایت را کنار یکدیگر قرار میدهد و از خود میپرسد که نمایش خانگی در بازنمایی آن دوره تا چه اندازه توانسته میان جذابیت دراماتیک و حقیقت تاریخی تعادل ایجاد کند؟
عشق ممنوعه؛ قصهای آشنا در دل تاریخ
هسته مرکزی داستان، رابطهای عاطفی میان یک مأمور ساواک و دختری با گرایشهای سیاسی متفاوت است؛ فرمولی که برای مخاطب نمایش خانگی چندان ناآشنا نیست. این رابطه میتوانست نقطه شروع یک روایت سیاسی و تاریخی جذاب باشد. تضاد میان موقعیت امنیتی جلال و نگاه سیاسی و اجتماعی دختر، ظرفیت آن را داشت که جامعه آن روز، شکافهای فکری و مناسبات قدرت را به تصویر بکشد.
اما به تدریج، قصه از این ظرفیت فاصله میگیرد و رابطه عاطفی به مرکز ثقل روایت تبدیل میشود. تاریخ به جای آنکه بستر اصلی داستان باشد، بیشتر به پسزمینهای برای پیشبرد یک ماجرای عاشقانه تبدیل میشود. اینجاست که «کلاغ» بخشی از ظرفیت اصلی خود را از دست میدهد.
ساواک در «کلاغ»؛ بیش از اندازه اتوکشیده
یکی از مهمترین نقاط قابل نقد سریال، نحوه بازنمایی ساواک است. ساواک در «کلاغ» در بسیاری از موقعیتها، بیش از اندازه اتوکشیده، مرتب و حتی بیخطر به نظر میرسد. مأموران این سازمان، حتی در موقعیتهای بازجویی و امنیتی، بیشتر شبیه شخصیتهایی از یک درام اجتماعی هستند تا نمایندگان یک ساختار امنیتی مخوف.
شخصیت جلال نیز در این میان، به جای آنکه بتواند پیچیدگی یک مأمور امنیتی را در دل یک ساختار سرکوبگر نشان دهد، بیش از هر چیز به مردی گرفتار در یک رابطه شخصی تبدیل میشود.
البته نمایش خشونت بهتنهایی معیار روایت تاریخی نیست؛ مسئله این است که ساختار ساواک و منطق عملکرد آن باید در روایت دارای وزن و اثرگذاری باشد. وقتی این مؤلفه کمرنگ میشود، تصویری شکل میگیرد که میتوان آن را نوعی «ساواک صورتی» دانست؛ سازمانی که نامش سنگین است، اما در روایت، چندان سنگینی تاریخی خود را نشان نمیدهد.
«کلاغ»؛ یک شکست یا یک فرصت ازدسترفته؟
«کلاغ» را نه میتوان اثری کاملاً شکستخورده دانست و نه اثری موفق در روایت تاریخی. مهدویان در فرم نشان داده که توانایی ساخت یک اثر چشمنواز را دارد. بازیگران از ظرفیت کافی برخوردارند و دوره تاریخی انتخابشده نیز سرشار از سوژههایی است که میتوانستند یک روایت سیاسی، معمایی و پرتعلیق خلق کنند. اما حلقه مفقوده، همان چیزی است که میتوانست همه این عناصر را کنار هم قرار دهد: فیلمنامه قدرتمند و روایت تاریخی منسجم.
شاید «کلاغ» بیش از آنکه یک شکست باشد، نمونه دیگری از فرصت ازدسترفته سریالسازی تاریخی در نمایش خانگی باشد؛ اثری که نشانههای یک کار خوب را در خود دارد، اما نتوانسته این نشانهها را در خدمت یک قصه ماندگار قرار دهد.
در نهایت، مسئله اصلی «کلاغ» نه بازیگران است، نه فرم و نه حتی انتخاب سوژه؛ مشکل اینجاست که تاریخ در حاشیه عشق مانده است و «کلاغ» با وجود همه ظرفیتهایش، هنوز بالوپر لازم برای اوج گرفتن را پیدا نکرده است.




