طلاق یکشبه اتفاق نمیافتد؛ وقتی خشم جای خود را به ناامیدی میدهد
فاطمه نیکوئی، روانشناس و مدرس دانشگاه در گفتوگو با خبرگزاری دانشجو با اشاره به نقش خانواده مبداء و تجربههای عاطفی فرد در سالهای اولیه زندگی در زوجهای در آستانه طلاق اظهار کرد: در تجربه من در اتاق درمان، یکی از مهمترین نکاتی که در زوجهای در آستانه جدایی بررسی میکنیم، خانواده مبدأ و تجربه عاطفی فرد در سالهای اولیه زندگی است. البته این به هیچوجه به این معنا نیست که مثلاً فرزند طلاق الزاماً در آینده طلاق میگیرد؛ ما درباره «سرنوشت» صحبت نمیکنیم، بلکه درباره الگوهای یادگرفتهشده و عوامل آسیبپذیری صحبت میکنیم.
وی ادامه داد: یکی از الگوهایی که زیاد دیده میشود، نحوه مواجهه خانواده با تعارض است. کودک فقط از والدینش یاد نمیگیرد که چه کسی را دوست داشته باشد؛ یاد میگیرد وقتی عصبانی، ناراحت، ناامن یا دلخور است، با فردی که برایش مهم است چه کار کند.
این روانشناس و مدرس دانشگاه بیان کرد: اگر در خانوادهای تعارضها با قهر، سکوت طولانی، تهدید به ترک، تحقیر یا پرخاشگری مدیریت شده باشد، احتمال دارد فرد در بزرگسالی نیز هنگام تعارض به یکی از همین الگوها برگردد. برای همین گاهی در اتاق درمان میبینیم یک زوج سر موضوعی کاملاً ساده شروع به اختلاف میکنند، اما خیلی سریع یکی وارد حمله میشود و دیگری سکوت یا عقبنشینی میکند؛ این الگو ممکن است ریشهای بسیار قدیمیتر از ازدواج آنها داشته باشد.
تجربههای کودکی چگونه به چرخه تعارض در ازدواج تبدیل میشوند؟
نیکوئی با اشاره به تجربه امنیت عاطفی در خانواده اظهار کرد: دومین مسئله، تجربه امنیت عاطفی در خانواده است.
وی افزود: کودکی که در رابطه با مراقبان اصلی خود تجربهای باثبات از توجه، پاسخگویی و آرامش نداشته، ممکن است در بزرگسالی نسبت به فاصله گرفتن همسر حساستر شود. برای یک نفر، دیر جواب دادن پیام همسر فقط «دیر جواب دادن» است؛ اما برای فردی که تجربههای عمیقی از طرد یا رهاشدگی دارد، ممکن است ناخودآگاه معنای «دیگر دوستم ندارد» یا «دارد من را ترک میکند» پیدا کند.
این روانشناس ادامه داد: در مقابل، فردی که از کودکی یاد گرفته برای محافظت از خودش به دیگران نزدیک نشود و نیازهای عاطفیاش را نشان ندهد، ممکن است در ازدواج هم هنگام صمیمیت یا تعارض عقبنشینی کند و بگوید: «من اصلاً حوصله این حرفها را ندارم.»
وی تصریح کرد: اینجا یک چرخه بسیار رایج شکل میگیرد: یکی برای نزدیک شدن بیشتر تلاش میکند و دیگری برای حفظ خودش بیشتر فاصله میگیرد. هرچه نفر اول بیشتر دنبال رابطه میرود، نفر دوم بیشتر عقب میکشد؛ و هرچه نفر دوم عقب میرود، نفر اول احساس ناامنی بیشتری میکند و اعتراضش شدیدتر میشود.
نیکوئی با اشاره به باورهایی که فرد از خانواده درباره زن، مرد و ازدواج با خود آورده است، گفت: نکته مهم دیگر، باورهایی است که فرد از خانواده درباره زن، مرد و ازدواج با خود آورده است.
وی ادامه داد: مثلاً فردی ممکن است در خانواده خود یاد گرفته باشد که «مرد نباید ضعفش را نشان دهد»، «زن خوب باید همه چیز را تحمل کند»، «اگر همسرت دوستت داشته باشد خودش باید نیازهایت را بفهمد» یا «دعوا یعنی رابطه خراب شده است.»
این روانشناس و مدرس دانشگاه بیان کرد: این باورها وقتی وارد زندگی مشترک میشوند، میتوانند انتظارات غیرواقعبینانه ایجاد کنند. مثلاً مردی که آسیبپذیری را ضعف میداند، ممکن است در زمان ناراحتی سکوت کند؛ همسرش این سکوت را بیتفاوتی تعبیر کند؛ بیشتر اعتراض کند و او نیز بیشتر عقبنشینی کند. در نهایت هر دو احساس میکنند دیگری آنها را نمیفهمد.

وی با اشاره به تجربه محبت مشروط افزود: یک الگوی مهم دیگر، تجربه محبت مشروط است.
نیکوئی اظهار کرد: گاهی فرد در خانواده یاد گرفته که برای دریافت محبت باید خوب باشد، موفق باشد، دیگران را راضی نگه دارد یا نیازهای خودش را کنار بگذارد. چنین فردی ممکن است در ازدواج بیش از اندازه فداکار شود و مدتها نیازهای خودش را بیان نکند؛ اما بعد از مدتی احساس کند «من برای این رابطه همه کار کردم و کسی من را ندید.»
وی ادامه داد: در مقابل، ممکن است فردی از کودکی یاد گرفته باشد که برای دریافت توجه باید اعتراض کند، بحران ایجاد کند یا شدت هیجانش را بالا ببرد. چنین الگویی ممکن است در بزرگسالی هم به شکل انتقاد، کنترلگری، تهدید به جدایی یا درخواست مداوم اطمینان از همسر خودش را نشان دهد.
این روانشناس با اشاره به طلاق والدین گفت: طلاق والدین هم موضوع مهمی است، اما باید بسیار دقیق درباره آن صحبت کرد. در واقع خود طلاق والدین عامل تعیینکننده آینده فرزند نیست. آنچه اهمیت دارد این است که کودک چگونه این طلاق را تجربه کرده است. آیا شاهد جنگ و تخریب والدین بوده؟ آیا احساس کرده یکی از والدین او را ترک کرده؟ آیا مجبور شده بین پدر و مادر یکی را انتخاب کند؟ آیا بعد از طلاق احساس امنیت و ثبات داشته یا زندگیاش با ناامنی، جابهجایی و تعارض ادامه پیدا کرده است؟
نیکوئی ادامه داد: بنابراین در اتاق درمان به جای اینکه بپرسیم «والدینت طلاق گرفتهاند یا نه؟»، سؤال مهمتر این است که: «تو از آن تجربه چه برداشتی درباره عشق، تعهد، اعتماد و ماندن آدمها در کنار یکدیگر پیدا کردی؟»

وی افزود: گاهی فردی که در کودکی شاهد طلاق بوده، به شدت از جدایی میترسد و به رابطه میچسبد؛ فرد دیگری ممکن است برعکس، به محض ایجاد تعارض به این نتیجه برسد که «این رابطه هم قرار است تمام شود» و خیلی زود از آن فاصله بگیرد. پس حتی یک تجربه مشابه میتواند در دو نفر، واکنشهای کاملاً متفاوت ایجاد کند.
این روانشناس و مدرس دانشگاه با اشاره به اهمیت تجربه خیانت، خشونت، اعتیاد، بیثباتی عاطفی یا تعارض شدید والدین اظهار کرد: نکته دیگری که در اتاق درمان اهمیت زیادی دارد، تجربه خیانت، خشونت، اعتیاد، بیثباتی عاطفی یا تعارض شدید والدین است. این تجربهها میتوانند روی اعتماد فرد، مرزهای رابطه، تحمل تعارض و برداشت او از امنیت اثر بگذارند.
وی افزود: برای مثال، کسی که در خانواده با خیانت یکی از والدین مواجه بوده، ممکن است در زندگی خودش حساسیت بسیار بالایی نسبت به نشانههای بیوفایی داشته باشد؛ حتی اگر همسر فعلی او رفتاری خیانتآمیز نداشته باشد. در چنین شرایطی باید بین «خطر واقعی در رابطه فعلی» و «فعال شدن یک زخم قدیمی» تمایز قائل شویم.
نیکوئی ادامه داد: در نهایت، چیزی که من در اتاق درمان بیش از خودِ «گذشته» دنبال میکنم، چرخهای است که امروز از آن گذشته در رابطه شکل گرفته است.
وی اظهار کرد: ممکن است یک نفر از ترس رها شدن، مرتباً اطمینان بخواهد و کنترل کند؛ همسرش از این فشار خسته شود و فاصله بگیرد؛ فاصله او ترس نفر اول را بیشتر کند و کنترل شدیدتر شود.
این روانشناس بیان کرد: در ظاهر، مشکل «کنترلگری» است؛ اما در عمق رابطه ممکن است یک نفر از ترسِ از دست دادن رابطه میجنگد و دیگری از ترسِ بلعیده شدن یا مورد انتقاد قرار گرفتن عقب میکشد.
وی افزود: بنابراین در زوجدرمانی، هدف این نیست که بگوییم «مشکل تو به خاطر پدر و مادرت است». این نگاه هم سادهانگارانه است و هم علمی نیست.
نیکوئی ادامه داد: ما گذشته را بررسی میکنیم تا منطق هیجانی رفتار امروز را بفهمیم.
وی تصریح کرد: چون وقتی بفهمیم چرا یک نفر در رابطه دائماً اعتراض میکند، چرا دیگری سکوت میکند، چرا یکی کنترل میکند و دیگری فاصله میگیرد، تازه میتوانیم چرخهای را که زوج را فرسوده کرده تغییر دهیم.
این روانشناس و مدرس دانشگاه اظهار کرد: در واقع، بسیاری از زوجها با یکدیگر دعوا نمیکنند چون نمیخواهند همدیگر را دوست داشته باشند؛ آنها در بسیاری از موارد به شیوههایی برای محافظت از خود واکنش نشان میدهند که اتفاقاً همان رابطهای را که برایشان مهم است، فرسوده میکند.

زوجها کم حرف نمیزنند؛ ارتباط عاطفی کمرنگ شده است
نیکوئی با اشاره به نقش ضعف در مهارتهای ارتباطی در فرسایش رابطه گفت: از سوی دیگر ضعف در مهارتهای ارتباطی یکی از عوامل مهم در فرسایش رابطه است؛ اما تجربه من در اتاق درمان نشان میدهد که مسئله خیلی عمیقتر از این است که بگوییم «زوجها بلد نیستند درست با هم صحبت کنند».
وی ادامه داد: خیلی از زوجهایی که مراجعه میکنند، اتفاقاً زیاد با هم صحبت میکنند؛ گاهی حتی ساعتها درباره یک موضوع بحث کردهاند. اما مشکل اینجاست که گفتوگو دیگر برای فهمیدن یکدیگر نیست؛ تبدیل شده به تلاش برای اثبات حقانیت، دفاع از خود یا تغییر دادن طرف مقابل، در این مواقع گفتوگو از مسیر اصلی خود خارج میشود و وارد یک چرخه تکراری میشود.
این روانشناس اظهار کرد: یکی از الگوهایی که در اتاق درمان زیاد میبینم، این است که هرچه یک نفر برای نزدیک شدن، توضیح دادن یا گرفتن اطمینان بیشتر تلاش میکند، طرف مقابل بیشتر احساس فشار میکند و عقب میکشد؛ و هرچه او عقب میکشد، نفر اول احساس تنهایی و ناامنی بیشتری میکند و شدیدتر پیگیری میکند و بعد دهر دو نفر میگویند همسر من مشکل دارد؛ در حالی که گاهی مشکل اصلی، نه زن است و نه مرد. مشکل، چرخهای است که بین این دو نفر شکل گرفته است.
وی ادامه داد: از طرف دیگر، بسیاری از زوجها در زمان تعارض دیگر توانایی تنظیم هیجان ندارند. وقتی فرد عصبانی، ترسیده یا احساس طردشدگی میکند، بخش منطقی و مسئلهمحور ذهن او به اندازه زمانی که آرام است در دسترس نیست. در چنین شرایطی حتی یک جمله ساده میتواند به شکل حمله یا تهدید دریافت شود.
نیکوئی افزود: برای همین در اتاق درمان فقط به زوج نمیگوییم «محترمانه صحبت کنید». باید کمک کنیم فرد اول بتواند هیجان خودش را بشناسد و بعد آن را به شکلی قابل شنیدن بیان کند. تفاوت بزرگی وجود دارد بین اینکه بگوییم: ((تو اصلاً برای من اهمیت قائل نیستی)) و اینکه بتوانیم به شیوه درست بگوییم: ((وقتی چند روز احساس میکنم از من فاصله گرفتی، درونم احساس تنهایی و ناامنی میکنم و نیاز دارم مطمئن شوم هنوز برایت مهم هستم.))
وی تصریح کرد: در جمله اول، همسر احتمالاً احساس حمله میکند و دفاعی میشود؛ اما در جمله دوم، فرد دارد بخش آسیبپذیر خودش را نشان میدهد و احتمال نزدیک شدن بیشتر است.

این روانشناس و مدرس دانشگاه گفت: از طرف دیگر، گوش دادن فعال هم فقط این نیست که ساکت باشیم تا طرف مقابل حرفش تمام شود. گوش دادن واقعی یعنی تلاش کنیم تجربه همسرمان را بفهمیم، حتی اگر با برداشت او موافق نباشیم.
وی با اشاره به انتظارات ناگفته اظهار کرد: یک مسئله مهم دیگر، انتظارات ناگفته است. تعداد زیادی از تعارضهای زوجی از جایی شروع میشوند که هر دو نفر انتظار دارند دیگری خودش نیاز آنها را بفهمد. بنابراین یکی از مهارتهای مهم در رابطه، توانایی تبدیل انتظار به درخواست روشن است.
نیکوئی ادامه داد: نکته مهم دیگری که در اتاق درمان میبینیم، تأثیر تجربههای قبلی فرد بر نحوه شنیدن پیام همسر است. گاهی همسر فقط یک جمله معمولی میگوید، اما فرد آن را از فیلتر تجربههای قبلی خودش میشنود.
وی افزود: مثلاً کسی که بارها تجربه تحقیر شدن داشته، ممکن است حتی یک تذکر ساده را هم «تحقیر» تجربه کند. یا فردی که به شدت از طرد شدن میترسد، ممکن است فاصله کوتاه همسرش را نشانه «ترک شدن» بداند.
این روانشناس تصریح کرد: بنابراین برای حل مشکلات ارتباطی، فقط آموزش تکنیک کافی نیست؛ باید ببینیم این زوج دقیقاً در چه چرخهای گیر افتادهاند و هرکدام از رفتار خودشان چه چیزی را میخواهند به دست بیاورند یا از چه چیزی میخواهند محافظت کنند.
وی ادامه داد: البته نمیتوانیم اهمیت مهارتهای ارتباطی را هم نادیده بگیریم. زوج باید یاد بگیرد چگونه بدون سرزنش صحبت کند، چگونه گوش بدهد، چگونه درخواست مشخص داشته باشد، چگونه هنگام بالا رفتن هیجان مکث کند و مهمتر از همه، چگونه بعد از یک تعارض دوباره به رابطه برگردد و آن را ترمیم کند.
نیکوئی اظهار کرد: چون در زندگی واقعی، حتی زوجهای سالم هم عصبانی میشوند، اشتباه میکنند و حرفهایی میزنند که بعداً از آنها پشیمان میشوند. تفاوت در این است که آیا بعد از آن میتوانند مسئولیت بپذیرند، عذرخواهی کنند، آسیب ایجادشده را ببینند و دوباره احساس امنیت را به رابطه برگردانند یا نه.
وی افزود: بنابراین اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، مشکل بسیاری از زوجها «کمبود حرف» نیست؛ کمبود ارتباط عاطفی است؛ گاهی زن و مرد هر روز با هم صحبت میکنند، اما مدتهاست هیچکدام احساس نمیکند واقعاً دیده و فهمیده شده است. و اینجا همان جایی است که یک اختلاف ساده میتواند به مرور تبدیل به فاصله عاطفی شود.
این روانشناس و مدرس دانشگاه ادامه داد: به همین دلیل ما در کار با زوجها همیشه فقط نمیپرسیم «سر چه چیزی دعوا میکنید؟»؛ در واقع سؤال مهمتر این است: ((وقتی این دعوا شروع میشود، هرکدام از شما در عمق وجودتان از چه چیزی میترسید و چه چیزی از همسرتان نیاز دارید که دریافت نمیکنید؟))، خیلی وقتها پاسخ همین سؤال، ما را به ریشه اصلی تعارض میرساند.

حمایت خانواده یا دخالت؟ مرز باریک میان پشتوانه و تشدید تعارض
نیکوئی با اشاره به نقش خانوادههای دو طرف در زندگی زوجین اظهار کرد: خانوادههای دو طرف میتوانند در زندگی زوجین هم یک منبع مهم حمایت باشند و هم، اگر مرزها رعایت نشود، به یکی از عوامل تشدیدکننده تعارض تبدیل شوند. تفاوت این دو، بیشتر از اینکه در «نیت خانواده» باشد، در نوع مداخله و جایگاهی است که برای خودشان در رابطه زوج قائل میشوند.
وی ادامه داد: در اتاق درمان، وقتی خانوادهها نقش حمایتی خودشان را درست ایفا میکنند، حضورشان میتواند واقعاً به زوج کمک کند. برای مثال، در بحرانهای اقتصادی، بیماری، تولد فرزند یا دورههای فشار شدید، کمک عملی خانواده میتواند بار روانی زوج را کاهش دهد و فرصت بیشتری برای حل مسئله به آنها بدهد. اما حمایت سالم یک ویژگی مهم دارد: زوج همچنان تصمیمگیرنده اصلی زندگی خودش باقی میماند.
این روانشناس افزود: در مقابل، وقتی خانواده وارد تصمیمگیری برای زوج میشود، مسئله تغییر میکند؛ یکی از مواردی که در اتاق درمان دیده میشود، ائتلاف یکی از زوجین با خانواده خودش علیه همسر است؛ در ابن صورت بعد از مدتی حتی اگر زن و شوهر آشتی کنند، خانواده هنوز درگیر خشم و ناراحتی است. و در چنین شرایطی، یک تعارض دو نفره تبدیل میشود به تعارض بین دو خانواده و فضای ترمیم رابطه بسیار سختتر میشود.
وی با اشاره به طرفداری افراطی از فرزند گفت: موضوع مهم دیگر، طرفداری افراطی از فرزند است. والدین معمولاً فرزند خودشان را از سالهای کودکی میشناسند و طبیعی است که نسبت به او احساس حمایت داشته باشند. اما در زندگی مشترک، اگر والدین همیشه بدون شنیدن روایت طرف مقابل، فرزند خودشان را محق بدانند، ممکن است ناخواسته مسئولیتپذیری او را کاهش دهند.

نیکوئی ادامه داد: یک عامل مهم دیگر، ورود خانوادهها به مسائل خصوصی زوج است؛ بهخصوص مسائل جنسی، مالی و تعارضهای عاطفی..
وی افزود: زوج نیاز دارد یک فضای خصوصی و امن داشته باشد که بتواند در آن اختلاف کند، اشتباه کند، آشتی کند و رابطهاش را بازسازی کند و وقتی هر اختلاف بلافاصله به خانوادهها منتقل میشود، زوج عملاً فرصت پیدا نمیکند مسئله خودش را بین خودشان حل کند.
این روانشناس و مدرس دانشگاه اظهار کرد: از طرف دیگر، دخالت خانوادهها در تصمیمهای مربوط به محل زندگی، میزان رفتوآمد، تربیت فرزند، مسائل مالی یا سبک زندگی زوج هم اگر بدون توافق زن و شوهر باشد، میتواند مرزهای رابطه را تضعیف کند.
وی تصریح کرد: البته یک نکته مهم وجود دارد: گاهی خانوادهها به خاطر رفتارهای واقعاً آسیبزا وارد ماجرا میشوند؛ مثلاً در موارد خشونت، اعتیاد، سوءاستفاده یا خطر جدی برای فرد یا کودک، نمیتوان از خانواده انتظار داشت صرفاً تماشاگر باشند. در چنین شرایطی حمایت و مداخله برای حفظ امنیت ضروری است.
نیکوئی ادامه داد: بنابراین نمیتوانیم بگوییم «خانوادهها نباید دخالت کنند.» مسئله این است که چه زمانی، با چه شدتی و با چه هدفی وارد میشوند.
وی افزود: از نظر من، خانواده سالم خانوادهای نیست که در زندگی زوج حضور نداشته باشد؛ خانواده سالم خانوادهای است که حضورش امنیت ایجاد کند، نه اینکه اختیار رابطه را به دست بگیرد.
این روانشناس بیان کرد: یک معیار ساده برای تشخیص این تفاوت وجود دارد: اگر حضور خانواده باعث شود زوج آرامتر، توانمندتر و مستقلتر بتوانند مسئلهشان را حل کنند، حمایت اتفاق افتاده است.
وی ادامه داد: اما اگر حضور خانواده باعث شود زوج کمتر با هم صحبت کنند، بیشتر به خانواده خودشان پناه ببرند، طرف مقابل را مقصرتر ببینند و تصمیمهای زندگیشان را به جای یکدیگر با والدینشان در میان بگذارند، احتمالاً وارد قلمرو دخالت شدهایم.
نیکوئی تصریح کرد: در نهایت، یکی از مهمترین کارهای زوج در ابتدای زندگی مشترک، ساختن یک مرز سالم بین خانواده مبدأ و خانواده جدید خودشان است. این مرز به معنای قطع رابطه با والدین نیست؛ به این معناست که زن و شوهر یاد بگیرند در مسائل مربوط به زندگی مشترک، ابتدا به یکدیگر مراجعه کنند، با هم تصمیم بگیرند و بعد اگر نیاز به کمک داشتند، از خانوادهها کمک بگیرند. چون در نهایت، خانوادهها میتوانند پشتوانه ازدواج باشند، اما نباید جایگزین رابطه زوج شوند.

از خشم تا بیتفاوتی؛ وقتی تصمیم به طلاق بهتدریج شکل میگیرد
نیکوئی با اشاره به فرایند شکلگیری تصمیم به طلاق اظهار کرد: تصمیم به طلاق در بسیاری از موارد یک تصمیم ناگهانی نیست؛ یک فرایند تدریجی است که ممکن است مدتها قبل از مطرح شدن کلمه «طلاق» در ذهن یکی از زوجین آغاز شده باشد.
وی ادامه داد: گاهی یک اتفاق بزرگ مثل خیانت، خشونت، بحران مالی یا یک دعوای بسیار شدید باعث میشود زوج برای اولین بار جدی به جدایی فکر کند. اما وقتی در جلسات درمان به تاریخچه رابطه برمیگردیم، معمولاً میبینیم که آن اتفاق در یک رابطه از قبل فرسوده اتفاق افتاده است.
این روانشناس افزود: یعنی آن اتفاق لزوماً تمامکننده رابطه نبوده؛ گاهی آخرین قطره برای رابطهای بوده که مدتها تحت فشار قرار داشته است. یکی از نشانههایی که در اتاق درمان برای من بسیار مهم است، زمانی است که یکی از زوجین دیگر صرفاً عصبانی نیست؛ ناامید شده است.
وی اظهار کرد: خشم هنوز میتواند نشانهای از درگیر بودن با رابطه باشد. فرد عصبانی هنوز اعتراض میکند، هنوز انتظار تغییر دارد و هنوز برایش مهم است که همسرش او را ببیند.
نیکوئی ادامه داد: اما وقتی خشم جای خودش را به بیتفاوتی، کنارهگیری و ناامیدی میدهد، شرایط متفاوت میشود. گاهی فرد میگوید: ((دیگر حتی نمیخواهم دعوا کنم.))
وی تصریح کرد: این جمله ممکن است از بیرون نشانه آرام شدن رابطه به نظر برسد، اما در بعضی موارد اتفاقاً نشانه این است که فرد از نظر عاطفی عقبنشینی کرده و دیگر امیدی به تغییر ندارد. در این مرحله، زوجدرمانی وارد بخش مهمی میشود و باید بررسی کنیم آیا هنوز انگیزه و ظرفیت ترمیم رابطه وجود دارد یا خیر و با بررسی سوالاتی که مهم ترین آن، طرح این پرسش است که آیا هر دو نفر هنوز میخواهند برای رابطه تلاش کنند؛ یا یکی از آنها مدتهاست از نظر عاطفی رابطه را ترک کرده است؟
این روانشناس و مدرس دانشگاه افزود: گاهی زوجها در همان جلسات اولیه میگویند «ما فقط برای طلاق آمدهایم»، اما در واقع هنوز خشم، دلبستگی، ترس از دست دادن و علاقه بین آنها وجود دارد. در چنین مواردی تصمیم ممکن است هنوز قطعی نباشد و لازم است ابتدا هیجانهای شدید فروکش کند تا زوج بتواند تصمیمی آگاهانه بگیرد.

نیکوئی ادامه داد: در مقابل، گاهی فرد مدتهاست درباره جدایی فکر کرده، بارها تلاش کرده، گفتوگو کرده، فرصت داده و احساس کرده تغییری ایجاد نشده است. در این شرایط، مشاوره نباید تبدیل شود به تلاش برای نگه داشتن رابطه به هر قیمتی، در واقع هدف زوجدرمانی الزاماً حفظ ازدواج نیست؛ هدف، کمک به زوج برای فهم رابطه و گرفتن تصمیمی سالم، آگاهانه و مسئولانه است.
وی تصریح کرد: البته یک نکته بسیار مهم وجود دارد: در مواردی مثل خشونت شدید، تهدید، سوءاستفاده یا شرایطی که امنیت یکی از زوجین یا فرزندان در خطر است، مسئله صرفاً «ترمیم رابطه» نیست و اولویت با ایجاد امنیت است.
این روانشناس اظهار کرد: اما در بسیاری از زوجهایی که بدون چنین شرایطی به طلاق فکر میکنند، چیزی که میبینیم یک چرخه طولانی از اعتراض، دفاع، فاصله گرفتن، دوباره تلاش کردن و دوباره ناامید شدن است.
وی ادامه داد: از طرف دیگر، گاهی زوجها بعد از یک بحران بزرگ وارد مشاوره میشوند و تصور میکنند باید خیلی سریع تصمیم بگیرند: بمانیم یا جدا شویم؟
نیکوئی در پایان گفت: من معمولاً معتقدم وقتی هیجانها بسیار شدید است، تصمیمهای برگشتناپذیر باید با احتیاط بیشتری گرفته شوند. لازم است ابتدا فرد بتواند خشم، ترس، ناامیدی یا سوگ خودش را بشناسد و بعد تصمیم بگیرد.