کد خبر:۱۴۷۶۴۸
شعري از محمدحسين جعفريان/
ای بسیجیها، چه تنها ماندهاید...
ای بسیجیها، چه تنها ماندهاید! از گروه عاشقان جا ماندهاید
ای بسیجیها! زمان را باد برد آرزوهای نهان را باد برد
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛
دیشب از چشمم بسیجی میچكید
از تمام شب «دوعیجی» میچكید
باز باران شهیدان بود و من
باز شب های «مریوان» بود و من
دست هایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «كربلای پنج» رفت
یادهای رفته دیشب هست شد
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوس های دور دست
هم چنان رودی كه می پیوست شد
مثنوی در شیشه مجنون نشست
آن قدر نوشید تا بدمست شد
اولین مصرع چو بر كاغذ دوید
آسمان در پیش رویم دست شد...
یک نفر از ژرفنای آب ها
آمد و با ساقیام هم دست شد
باز دیشب سینه ام بی تاب بود
چشم هاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب بركه ها دریا شدند
عقده های ناگشوده وا شدند
ای سواران بلندای سهیل!
شوكران نوشان «گردان كمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراه تان
ای امام عصر خاطرخواه تان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجی ها! برادرهای من!
ای بسیجی ها، چه تنها ماندهاید!
از گروه عاشقان جا مانده اید
ای بسیجی ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موج ها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی قراری ها گذشت
فرصت چابک سواری ها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان تر شدن
ادامه دارد...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰