کد خبر:۱۷۵۰۱۷
به ياد حاج احمد متوسليان ...
ترکش خمپاره حاج احمد را به شدت زخمی کرده بود. بچه ها به زور او را به بیمارستان صحرایی بردند. کار به اتاق عمل و جراحی افتاد. نمی گذاشت بیهوشش کنند. می گفت می ترسم موقع به هوش آمدن اطلاعات نظام و عملیات رو لو بدم.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت باشی و بروی زیر رگبار گلوله ، عجیب نیست؟! آدم باید خیلی کله شق باشه که همه چیز را ول کنه بزنه به بیابان. حاج احمد متوسلیان را می گم ؛ فرمانده لشکر 27 محمّد رسول ا...
سرش توی کار خودش بود . آرام و تنها، یک گوشه می نشست. کمتر با بچه ها بازی می کرد خیلی لاغر بود مادر نگران بود. بچه چهارساله که نباید این همه آروم باشد بعدها فهمیدند که قلبش ناراحت است، عملش کردند.
می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند، حتی توی خانه صدایش می کردند «آشیخ احمد» ولی نرفت می گفت: «کار بابا تو مغازه زیاده»
هم دانشگاه می رفت هم کار می کرد. در یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت «برای مأموریت باید بروم خرم آباد».
خبر آوردند دستگیر شده با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چیز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص کند.
رزمنده حسابی خسته بود و از بی خوابی گلایه می کرد. حاج احمد او را سینه کش خاکریز بالا برد و جایی را در روبرو، در آسمان سمت غروب نشان داد و گفت: «ببینم بسیجی! می دانی آنجا کجاست؟ آنجا انتهای افق است، من و تو باید این پرچم خودمان را آنجا بزنیم، در انتهای افق... هر وقت آن جا رسیدی و پرچم خود را کوبیدی، بعد بگیر بخواب، ولی تا آن وقت، نه!»
ترکش خمپاره حاج احمد را به شدت زخمی کرده بود. بچه ها به زور او را به بیمارستان صحرایی بردند. کار به اتاق عمل و جراحی افتاد. نمی گذاشت بیهوشش کنند. می گفت می ترسم موقع به هوش آمدن اطلاعات نظام و عملیات رو لو بدم. بیهوشش نکردند همان طور عمل شد.
رفت لبنان ... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال 61 بود که رفت ... و مفقود ماند تا امروز. تو فکر میکنی حاجی کجاست...؟
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰