کد خبر:۱۷۶۷۹۶
شهيد علمدار در مورد شلمچه چه گفت؟
از صحراي عرفات براي يکي از رفقاش اين طور گفته بود: تو عرفات يه جايي خلوت کردم، سرم رو، رو خاک گذاشتم و اول خاکش بو کردم، بوي شلمچه ميداد. خيلي گريه کردم ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ سيّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در 17 تير ماه 1366 ملبس به لباس مقدس سپاه اسلام شد و پس از عمليات کربلاي 5 ضمن حضور در بيشتر عمليات ها چند بار مجروح شد.
سيد مجتبي كه مداح اهل بيت (ع) هم بود در تاريخ 11 بهمن 1375 ـ سالروز تولدش ـ در اثر جراحات شيميايي به سوي معبود خود شتافت.
اگر با نگاهي دقيق تر به زندگي برخي شهدا نظر کنيم به نکات بسيار راهگشايي بر ميخوريم که ميتواند راه بندگي خدا را براي ما روشنتر سازد.
شهيد سيد مجتبي علمدار. شهيدي که عمرش کوتاه بود و فقط سي سال در اين سراي فاني زندگي کرد ولي وقتي زندگي نامه، وصيتنامه، اعترافنامه و خاطراتش را ميخوانيم؛ درمييابيم در عبوديت و بندگي به درجات بالايي رسيده بود.
زندگي نامه سردار شهيد حاج سيد مجتبي علمدار
شهيد سيد مجتبي علمدار 11/10/1345 هنگام اذان صبح در يک خانواده متدين و مذهبي در شهرستان ساري به دنيا آمد. تحصيلات ابتدائي را در مدرسه ي حشمت داوري سابق «شهيد قره جه» و راهنمايي را در مدرسه ي نيما سابق «شهيد دانش» ادامه داد و وارد هنرستان «شهيد خيري مقدم» شد. در سال دوم از هنرستان ترک تحصيل نمود و در تاريخ 30/7/62 در سن 17 سالگي وارد بسيج شد. در پادگان منجيل آموزش ديد و بعد از چندي به کردستان و اهواز و هفت تپه منتقل شد.
سيّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در تاريخ 17/4/66 ملبس به لباس سپاه شد.
بعد از عمليات کربلاي پنج ضمن حضور در اکثر عمليات ها چند بار مجروح گرديد. بعد از اتمام جنگ، در واحد طرح و عمليات لشکر25 کربلاي ساري مشغول به خدمت شد.
سيّد علاوه بر اينکه مسئوليت تربيت لشکر را بر عهده داشت، به عنوان عضو اصلي هيأت رهروان حضرت امام (ره) هم ايفاي وظيفه مي کرد. او مداح اهل بيت (ع) بود و با صداي حزين خود مظلوميت اهل بيت (ع) را فرياد مي کرد. سيد مجتبي در تاريخ 11/10/1375 در حاليکه تاريخ شهادت خود را تعيين نموده بود، هنگام اذان مغرب به سوي معبود خود شتافت .
شما راه شهادت باز کرديد شهادت را شما آغاز کرديد
به خون خفتيد تا آئين بماند فدا کرديد جان، تا دين بماند
به خون خفتيد تا آئين بماند فدا کرديد جان، تا دين بماند
نگاهي به خاطرات شهيد علمدار
- يه بار يکي بعد از هيئت بهش گفته بود: نميدونم چرا تو اين هيئت ها گريه ام نمي گيره؟ سيد ازش پرسيده بود: اين بار که منم خوندم، بازم گريه ات نگرفت؟ اون شخص جواب داده بود: نه! سيد گفته بود:
پس حتماً مشکل از منه که دلم پاک نيست و گناه آلوده ام ...
اون شخص مي گفت: قبلاً به هر کي اين مشکلم رو گفته بودم همه مي گفتن مشکل از خودته، اما سيّد اين طور با من برخورد کرد ...
از صحراي عرفات براي يکي از رفقاش اين طور گفته بود: تو عرفات يه جايي خلوت کردم. سرم رو، رو خاک گذاشتم و اول خاکش رو بو کردم. بوي شلمچه مي داد. خيلي گريه کردم ...
- مدينه که بوديم هر شب مي رفت پشت بقيع و چفيه اش رو مي کشيد رو سرش و براي خودش مي خوند و مناجات مي کرد. انگار مصيبت هاي مادرش رو مي ديد. يه طوري روضه حضرت زهرا(س) رو مي خوند که همه رو جذب خودش مي کرد...
- از صحراي عرفات براي يکي از رفقاش اين طور گفته بود: تو عرفات يه جايي خلوت کردم، سرم رو، رو خاک گذاشتم و اول خاکش رو بو کردم.
بوي شلمچه مي داد. خيلي گريه کردم. اطرافم کسي نبود. داد مي زدم، گريه مي کردم، مي گفتم: آقا! من لايق نيستم، مي خوام براي يک بار هم که شده حتي به صورت ناشناس تو رو ببينم. آنقدر گريه کرده بودم که اطراف سرم کاملاً خيس شده بود.
- عيد 74 بود که بچه ها رو برده بوديم بازديد مناطق. يه روز به سيّد گفتم: حالا که اينجا اومديم بيا تا مقرّ گردان مسلم (همون گرداني که با سيّد توش بوديم) بريم. قبول کرد و راهي شديم. تو مقر، هر کي يه گوشه رفته بود و تو حال خودش بود. داشتم يه جا براي مناجات پيدا مي کردم که يه دفعه صداي فرياد شنيدم. ترسيدم اتفاقي براي کسي افتاده باشه، سريع رفتم سمت صدا. ديدم سيد مجتبي تو ميدون صبحگاه مقر نشسته و داره بلند بلند ناله مي زنه و رفقاي شهيدش رو صدا مي کنه. حرفش اين بود که چرا جاش گذاشتن....
- آخرين باري که هيئت اومد، شب ميلاد حضرت علي اکبر(ع) - يازده شعبان- بود. يه حال عجيبي داشت. خوندش برا حضرت علي اکبر(ع) که تموم شد، شروع کرد برا حضرت صاحب(عج) خوند و گفت: چند روز ديگه ميلاد امام زمانه(عج). شايد اون موقع بينتون نباشم؛ برا همين هم الان اينا رو خوندم.
خودش هم انگار فهميده بود که آخرين باريه که هيئت مياد ...
- آخراي عمر سيّد يه بار تو بيمارستان بهم گفت: حاجي! اين سُرُم و سوند رو ازم جدا کن مي خوام يه غسل کنم.
بهش گفتم: آخه نميشه. برات خوب نيست.
گفت: من چند قدم به مدينه نزديکتر شدم. حاجي! تو که مي دوني، اينطوري بدون وضو و طهارت ...
صحبت هاي سيد مجتبي در برنامه روايت فتح (قسمت هشتم) با موضوع شلمچه:
شما حتماً شلمچه رفته ايد. شلمچه خودش خيلي چيزها داره که بگه. اين خاطرات را بايد از دل شلمچه شنيد نه از زبان ما.
نمي دانم، ولي فکر مي کنم از جمله جاهايي (که نمي تونم بگم) شايد تنها جايي بوده که من فکر مي کنم همه آمدند. چهارده نور پاک، همه آمدند. انبياء، اولياء، خيلي ها. يکي داشت جان مي داد، خودم رفتم بالاي سرش. دستش را گرفتم. تير خورده بود. کاسه سرش پريده بود. رفتم بالاي سرش. دستشو گرفتم.
گفتم: اگر نمي تواني بگويي «يا مهدي(عج)» من برايت مي گويم، يا مهدي(عج). ديدم از گوشه چشمش اشک جاري شد. گفتم: مي خواهي برايت شهادتين را بگويم؟ با همان اشکش مي خواست بگه: تو که نمي فهمي تو که نمي بيني. (به تعبير من) مي خواست بگه که: مثلاً سر من روي دامن مهدي(عج) است؛ لزومي نداره که با زبان تو بگويم يا مهدي(عج)!
شلمچه را مي توانم بگويم، به يک تعبير، خاک شلمچه نه به همان قداست، اما بوي همان خاک چادر حضرت زهرا(س) را مي داد. تربت شلمچه بوي تربت ابي عبدالله(ع) را مي دهد. خاکش همرنگ خاک ابي عبدالله(ع) است. اگر همه جا، زمين کربلاست، شلمچه قتلگاه است؛ شلمچه مقتل است ...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰