يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
محمدرضا محقق: مگر مي شود نام حضرت معصومه (س) بيايد و ابرها جرات كنند و «باران» آفريده مشترك چشم ها و ابرها نشود؟
يكي از نامه هاي محمد را بر مي دارم و گوشه اش، درشت و خوانا و زيبا مي نويسم: زيارت حرم حضرت معصومه(س) و بعد پرانتز باز مي كنم كه، به صورت مستمر و حواسم ديگر روي كاغذ كاهي نيست و پرانتز احتمالاً تا هر وقت مروري دست دهد و نگاهي دوباره و شايد هم تا هميشه باز مي ماند.
و راستي مگر مي شود طوفاني را در يك پرانتز جا داد؟
حواسم به حرف هاي پدر است، اما نيست چون دل جاي ديگر است.
عمه سادات، سلام عليك، روح مناجات سلام عليك
عمه سادات، بگو كيستي، فاطمه يا زينب ثاني استي
كوثر نوري به كوير قمي، آب حيات دل اين مردمي
كاش شبي مست حضورم كني، با خبر از وقت ظهورم كني
سرم را بر مي گردانم و دروغكي چشم هايم را مي مالم كه يعني گرد و غبار رفته توي چشمم، ولي با خودم مي گويم: نگاه دورغگو رسواست، بي دل مي شوم و بي اختيار.
شكستن بغض و بلافاصله گريه، آن هم با صداي بلند. يادم مي افتد دلم براي مادر تنگ شده!
بي اختيار نامه اي از ميان نامه ها در مي آورم تا آرامم كند. شانس، بار ديگر مثال زدني بودنش را براي من به اثبات مي رساند و كاغذ نامه سفيدي برف را.
مي گويند دل به دل راه دارد حتماً محمد هم مي دانسته بعضي وقت ها سكوت داروي درد تنهايي است.
خودم را پيدا مي كنم و بر مي گردم روي افق حرف هاي پدر، پيرمرد با كلمه هايش موج دل اين همه نوجوان و جوان را تنظيم كرده است. عقربه ها همگي، تا دوازدهمين خان راهي ندارند:
مطالعه، مطالعه، مطالعه. اهل درس بود. حسين علاقه به مدرسه داشت. باهوش بالايي كه داشت هميشه جزو شاگرد اول ها بود. كتاب هاي غيردرسي هم خيلي مي خواند. نقاشي هم مي كرد.
ياد برادرم سهراب مي افتم.
پدرم، نقاش بود ساز هم مي زد، خط خوبي هم داشت...
چروك هاي صورت پيرمرد نمناك مي شود:
«به پدر و مادرش خيلي احترام مي گذاشت، دلشان را هميشه به دست مي آورد.»
پدر لحظه اي سكوت مي كند و به جايي آن دوردست ها مي نگرد، كاش مي دانستم به چه فكر مي كند. كاش...!
به امام، عشق مي ورزيد و به روحانيت، بخصوص به آيت الله العظمي طالقاني كه نماد روحانيت بود.
در مورد امام، جمله اي جالب و خيلي دقيق دارد:
«امام هر چه اراده كند، همان را انجام خواهم داد و من تسليم او هستم.»
مگر مي شود از كنار نام امام به راحتي گذشت خيلي راحت تر از عبور يك ماهي از كنار غنچه هاي پراكنده زير مهرباني دريا:
«... تو كه خود خا لبي، از چه گرفتار شدي؟!»
غيرت داشت، غيرت!
نسبت به دين، به حجاب، غرور خاصي داشت حسين اصلاً زيربار ظلم نمي رفت.
وقتي مي گويم رشيد بود يعني شجاع بود نترس بود يك بار موقع تظاهرات به تفنگ يكي از سربازها در كرج، گل آويزان كرده بود، از ديوار بعضي از پادگان ها بالا رفته بود و ....
پيرمرد كلمه هايش را يكي يكي مي چيند و ديوار دل ما را بالا مي برد كرباس دلمان ولي مي شود بي نظمي چين و چروك پيشاني اش، وقتي دلش داد مي زند كه تنهاست كه غصه دارد كه قصه اش ابري است مثل ابر بهار.
زير طاق ورودي هشتي خانه دلمان ولي مي شود گريه هايش نم نم. آهسته و بي صدا...
دوازده سالش بود كه حوادث كردستان و پاوه اتفاق افتاد مي خواست راهي شود كه به خاطر سن كم برادران كميته برش گرداندند هر كاري كردند كه از او امضا بگيرند كه ديگر جايي نرود قبول نكرد.
«امام هر وقت دستور دهد براي خدمت به مملكت هر كجا لازم باشد مي روم پس امضا كردن من دروغ است]با خودم مي گويم چه دروغ قشنگي، تا باشد از اين دروغ ها[من نمي توانم متعهد شوم كه ....»
از خانه به بهانه گرفتن نان، 50 تومان گرفته بود. پول را به دوستش داد و از او خواست براي خانه تان بخرد و ببرد و به او مي گويد كه تصميم گرفته به خوزستان برود، ولي مي خواهد كه تا سه روز به خانواده اش چيزي نگويد تا مانع رفتنش نشوند و بعد از آن خبرشان كند.
حسين را در كميته نگه مي دارند تا به خانه اش برگردانند سن كم و هزار مصيبت، اما در اين ميان حسين، بدون اطلاع برادران پاسدار مي رود.
مي رود و ...
متاسفم! بدون عشق نمي شود، فقط با عشق.
مي گويد و مي رود، مي مانم و نمي گويم:
خودپرستي
يا عشق
درد يا
بي دردي
عاشقان برگردند
يا تو بر مي گردي؟!
حسين به هر شكلي شده خود را به مناطق جنوب مي رساند و هر چه قدر تلاش مي كند تا با گروهي به خط مقدم برود، اجازه نمي دهند. تا اينكه با گروهي از دانشجويان انقلابي دانشكده افسري برخورد كرده و از فرمانده شان اجازه رفتن با آنها را مي خواهد امتناع فرمانده و اصرار حسين سرانجام فرمانده را متقاعد مي كند كه او را همراه خود به خرمشهر ببرد ولي با يك شرط:
]چي؟ بدون عشق يا ...[
اما فقط براي يك هفته!
توي اين مدت كوتاه هر كاري كه پيش مي آيد، حسين پيشقدم مي شود چه استعدادي؛ قابليت براي هر كاري، چاپك و زرنگ، با آن قد كوتاه و جثه كوچك بين آن همه سرباز و رزمنده.
حسين ريزه؛ اين هم مي شود لقبش.
در نهايت اينكه آنقدر كار مي كند و وظايفش را درست و دقيق به آخر مي رساند كه جزو آن گروه مي شود آخ چه لذتي داشت شنيدن ضربان اين واژه هاي چهارتايي از سويداي قلب حسين!
حسين و رفيقش در خرمشهر مجروح مي شوند و در بيمارستان بستري.
پس از اندكي با وجود مخالفت فرمانده با همان حال بر مي گردد به خطوط مقدم در خرمشهر.
چه قدر محكم و مردانه، اين جمله را تحويل نگاه هاي فرمانده مخالف داد. نگاه هايي كه داشتند توي آب حلقه زده دور مردمك چشم هاي حسين غرق مي شدند. خداي من! اين پرستوها توي آن دو چشم كوچك و خيس چه مي كنند!
«من به شما ثابت مي كنم كه مي توانم به خط بروم و لياقت آن را دارم.» توي همان روزها يك بار تنهايي مي رود بين عراقي ها و لباس و اسلحه اي از آنها به غنيمت مي گيرد و در شكل يك عراقي به طرف نيروهاي خودي مي آيد. بچه ها اول فكر مي كنند طرف عراقي است و وقتي مي خواهند به سمت او شليك كنند يكي مي گويد: «صبر كنيد تا با پاي خودش بيايد، اسيرش كنيم.»
سياهي كه نزديك مي شود مي بينند، جز سپيدي چيزي نيست، حسين خودشان است.
اين حادثه به فرمانده اجازه مي دهد كه قرص و محكم پاي حسين بايستد و از او اجازه بگيرد - به او اجازه بدهد؟! - كه در جبهه بماند.
دست مي برم يكي از نامه هاي محمد را از توي پاكت در آورم ولي نمي دانم چرا منصرف مي شوم.
سلام مادر!
مادر، حواست هست صدايم را مي شنوي؟ رسيديم به آخر خط اين جا تمام درها از پاشنه بازند اين جا اصلاً دري در كار نيست اين جا همه «عندربهم يرزقونند.»
«تو كه خود خال لبي، از چه گرفتار شدي؟»
از آن به بعد حسين با دوستش محمدرضا شمس توي سنگري قرار داشتند تا آن كه جنگ فوق العاده شديد شده بود و ميان هجوم عراقي ها به خرمشهر، آنها محاصره شده بودند.
شمس زخمي مي شود و حسين با سختي و زحمت او را به پشت خط مي رساند و بر مي گردد تا انتقام دوستش را از دشمن بگيرد.
حسين بر مي گردد به خط مقدم و مي بيند تانك هاي عراقي به طرف آنها مي آيند و بعد از محاصره بچه ها، درصدد قتل عام آنها هستند.
حسين با نام حسين، نارنجك ها را به كمرش مي بندد و با نارنجكي در دست به طرف تانك ها راه مي افتد.
تير، پايش را مجروح مي كند، اما حسين تا مقام رهبري چند لحظه فاصله دارد از لابه لاي امواج تيرهاي ترديد مي گذرد و خودش را به يكي از تانك ها مي رساند و با نارنجك و زير تانك مي رود و نمي رود، مي رود، اما مي ماند و: «پندار ما اين است كه شهدا رفتند و ما مانده ايم اما ...» واقعيت چيز ديگري است.
راديو، برنامه هايش را قطع مي كند و خبر شهادت غريب و معصومانه، اما موج در موج حسين، روي آنتن ها زير پاي يا كريم ها به همه مي رسد پير جماران رهبرش را انتخاب مي كند.
قطعه 24، رديف 44، شماره 11 به نام مردي منقش مي شود كه مرد بود، همين!
از زخمي شدن شمس گفتم تا دلم هم به كام خودش برسد و بعد با غروري مومنانه و گريه از آن طرف نگاه شكسته مادر حرفش را بالاخره بزند.
روزي كه در جام شفق، مل كرد خورشيد
بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد
شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم
خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم
خورشيد را بر نيزه؟ آري اين چنين است
خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است
بر صخره از سيب زنخ بر مي توان ديد
خورشيد را بر نيزه كمتر مي توان ديد
و اين بود حديث «رجعت شرح ستاره ها»
وقتي «علي»، «معلم» ما باشد و حسين و حسين و حسين!
چه قدر دلم براي خودم تنگ شده!
و بالاخره اينكه
هيئت رسانه اي آلبانيايي مركب از سه نفر از خبرنگاران جرايد مهم و پرتيراژ اين كشور با يادگاري هاي حسين فهميده در ايران ملاقات كرد.
رضا لاهي، خبرنگار و شاعر آلبانيايي قطعه شعري درباره حسين ما - اين «ما» آن قدر بزرگ است كه نگو - سروده بود كه به خانواده «مرد» تقديم كرد.
آقاي رضا لاهي، نام شعرت با عنوان يكي از دست نوشته هاي محمد، خيلي شباهت دارد.
«مقبره من گنبد آسمان است»
پدرم! دو چشم مرا براي آخرين بار ببين، آيا مرد شده ام؟ مادر لب ها را بر پيشاني من بگذار كه ديگر مرا نخواهي بوسيد.
صبحگاه فرزند شما بر سنگ فرش دراز خواهد كشيد
تا اين كه آفتاب بر آتش خونين نوري بيندازد.
از سر پيچ تانك ها با فك هايي همچون زنجير خواهند آمد.
بدون ترس به دهانه توپ خيره خواهم شد.
هنگامي كه از روي من بگذرند، «زنده باد ايران» را به عنوان آخرين فرياد، همانند اولين گريه اي كه به هنگام تولد داشتم، خواهم گفت.
از پايين مشتم را نشان مي دهم، «از ميهنم بيرون رويد.»
شما داخل تانك و من زير تانك، به شما نشان خواهم داد كه دلاور كيست...
اشغالگر آمده اي تا طلا از كشورم ببري يا فساد بياوري؟
آمده اي ناموس مرا غارت كرده به كشور خودت ببري؟
من از شكم مادرم به دنيا نيامده ام من خود نفت ايران هستم؟
همين لحظه با بدن خودم شما را به جهنم خواهم برد...
روايت از دست دادن و به دست آوردن خرمشهر، حرف دل همه آدم هايي است كه آن روزها بودند و حالا نيستند.
و يادگاري هايي كه امروز توي اين اردو كنار ماست.
توي ذهنم مي گردم دنبال كلمه هايي كه بشود پيشان را گرفت و راه افتاد تا جايي كه غرور يك ملت اجازه مي دهد تا جايي كه رشادت معني دار مي شود و تا جايي كه...
خرمشهر الگوي مقاومت مردمي بود فكرش را بكن دو تا لشکر زرهي دشمن با همه امكانات، هجوم بياورد اين جا و مردم مظلوم با كمترين توان، بايستند.
جنگ تن به تن و در اين ميان تصويرهاي معصوم «امت خميني» يكي پس از ديگري روي سنگ فرش خيابان ها مي نشيند.
دشمن بالاخره بعد از تحمل تلفات سنگين، خودش را به خيابان هاي شهر رساند و اشغالش كرد بخشي از خاك وطن، ميان سيم هايي كه خار داشتند و مي خواستند «خوار»مان كنند گرفتار شد. در حالي كه مردم در اوج مظلوميت با خون و جان و آبرو از شهرشان دفاع مي كردند بني صدر نامرد، فقط وعده مي داد و از مردم مي خواست تا رسيدن ارتش و سلاح مقاومت كنند.
به اين جا كه مي رسم دست نوشته اي، دست دلم را مي گيرد:
«سايه شب هر لحظه بيشتر روي شهر سنگيني مي كند و گلوگاه شهر از ستم و تجاوز بيشتر و بيشتر فشرده مي شود...»
مقاومت شهر، در ميان هجوم گسترده دشمن تضعيف مي شود خيابان ها يكي پس از ديگري در سياهي شوم فرو مي روند. مجروحاني كه در كف خيابان ها افتاده اند، در ميان زنجير تانك هاي دشمن لهيده مي شوند و به شهادت مي رسند.
ارتش عراقي، پس از تصرف خرمشهر، با زدن پل روي رودخانه بهمن شير اقدام به پيشروي به سمت آبادان مي كند و با حجم آتش زياد، مقاومت هاي محلي را از بين مي برد. پيرمردي كشاورز، سراسيمه خود را به آبادان مي رساند و پيشروي دشمن را خبر مي دهد.
باز هم ماجراي «پيرمرد و دريا» راستي! اي كاش مي ديدمش. باز نشسته زودهنگام عصر آخر را كه «بركت» برايش اصل بود و كاش مي توانستم از آن روزها بپرسم و بعد با كلمات بي نظم و پراكنده اش جواب خودم را بدهم.
پيرمرد، اگر صدايم را مي شنوي (يا خدا را چه ديدي، اگر اين نوشته روزي، روزگاري به دستت رسيد) مرا هم از احوال اين روزهاي دلت بي نصيب مگذار!
در اخبار رسانه هاي غربي، خبر سقوط ناگهاني آبادان پخش مي شود و ...
و بعد هم اهواز و ...
اما چه خيال واهي
مردمان غيور و مسلمان شهرهاي آبادان و اهواز و ... سنگر مي گيرند در برابر شب هاي تار و از دل اين آشنايي ها و اصالت هاي به كمك آمده، چمران ناخداي عشق و عرفان و مرد ناقوس دهنده، كارزار مردانگي ظهور مي كند مثل شب هاي روشن، بر صفحه پرستاره دل اين مردم با امام.
دشمن از تصرف آبادان و اهواز مايوس مي شود و ...
براي تلافي شكست خود شهرها را زير انواع گلوله هاي سنگين مي گيرد كه در اين ميان تعدادي از مردم بي دفاع شهيد و مجروح مي شوند.
بين كلمات و درگذر از تلخ و شيرين هاي آن روزگار و در داستان آمدن و اشغال و جنگ هاي خياباني و محاصره و بعد، مقاومت و حماسه و دفاع و بيرون راندن دشمن از خاك عزيز ايران، ياد جمله اي از «پير جماران» مي افتم و تمام اين اتفاقات در آن ثانيه مطهر و واژه ناب «بايد» برايم هجي مي شود.
تا فراموش نكنيم چه بود آنچه دل اين مردم و رزمندگانش را يك دله مي كرد.
كه با من صنماد دل، يكدله كن گر سر ندهم وانگه گله كن.
«حصر آبادان بايد شكسته شود»
گام هاي ما در «شلمچه» فقط آغشته به اشك نبود. گروه يادمان هاي رزمندگان، آن جا آغوش غروري بود كه از رزم جنگاوران عرصه سبز عشق نشات مي گرفت.
شلمچه بدون هيچ ترديدي از مهم ترين جبهه ها در طول هشت سال دفاع مقدس بوده است.
وقوع پنج عمليات در آن نقطه تماس اهميت و حساسيت آن را آشكار مي كند.
گفتم «غرور مومنانه» يادت هست؟
گفتن از آنچه «بدست آمد» فقط در «معنويت» خلاصه و محصور نمي شود كه جاي خود دارد «معصوميت به دست آمده» سال هاي عشق بازي.
مانند مردان جنگاور ما كه در صدر اسلام مي ايستند و بر تارك آسمان جهاد مي درخشند، هزاران هزار است و در اين مرور ذهني مشت نمونه خروارهاست.
چند ركعت فكر به يادگار بزرگ ترين رزمايش مردان بي ادعا
«عمليات بيت المقدس»
قربه الي الله
الله اكبر...
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد...
يا علي بن ابي طالب! يا علي بن ابي طالب! يا علي بن ابي طالب!
و با اين نامه خدايي، در ساعت 30 دقيقه بامداد 10/2/1361 عمليات بيت المقدس آغاز شد.
نجوايي توي گوشم مي گويد و نمي گويد:
هدف معلوم است ما مامور به تكليفيم و نه محصور در نتيجه!
سر بر مي گردانم و تا امتداد افق خونين جنوب ديگر برايم سوال نمي سازد!
آزادسازي خرمشهر، هويزه، خيبر، ايستگاه حسينيه، جاده اهواز - خرمشهر و در نهايت انهدام و اخراج دشمن از خاك ايران اسلامي و رسيدن به مرزهاي بين المللي.
اولين دايره كتاب اين شاعر اين جا نقش مي بندد تا يادش بيفتد و بماند كه «در دايره هستي ما نقطه پرگاريم...»
راوي، «بيت المقدس» را با بغض و مكث و نمناكي و بالا و پايين رفتن هاي مكرر و با طمانينه پلك هايشان برايمان مي گويد:
عمليات در سه مرحله برنامه ريزي شده بود.
رزمندگان اسلام كه از روزهاي قبل با استقرار كامل در چند كيلومتري رودخانه كارون موضع گرفته بودند حركت خودشان را براي عبور از كارون آغاز مي كنند و به دنبال آن نيروهاي زرهي از روي جاده هايي كه از قبل واحد مهندسي سپاه، ارتش و جهاد احداث كرده بود، به حركت در مي آيند تا از پل هاي شناور عبور كنند.
جماعت! يه دنيا فرقه، بين ديدن و شنيدن
بريد از اونا بپرسيد
كه شنيده ها را ديدند
راز سنگراي عشق و
بايد از ستاره پرسيد
التهاب تشنه ها رو
كي مي دونه غير خورشيد
راوي مي گويد و من سر بر مي گردانم به محوطه اطرافمان و آن دورترها، تصويري از رهبر دل ها را نقاشي شده روي يك تابلو بلند مي بينيم:
خورشيد!
التهاب تشنه ها را درياب
خرمشهر آزاد مي شود و هم هويزه و پادگان حميد جاده مهم و تداركاتي اهواز و بخش وسيعي از جنوب ميهن اسلامي از زير آتش دشمن خارج مي شود و...
يك نكته حالب كه راوي موقع گفتنش، برق از چشمانش به مهرباني به سمت ما، خيز بر مي دارد:
از نكات جالب توجه در اين عمليات، اين كه برخلاف تصور دشمن، رزمندگان از غرب، وارد خرمشهر شده و شهر را تصرف كردند.
و بعد هم اين جمله امام را]يادم مي افتد كه در ميان حرف هايش چه قدر حس مي كردم كه جاي يك نفر خيلي خالي است[با نگاهي كه هزاران حرف ناگفته و نانوشته در خود داشت روي لبش مثل آب، جاري مي كند و ما را هم «جاري»...
«فتح خرمشهر، يك مسئله عادي نيست، بلكه مافوق طبيعت است.»
ديدن آينه از هر طرف و با هر نگاه و فاصله اي، جذابيت خودش را دارد. حتي جالب است و شيرين، شنيدن غرور مومنانه آزادي خرمشهر از زبان غريبه اي كه بيگانه صفت، قصد شكستن آينه را كرده است، اما: «خودشكن آينه شكستن خطاست!»
خبرگزاري آسوشيتدپرس:
بنا به گزارش آسوشيتدپرس از بيروت، ايران ديروز ادعا كرد كه نيروهاي شجاع آن بعد از 578 روز، شهر ساحلي خرمشهر را آزاد كرده و بدين ترتيب به حضور نظامي عراق در تمام منطقه نفت خيز خوزستان پايان داده اند.
اگر ادعاهاي به عمل آمده از سوي خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي صحت داشته باشد، آزادي خرمشهر به معناي شكست حقارت آميز براي رژيم صدام است. خرمشهر آخرين دژ تحت كنترل عراقي ها در خوزستان بود.
«خوشتر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در كلام ديگران»
عمليات بيت المقدس كه در تاريخ 10/2/61 آغاز شده بود پس از 25 روز نبرد فراموش نشدني و با پاكسازي دشمن از قسمت اعظم خاك جنوب و در نهايت با فتح خرمشهر به پايان رسيد.
ولي غصه ما به سر نرسيد و داستان دل هاي اسير ما آغاز شد. به اميد گشاينده اي كه در خرمشهر را گشود.
تمام مدت امروز، گوشه ذهنم داشتم به اين جمله تاريخي فكر مي كردم كه امام توي باغچه دل و دينم كاشته بود:
«خرمشهر را خدا آزاد كرد.»
خطوط جنگي ايران زيباترين اوقات خود را مي گذراند. در شب هاي فراموش نشدني منطقه، آواي مناجات و دعاي توسل و كميل زاهدان شب، از هر طرف به گوش مي رسد و رزمندگان اسلام بي صبرانه منتظر شنيدن رمز عمليات هستند.
«يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.»/انتهاي پيام/