معجزه در شب شهر بي ستاره؟! شوخي مي كني!
آخرین اخبار:
کد خبر:۳۹۸۱۰
مهربان نبود ...!

معجزه در شب شهر بي ستاره؟! شوخي مي كني!

در اين شهر پر هياهو، با اين مردماني كه مي روند، اما نمي رسند و عشق را از مغازه هاي لوكس مي خرند و سراغ اخبار را در صفحات بورس مي گيرند و ... بگذريم.

با دل پر، زبان روزه، تشنه و مغموم و خسته، روانه جايي شدم كه حداقل نشان پاك و آشنايي بر چهره داشت؛ هر چند بي مهري هاي روزانه، غروبم را رنگ پژمردگي زده، و چندين بار تا آن وقت تنها و يك لاقبا بودنم را به رخم كشيده بود.

روانه شدم. «پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت» و «غروب، در نفس گرم جاده» رفتم.

در اين شهر پر هياهو، با اين مردماني كه مي روند، اما نمي رسند و عشق را از مغازه هاي لوكس مي خرند و سراغ اخبار را در صفحات بورس مي گيرند و ... بگذريم.

پيش از حركت در يك پيام الكترونيكي، تهديد شده بودم به «احتياط براي حفظ آبرويم» و اينكه ظاهراً با اين شيوه و قلمي كه بدست گرفته ام، چندان به «حفظ احترام و آبرويم» وقعي نمي نهم و برايش تلاش نمي كنم!

اينها را بي آنكه بخواهم يا حواسم باشد، چيدم كنار چيزهاي ديگر، نه از اين جنس، ولي در همين مايه از ابهام و ايهام و تردد و ترديد و تاثير. باز هم بگذريم.

داخل مجلس شدم. به نام و مرام «قرآن» دلم را قرص كردم كه اينجا هم رنگ آرامش دارد و صبوري. اشتباه نمي كردم. پيرمرد را ديدم و تمام هرم خاطراتم ريخت روي دايره حضورم در آنجا.

همان پيرمرد كه من از كودكي، شعرهاي ديوانش را از بر مي كردم و براي پدر مي خواندم آه، پدر .... بگذريم.

پيرمرد را ديدم اشك در چشمان دلم حلقه زد و بغض راه گلويم را گرفت. استاد حبيب الله چايچيان، متخلص به حسان صاحب ديوان معروف «اي اشك ها بريزيد»

دوست دارم بدوم جلو و سيماي مهربان و سپيد و دستان چروك و پينه بسته و لرزانش را غرق بوسه كنم و بگويم استاد! من شاگرد سال هاي كودكي، پيش پيشخوان معصوميت و لطافت شعرهاي شما بودم. استاد! قدري دلم را نوازش كن و آرامم، كه سخت به آن محتاجم.

نرفتم. ترسيدم. از آن جمعيت و آن دست هاي لرزان و از آن خستگي و از آن همه زيبايي.

همانجا، از فاصله چند متري، بوسه اي روانه كردم، نثار كسي كه پاك و صادق مانده است هنوز كه هنوز است در سن هشتاد و چهار سالگي.

مجلس تمام شد و بيرون آمدم. سرگردان از جمع شدن سفره «اشك» در شب ميلاد حسن بن علي (ع)، امام مظلوم شيعيان كه حتي در شب ميلادش هم بوي غربت و مظلوميتش بوضوح و روشني و ابهام و تعجب به مشام مي رسيد.

سرگردان در خيابان هاي اين پايتخت شلوغ و بي ستاره، راه مي رفتم تا اينكه پيرمردي صدايم زد و گفت: ... و اين آغاز معجزه كوچك ديشب بود. نه، نمي گذريم. اينجا محل توقف است.

در آينده اي نزديك به شرط حيات از پيرمردي خواهم گفت كه ...

چقدر نگرانم بود!
/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار