دلم، شرحه شرحه مظلوميت توست؛ ايهاالمجتبي!
اي كه آيينه صبري سرخ است، خون دل خوردن و خاموشي تو
راز صد كرب و بلا فرياد است، لب فرو بسبتن و خاموشي تو
صاحب اين قلم، گرچه آدم جسور و صريح و ستيهده اي است، اما هرگز نتوانسته حرف دلش را درباره حضرت مولا، امام حسن مجتبي (ع) بگويد و بنويسد.
چرايش بماند براي بعد. همين قدر هست كه آن حضرت در نماد و نمودار «صلح» و «سكوت» و «صبوري» اش، تجسم غربت و مظلوميت بود؛ آنچنان كه نه در گفتار آيد و نه در نوشتار، شايد.
بعضي چيزها هست كه نه قلمي در مقام بيان آن برآمدني است و نه زباني در كسوت شرح آن، شدني.
مولاي مظلوم ما در اوج اقتدار و قدرت مظلوم بود و تنها! مي فهمي برادر؟!
مولاي ما حتي در خانه اش كه محل سكينه و آرامش است و ملجا و ماواي دردها و مصايب بيرون، تنها و غريب بود و اهل نظر مي دانند كه اين، غربت ظاهر بود و مظلوميت باطن، ديگر و ساحتش غير از اين نمادها و نمودهاست. و آن كدام است؟
آه! آه!
اي حسن بن علي! تو با همين فرماندهان و سربازان مي خواهي در برابر معاويه صف بندي و به جنگ درآيي؟ مي بيني؟ اينها همه عهدنامه هاي فرماندهان توست با معاويه كه در خفا و جلا، تو را فراموش، و به تو پشت كرده اند و با معاويه عقد اخوت و فرمانبري بسته اند.
چه مي خواهي بكني يا حسن! چه مي تواني بكني؟
بيداري، سنگين است! سنگين!
فرمود: آگاه باش كه «الناس عبيد الدنيا ... »، مردمان بنده دنيايند و دين جز لقلقه اي بر زبان آنها نيست به وقت راحت و آسايش دين بسان نبات بر دهان آنها مزه مي كند و همگان ياران دين و آييند، ولي به وقت سختي و مصايب، چه كمند دينداران!
و به راستي «ما»، من و تو و او، ما مدعيان، ما راستگويان حريم تاريخ شيعه، كجاي اين جغرافياي تلخ و سترگ و پر بلبله و پر غربله ايستاده ايم؟
بيداري، سنگين است!
مولا، بر زمين نشست، كنار گداي ديوانه. با انگشت مباركش طعام بر دهان آن گداي ديوانه و خاك نشين گذاشت و با همان انگشت، غذا بر دهان مبارك خويش ...
بيداري، سنگين است.
و اتممناها بعشر!