دشمن پشت دروازه هاي شهر
محمدرضا محقق
درگير و دار فضاي ملتهب و گريزناك سينماي اين روزهاي ايران و جهان، با موقعيتي ملهم از رويكردها و رهيافت هاي روزمره و تلاقي هاي نه چندان هنرورانه سينما با سياست، اجتماع، بحران هاي فرهنگي و چيزهاي ديگري از اين دست روبرو شدم.
موج ملتهب و نه چندان مستدام و مستحكم حضور «اشيا» يي تحت عنوان سينماي ايران در جشنواره هاي خارجي، آنچنان كه در جشنواره و نيز شاهد بوديم، از همين دست اتفاقات است.
از ميان فيلم هاي ايراني جشنواره ونيز و از آن جمله «روز هاي سبز»، «چاه» و «زنان بدون مردان» به تماشاي اثري از مجموعه آثار هميشه شگفت انگيز(!) خانواده مخملباف و اين بار محصول حنا مخملباف به نام «روزهاي سبز» نشستم.
فيلم، آنچنان كه از نامش هم بر مي آيد مربوط به وقايع اخير پس از انتخابات رياست جمهوري ايران است.
فيلم «روزهاي سبز» را مي توان اساسا فارغ از رويكردها و فضاهاي سياسي وقايع اخير بررسي كرد.
يا اينكه نگارنده حداقل قصد چنين رويكردي دارد؛ چرا كه اساسا با موقعيتي هنري- از جنس سينما- روبرو نيستيم. فضا في الواقع فضاي ديگري است.
فيلم «روزهاي سبز» را مي توان مصداق تام و تمام «فرصت طلبي» دانست. بي آنكه نيازي باشد بار مثبت يا منفي برايش قائل شويم، خود فيلم به خوبي از آنچه در حوزه فكري و الهامات و «ساختاري» - به معناي زمينه هاي «ساز»ش- با آن روبروست و از آن نشات گرفته، رونمايي جانانه اي مي كند و كار منتقد مخاطب را آسان!
فيلم قرار است يك مستند باشد كه هم هست و هم نيست. بخش هايي از تصاوير، مربوط به وقايع خياباني پس از انتخابات است. تصاويري مستند از درگيري ها و خون ريزي ها و ... و در عين حال تصاويري ديگر كه با حضور يك بازيگر- بازيگر(؟!) – به عنوان نخ تسبيح، اتصال سكانس ها را بر عهده دارد و بايد هم داشته باشد(!)؛ چرا كه در غير اين صورت فيلم آنچنان از هم مي پاشد كه هر بيننده مبتدي و از راه رسيده اي هم متوجه به هم ريختگي و بي ربط بودن مجموعه تصاويري كه دارد مي بيند، مي شود.
پس تا اينجا با يك سري تصوير مستند خارج از عهده و بي ربط با كار كارگردان روبرو هستيم كه توسط ديگران، كارگرداني مي شوند(!) و البته با تصاوير مستند ديگري كه به نوعي مصاحبه هايي خياباني هستند كه البته در شب هاي تبليغات انتخاباتي گرفته شده اند. مجموعه ديالوگ هايي بي ربط و ابتر و غير منطقي ميان مجري –يا همان مصاحبه كننده- با مردمي كه در ماشين هاي مدل بالا در حال رقاصي و بوق زدن و... درخيابان هاي «تهران» هستند.
ببينيد! بگذاريد اينطور بگويم؛ ايران عبارت است از «تهران»، وقايع انتخابات هم يعني اغتشاشات بعد از اعلام نتايج به علاوه تبليغات «عده اي» از مردم كه قرار است از نگاه كارگردان نقش «همه» مردم ايران را براي ما بازي كنند- ... و البته مجموعه تصاوير وصله پينه شده ديگر كه از فرط مصنوعي و نچسب بودن و بعضا مهمل و فانتزي گشتن، از اساس، نوعي توهين به سازنده و مخاطب و به نوعي دسته جمعي، وهن به سينما، خاصه سينماي مستند محسوب مي شوند!
من نمي فهمم خانم كارگردان واقعا متوجه نيست كه ادا و اطوارهاي اين چنيني كه فيلمش مشحون و سرشار از آنهاست -مثل چسب زدن به دهان نابازيگران و چسباند درب خانه و ... - ديگر واقعا نخ نما و مشمئز كننده شده؟! يعني بايد باور كنيم مسئله اينقدر براي دوستان هنرمند سياسي يا سياسي كاران هنرمند شده، مبتذل و پيش پا افتاده و بي اهميت است كه زحمت سوژه يابي و ايده پردازي و زيبايي شناسي و ابتكار را آنهم در ساده ترين و دم دست ترين نوعش به خود نمي دهند و به همان كليشه هاي صد سال پيش كه از فرط تكرار نخ نما شده اند، بسنده مي كنند؟
نخير! خانم مخملباف! قضيه اصلا به اين سادگي كه شما فكر مي كنيد و مي سازيد و روانه جشنواره هاي صد تا يك غاز و بنجل مي كنيد و برگزيده مي شويد و به همديگر جايزه مي دهيد و از هم متشكر مي شويد، نيست؛ چرا كه باور نمي كنيد قضيه قدري جدي تر است و با قابليت تر از محصولات هنري و شاهكارها شما؟!
كارگردان معتبر و جهاني! باور كن سينما هم از اين «مزخرفات» مهم تر است و والاتر.
ظاهرا شما نمي خواهيد متوجه شويد كه در چه سلك و چه جرگه اي وارد شده ايد.
اگر وقت كرديد تعدادي مستند خوب و حرفه اي بينيد تا متوجه شويد هر آشغال باسمه اي و بنجل و مزخرفي را نمي تون به عنوان فيلم مستند روانه بازار كرد.
شما چطور به خودت اجازه مي دهي، فيلمت را –چنين فيلمي- اكران كني و اسمت را پايش بگذاري؟ آنوقت توقع داشته باشي ديگران هم مثل آن جماعت مفلوك آن جشنواره مفلوك تر، برايت بلند شوند و دست بزنند؟
حجم تكان دهنده توهم، ماليخوليا، آنچنان اين عزيزان را در برگرفته و هاله «خود هنرمند بيني» آنچنان گرفتار شان نموده كه بالكل از جاده فهم و شعور خارج شده و به جرگه عقب ماندگان ذهني شرف حضور يافته اند! عجبا!
جالب است در همين موقعيت زماني، فيلم مستندي ديدم درباره آندري تاركوفسكي، كارگردان بزرگ رومي با عنوان «مرثيه مسكو» كه به بيان تكان دهنده تاثيري گذاري از رويكرد هاي و وقايع رخ داده و در روند پر تلاطم زندگي هنري و سياسي اين كارگردان نامدار سينما پرداخته بود.
فيلم تصويري بازتابنده از روبرو شدن صريح و بي واسطه و تا حدي هم البته شبيه اكسپرسيونيستي با واقعيت عيني زندگي تاركوفسكي به همراه ارجاع هاي مكاني در جغرافياي فيلم سازي او بود كه با حجم پاييني از كلام پاييني از كلام و نريشن و حجم بالايي از ارجاع هاي تصويري و استعارات و كنايات و شبيه سازي هاي تاثير گذار و تلفيقي هنرمندانه از «روايت» و «واقعيت» روي آورده و جلوه اي مبتكرانه و جدي از «مستند» سازي به لحاظ تحويل مي داد.
گرچه مقايسه «مرثيه سكوت» با عبرتي به نام «روزهاي سبز» نوعي گزافه گويي بيهوده است امام از باب بيان شدت و حدت اين رخوت و نخوت كه سيطره اي تام و تمام بر اين جماعت بنجل ساز يافته، قابل توجه و سودمند است.
در اين ملغمه مهوع كه معركه گيري هاي اهالي «بساز و بفروش» سينماي زيرزميني ايران، محصولاتشان را در پايين ترين درجه از كيفيت به عنوان سفيران فرهنگي، هنري ايران و بلكه آيين هاي تام و تمام وضعيت سياسي مملكت، راهي جشنواره هاي رده A در جهان مي كنند و قدر مي بينند و بال مي نشينند، جاي اين سوال باقي است كه مسئولان و مديران فرهنگ و هنر كشور و خاصه هنرمندان فيلمساز كه با مقادير معتنابهي ادعا و حرافي، خود را وارثان با اصل و نسب سينماي آرماني و انقلابي ملت مظلوم ايران مي دانند، كجاي كارند چه مي كنند؟
عزيزانمان فقط آموخته اند كه بودجه بگيرند و دور خودشان بچرخند يا بيانيه بدهند و ندهند و حضورشان در مجامع هنري در حد تماشاگران بي خطر و خنثي و محترمي باشد كه به خوبي و درستي نقش «زينت المجاس» رابازي كنند و به تمامي از عهده خالي نبودن عريضه برآيند!/انتهاي پيام/