شناسايي راز گل سرخ!
در گذر از روزهاي ترد اين بهارهاي پاييزي، رد چشمان پر آب يك قصه گوي نرم انديش، از پس زلالي اين سنگريزه هاي چشمه اي، پيداست ...
هويداتر از عطر آب، شكيباتر از نگاه مادر و پايدارتر از دوستاني بهتر از برگ درخت ...
آيه آيه، نواي گرم و لطيف، حنجره اي كه وضو با تپش پنجره ها مي گيرد و در نمازش جريان دارد طيف، جريان دارد، نور، جريان دارد عشق....
او اهل كاشان است، اما شهر او كاشان نيست، شهر او گمشده است ...
سهراب سپهري متولد ماه مهر شهر كاشان، از ديار واژه آسمان و سپيده و سكوت.
از ديار كوير و ستاره، از فضاي معطر دستان مادر و بوي چادر نمازي كه ... دگير نيست. نيست اما هست.
سهراب را با صداي پاي آب مي شناسيم، با نگاه و با «هيچ» كه؛ با هيچ با نگاه!
سهراب را با كفش هاي گمشده اي مي شناسيم كه در برق آساي «صداي دوست»، براي دويدن پي آواز حقيقت، جايي همين نزديكي اند.
و با خدايي كه همين نزديكي است....
سهراب را با هشت بهشت مي شناسيم كه هر كدام با دري از يك كتاب رستاخيري به سوي سطح سيماني قرن مي آيد و به سوي آبي روشن شقايق مي رود...
سهراب را با شور و شعوري مي شناسيم كه از عرفان اسلامي تا نشانه گذاري اديان ديگر انساني و الهي، رهروي را در مسلك شعر و شكيب و شادي و غم، رهنمون مي شوند تا از سطح سينماي قرن فراتر رفته و به مدد كلمه و خدا پي آواز حقيقت بدود.
و كار ما شناسايي راز گل سرخ نبود، كار ما شايد اين بود كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم.
ياد و خاطره سهراب سپهري، شاعر بزرگ آب و آيينه و عشق و سكوت و درد و غم و خدا گرامي باد.
روحش هماره شاد، يادش هميشه زنده و راهش تا ابد پاينده و پر رهرو باد.
سلام بر سهراب سپري!
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ...