وقايع نگاري زورگيري مدرن!
محمدرضا محقق-گروه فرهنگ و ادب؛ فضاي جامعه ما به لحاظ فکري و انديشگي-متاسفانه- چندان پالوده و منزه نيست. در گير و دار عوام فريبي و استحاله باوري و «زورگيري»هاي متنوعي که تنفس نرمال را براي اهالي خرد، تنگ و تيره کرده، گاه اساسا مجالي براي تمييز سره از ناسره براي مردم باقي نميماند تا در دنياي شلوغ و پر تردد و ترديد امروز بتوانند «حقيقت» را «نسبتا» تشخيص و ترجيح دهند.
نهايتا تنها چاره، برگشت و پناه به «حوالت تاريخي» و اميد به حل نسبي امور با مرور زمان باقي ميماند.
ترديدي نيست که -حداقل- بخشي از افراد اين جامعه مردم يا مسئولان، عوام يا نخبگان، متعهدان يا لااباليگران و ... موصوفين به هر صفت درست يا غلط ديگر، با آرمانگراييهاي خاص و عام مقاطع مختلف تاريخ اين سامان، فاصله گرفتهاند.
اين ميزان ميتواند بنا بر استنتاج و استنباط يا استقرائات هر يک از ما، کم و بيش و بالا و پايين شود.
اما از وجود خارجي پديده آرمانگريزي-اگر نگوييم «ستيز»ي- نميتوان چشم پوشاند. يا مثلا «بيعدالتي»، پديدهايست که حتما از مورد قبلي، ملموستر و پذيرش و جودش در جامعه آسانتر و فراگيرتر است. يا غلط بودن سيستم آموزشي کشور، توسعه غير همه جانبه و ناپايدار و سرطاني و ... احتمالا هزار و يک مسئله ديگر.
ارتباط دو نکتهاي که ذکر شد، يعني فضاي بيماري فکري-رواني جامعه و مشکلات و مصايب متنوع آن در تلاقي بحث هنر و خاصه صنعت سينما، مورد توجه اين نوشتار است و موقف و موضع و بهانه آن، اکران فيلم سينمايي «رئيس» ساخته آقاي مسعود کيميايي است.
برآنم که حتي اگر مثلا جامعه صددرصد آرمانستيز شود و بيعدالتي کاملا فراگير و فقر و فاقه دمار از روزگار همگان و همگنان برآرد، اتفاقا اين حيطه محاط هنر و فضاي موجاموج سينماست که من باب «روح» ميتواند اين کالبد را بتکاند و به سمت و سويي «ديگر» براند.
از «آرمان ستيزيها» در رنجيم يا پنبه بيعدالتي، دست و دلمان را ميلرزاند؟ کدام زخم، ايمان و احساسمان را نشانه رفته است؟ اگر هرکدام، پس بسم الله! اين گوي و اين ميدان مهيب و تکاندهنده و معجزهوار و افسونگر سينما! مگر درد جامعه و مصايبش، به کارمان نيامده تا آيينهاي باشيم براي تداعي و انعکاس آن؟
مسعود کيميايي جمله زيبايي دارد که «هرکسي بگويد «آخ» سياسي است» پس تاسف بر هر آدم غيرسياسي، اگر «سياست»، آخ گفتن براي رنجهايي است که دور و برمان را احاطه و جلوي دلمان را گرفته.
از تاريخمان هم که «خون» ميچکد و حافظه مردممان که از غناي درد و رنج و ايستادن و شکستن و شکستهتر پريدن، آنهم بيبال سرخ است.
در کارمان و بارمان هم که «سينما» باشد، استاديم و مورد احترام. پس مشکل چيست؟ درد غيرت و حميت و جوانمردي؟ مگر «زينالدين»هاي جبهه کشيده کم داريم؟ زجر و طعم تلخ چون عسل «مبارزه»؟ مگر با تمام هيبت «الوند» و آبي خليجمان در محاصره يانکيهاي مال دنياخور مستکبر و عربدهکشيهاي «از آنطرف دنيا آمده»ها نيست؟ دلمان براي «چريک» بودن و عمليات «پارتيزاني» و يادمان براي «دن کيشوت»واري پر کشيده؟ مگر رئيسجمهورمان خود را چريک فقرا نمينامد و نميداند؟ اصلا مگر چريک بودن نيازمند اجازه از کسي يا جايي است؟ اصلا اين چريک بودن به چه درد ميخورد؟ مشکل چيست؟ دلتان هواي چه چيزي را کرده؟ تن هنرتان براي روح کدام «آرمان» پرميزند؟ کلام تئوري و نظريه هم – اگر در ميان باشد- در دايره «محدوديت و خلاقيت» با باد گرم فقر و فاقه جهان سوم – و بلکه چهارم و پنجم- و مردمانش با همان شرم شرقيشان، اين سو و آن سو ميرود! «درد»تان چيست که حالا مثلا «سينما» و هزار خوب و بد و بالا و پايين زيبايي و زشتياش، دوايتان باشد؟
يادش بخير! در جايي و به مناسبتي فرمود: «بعضيها درد دين ندارند، بلکه مرض دين دارند»!
/انتهاي پيام/