به مناسبت شهادت باب الحوائج حضرت موسي بن جعفر (ع)
هارون الرشيد همواره در كمين ايشان بود، اما نمي توانست به آن حضرت آسيبي برساند، شايد از ترس اين كه مبادا سپاهيانش در صف ياران آن حضرت درآيند، از فرستادن آنان براي دستگيري و شهيد كردن امام خودداري مي ورزيد، زيرا پنهان كاريي كه افراد مكتبي در اقدامات خود ملزم بدان بودند، موجب شده بود كه دستگاه حاكمه حتي به نزديك ترين افراد خود اعتماد نكند.
اين علي ابن يقطين وزير هارون الرشيد و آن يكي جعفربن محمدبن اشعث وزير ديگر هارون است كه هر دو شيعه بودند.
همچنين بزرگ ترين واليان و كارگزاران هارون در زمره هواخواهان اهل بيت بودند، از اين رو بود كه هارون خود شخصا به مدينه رفت تا امام كاظم (ع) را دستگير كند.
هارون به مسجد رسول خدا رفت، شايد حضور او مصادف با فرارسيدن وقت نماز بود كه مردم و طبعا امام موسي بن جعفر براي اداي نماز در مسجد حضور داشته اند.
هارون به سوي قبر پيامبر جلو آمد و گفت: السلام عليك يا رسول الله! اي پسر عمو.
هارون در واقع مي خواست با اين كار شرعي بودن جانشيني خود را اثبات كند و آن را علتي درست براي زنداني كردن امام كاظم جلوه دهد.
امام اما اين فرصت را از او گرفت و صفها را شكافت و به طرف قبر پيامبر آمد و به آن قبر شريف روي كرد و در ميان حيرت مردم بانگ برآورد: السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا جداه.
امام كاظم با اين بيان مي خواست بگويد: اي حاكم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموي توست و تو مي خواهي بنا بر اين پيوند نسبي، شرعي بودن حكومت خود را ثابت كني بايد بداني كه من به او نزديك ترم و آن حضرت جد من است.
بنابر اين من از تو به جانشيني و خلافت آن بزرگوار شايسته ترم.
چون روز بعد فرا رسيد، هارون، فضل بن ربيع را مامور دستگيري امام كاظم كرد.
فضل بر آن حضرت كه در جايگاه رسول خدا به نماز ايستاده بود آمد و دستور داد او را دستگير و زنداني كنند.
سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آن ها پوشيده بود، ايشان را در يكي از آن ها جاي داد و آن دو محمل را روي استر بسته بر هر يك عده اي گماشت.
يكي را به طرف بصره و ديگري را به سوي كوفه روانه كرد تا مردم ندانند امام را كجا مي برند. امام كاظم در محملي بود كه به سمت بصره مي رفت.
هارون به فرستاده خود دستور داد كه آن حضرت را به عيسي بن جعفر منصور كه والي وي در بصره بود، تسليم كند.
عيسي يك سال او را در نزد خود زنداني كرد، سپس نامه اي به هارون نوشت كه موسي بن جعفر را از من بگير و به هر كه مي خواهي بسپار و گر نه او را آزاد خواهم كرد، من بسيار كوشيدم تا دليلي براي دستگيري او پيدا كنم، اما نتوانستم من گوش دادم تا ببينم آيا او در دعاهاي خود بر من يا تو نفرين مي فرستد، اما ديدم كه فقط براي خويش دعا مي كند و از خداوند رحمت و مغفرت مي طلبد، بعد از آن حضرت در نزد فضل ابن ربيع زنداني بود كه هارون از او خواست امام را به شهادت برساند، اما او امتناع كرد و بعد از آن حضرت نزد فضل بن يحيي بود كه او هم زير بار به شهادت رساندن امام نرفت و سرانجام آقا را به فرد يهودي به نام سندي بن شاهك سپردند كه بسيار آقا را اذيت و آزار نمود.
در روايت آمده حضرت سه روز قبل از شهادت «مسيب» كه يكي از همراهان و خواص امام بود را طلبيد و فرمود:
اي مسيب در اين شب به مدينه جدم مي روم و فرزندم «رضا» را وداع مي كنم و او را وصي خود مي كنم و ودايع امامت و خلافت را به او مي سپارم همان طوري كه پدرم به من سپرده بود.
مسيب مي گويد: با كمال تعجب پرسيدم، اي پسر رسول خدا چگونه در حاليكه درها بسته و قفل ها به روي شما محكم است و نكهبانان بر درها نشسته اند؟ حضرت فرمود: اي مسيب يقين تو ضعيف است مگر از قدرت خدا و بزرگي ما غافل شده اي؟ مگر نمي داني كه خداوندي كه درهاي علوم اولين و آخرين را براي ما گشوده است قادر است مرا از اين جا به مدينه ببرد بدون آنكه درها گشوده شود.
مسيب گفت: اي پسر رسول خدا دعا كن كه خدا مرا بر ايمان ثابت دارد، حضرت او را دعا كرد و فرمود: اكنون مي خواهم در اين هنگام خدا را به آن اسمي بخوانم كه «اصف بن برنيا » وزير حضرت سليمان خدا را به آن اسم خواند و تخت بلقيس را از فاصله دو ماه راه به يك چشم به هم زدن براي سليمان حاضر كرد.
پس مسيب مي گويد: حضرت مشغول دعا شد چون نظر كردم او را در محل نماز خود نديدم و زنجير ها و بندها را بر زمين افتاده ديدم حيران در ميان خانه ايستادم و متفكر بودم.
بعد از اندك زماني ديدم كه حضرت باز در مصلي خود پيدا شد و زنجيرها را به پا بست، من به سجده رفتم و خدا را شكر كردم كه مرا به قدرت و منزلت آن حضرت عارف گردانيد.
حضرت فرمود: سر بردار اي مسيب بدان كه من سه روز ديگر به شهادت مي رسم. چون اين خبر وحشت انگيز را شنيدم قطرات اشك حسرت از ديده ام سرازير شد.
با اين كه امام كاظم در زندان و در سخت ترين شرايط به سر مي برد، هارون نتوانست وجود امام را تحمل كند، سرانجام مقداري خرما طلبيد و با سوزن و نخ زهر آلوده آن را زهر آگين نمود، سپس امام را مجبور به خوردن خرماهاي سمي كرد، طولي نكشيد كه امام كاظم (ع) مسموم و شهيد گشت.
هنگامي كه امام از دنيا رفت، جنازه آن حضرت را به سوي بغداد نهادند و به مردم اعلام كردند كه آن حضرت به مرگ طبيعي از دنيا رفته است.
مردم مي آمدند و بدن مطهر آن حضرت را مي ديدند و گفته را باور مي كردند.
چند نفر از شيعيان مخلص از اين همه اصرار دستگاه خلافت و تبليغ آنان براي طبيعي جلوه دادن مرگ امام به شك افتادند، آن چند نفر شيعه مخلص و آگاه گفتند: امام متصرف عالم هستي است و زنده و مرده او يكسان است از او مي پرسيم آيا او را شهيد كرده اند يا اين كه به مرگ طبيعي رحلت نموده است.
پس غسل كردند و دو ركعت نماز خواندند با كمال ادب در مقابل جنازه پاك ايستادند و پرسيدند: آقا جان چگونه رحلت فرموده اي آن حضرت در حضور جمع بسياري با كمال وضوح فرمود: مرا با زهر مسموم و شهيد كردند و اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمودند./انتهاي پيام/