خاطره ماندگار سينماگر ملي
محمدرضا محقق - بخش ادب و هنر؛ خاطره علي حاتمي و فيلم هايش براي هميشه تاريخ در ذهن سيال سينماي ايران و علاقه مندانش باقي است.
علي حاتمي بدرستي و لياقت عنوان «سعدي سينماي ايران» را براي خود بر قاب زبرجد اين لوح مصفا و مطلا حک کرد و بر چکاد اين قله رفيع جايگاهي هماره شيرين و بلند برساخت.
مرحوم حاتمي بازمانده نسلي بود که بر مليت و دين خود بسان ارزشي هماره تازه و ريسماني که مي توان در گرداب آخرالزمان بدان آويخت و از بلا مصون ماند، مينگريست.
زنده ياد علي حاتمي، يكي از چهرههاي ماندگار هنر سينماي ايران زمين كه بر چكاد نگاه نفيس شاعرانهاش، موسيقي اصيل و ايراني سينماي ايران را نواخت، مرحوم علي حاتمي است.
زندگينامهاش را مرور كردم و دوباره به تماشاي آثارش نشستم كه از «سوتهدلان» تا «مادر» يك نگاه بود كه مينواخت «كه عشق نميرد، كه نگذاريم...» و همين موقع بود كه اتفاقاً به مجموعه «هزاردستان» دست يافتم و به بازبينياش پس از سال ها نشستم.
اما اتفاقي ديگر و ديداري ديگرگونه، موقعيتي شد تا ياد علي حاتمي براي من در هالهاي معصومانه و از جنس بكر و دوستداشتني و زنده زمان شكل بگيرد؛ آن هم ديدار و همصحبتي با جوان محجوب و دوستداشتنياي بود كه سال ها پيش در همان محلهاي زندگي ميكرده كه خانه مرحوم علي حاتمي در آن بود و آن روزها و شب ها اين جوان دوستداشتني، نوجواني پرشور و شر و چست و چابك بوده و البته همصحبت و همراه گاهبهگاه مرحوم حاتمي.
محمد هنوز يادش هست كه كوچهشان پردرخت و خانه همسايه چهارمين از آشيانه آنها، با نماهاي سبزرنگ متعلق به سازنده صاحبسبك «حاجي واشنگتن» بود.
با اينكه بهظاهر زندگي پركاري داشت، اما اتومبيل شخصي نداشت. چهره محترم، مطمئن و آرامي داشت. روزهاي آخر حيات به دليل شيميدرماني چهرهاش عوض شده بود. موهاي سرش ريخته بود، كلاه بر سر ميگذاشت و عصا به دست ميگرفت و... چهرهاش شكسته و افتاده شده بود.
خبر فوت ايشان را مادرم به من گفت. بچههاي مدرسه سراغ او را از من ميگرفتند و از حالش ميپرسيدند. وقتي فوت كرد سر كوچه پرچمي زده بودند به نشانه غم. بعد از مرگ، بسياري از اهالي سينما آمدند، عبدي، مشايخي، شريفينيا، رشيدي و...
سر ساخت فيلم «تختي» كه ايشان از روي صندلي كار را هدايت ميكرد، در روزهاي آخر حياتش يكي از مسئولان بلندمرتبه، هنردوست و هنرمند كشور، سر صحنه از ايشان عيادت كرد و...
و يادش ميآيد يكييكي و با خاطره او، كودكي هاي خود را نيز مينگرد و حسرت ميخورد و ميگويد كه بايد عبرت گرفت و فعلاً بهجاي عبرت، دلش ميگيرد.
از محمد ميپرسم كداميك از آثار او را ديده و وقتي از «سوتهدلان» و «حاجي واشنگتن» و «هزاردستان» به «مادر» ميرسيم، حس دلش را از ارتباطي كه با نقش اكبر عبدي بهجاي آن كودك عقبمانده، برقرار كرده، ميگويد و بعد برايم شروع ميكند به تعريف كردن صحنههاي فيلم: «پشت فرمان نشسته بود و رانندگي ميكرد با آن ماشين عجيب و غريبش درحاليكه تنها مسافرش خواهرش بود» يا «تمام قندها را در فنجان ميريخت و بعد ميچشيد و با آهنگي تلخ و گزنده ميگفت: تلخه!»
محمد از آن كوچه، از آن خانه، از آن هنرمند از دست رفته و در اين ميان از خاطرات كودكي خودش، چنان با شوق و پرخنده حرف ميزند كه دلم نميآيد وقتي از بين حرف هاي اصليمان به سمت زندگي شخصياش ميانبُر ميزند حرف هايش را قطع كنم؛ چرا كه معتقدم زندگي همانطور كه هست، زيباست، پس تا آخر به حرف هايش گوش ميكنم، با او همراه ميشوم و راه ميافتم.
از محمد ميپرسم «امروز چي؟» ميگويد مثل كودكي من كه گذشت و ديگر نيامد، علي حاتمي هم رفت و ما را اينجا گذاشت و بعد آرزو ميكند كاش امروز او زنده بود و من باز هم همسايهاش، تا فرصت ميكردم با او ساعت ها بنشينم و حرف بزنم.
در اين ميان تصميم ميگيريم كمي جلوتر برويم، «فرمانيه» تهران و جغرافياي آن محله را بازبيني كنيم تا اگر چيزي جا مانده يا حرفي و خاطرهاي ميان فراموشي ما گير كرده، رهايش كنيم، اما باز هم ميرسيم به «مادر»، كه محمد ميگويد: «پدر و مادرم را خيلي دوست دارم و...»
و حرف هايم با او تا صبح طول ميكشد و محمد مجبور ميشود جملات آخر را با چشماني خسته، ولي قلبي به راه افتاده جواب دهد: «هنر امروز، از اصالتش فاصله گرفته و دارد از ما دور ميشود» و... تا اينكه به آخر نگاه هاي همديگر ميرسيم و دلم را از بعضي ثانيهها كه بينمان بود به دست ميآورد و خطاب به من ميگويد: «تو دوست من هستي» و يكبار ديگر از چهره علي حاتمي در روزهاي آخر حيات ميگويد و بعد برميخيزد، دست ميدهد، خداحافظي ميكند، ميرود و من ساعتي بعد «چراغ ها را خاموش ميكنم.»/انتهاي پيام/