من ننه‌ام را می‌خواهم/ التماس دعا با نان اضافی!
بین راه آنقدر بسیجی سوار می‌کرد که دیگر جای نفس کشیدن نبود. فرق نمی‌کرد. دست بلند کرده باشند یا نه، تشخیص می‌داد رزمنده است، بوق می‌زد، نگه می‌داشت و سوار می‌کرد. بعد به ما می‌گفت: هیچ می‌دانید چرا اینقدر بسیجی سوار می‌کنم؟
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار