خاطرات یک آزاده از عملیات بیت‌المقدس
وقتی که دست‌هایم را می‌بستند به افسر بعثی گفتم یکی از همرزمانم مجروح شده و در آن سنگر است اجازه دهید او را بیاوریم. با حرکت دست سنگر را به آن‌ها نشان دادم، ولی آن‌ها با نارنجک سنگر را نشانه گرفتند و آن رزمنده را شهید کردند.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار