«این گرد و خاک عزیزه» / روایت زائر پیاده روستایی از نجوای عاشقانه با امام شهید در حرم رضوی
به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، راوی: شلوغی صحن و ازدحام زائران، اما او آرام و بیتاب بود. میان موج جمعیت، زنی ایستاده بود که چادرش تا کمر غرق در خاک بود. نه به اطراف نگاه میکرد و نه به شلوغیها اعتنا داشت. زل زده بود به قاب گلآرایی عکس آقا؛ دستش را مرتب به چپ و راست تکان میداد و زیر لب زمزمههایی داشت که در همهمه جمعیت گم میشد.
چند دقیقهای بیآنکه او متوجه شود، کنارش ایستادم و تماشایش کردم. زمزمههایش که تمام شد، دست چپش را مشت کرد و بر سینهاش کوفت. کمی صبر کردم تا آرام بگیرد.
نزدیکتر رفتم و پرسیدم: «تازه از راه رسیدید؟»
سرش را چرخاند، نگاهی به چادر گردآلودش انداخت و با لهجهای گرم و صمیمی گفت: «آره. انقدی تازه که گرد و خاک چادرم رو تکون ندادم و بدو اومدم حرم. این گرد و خاک عزیزه.»
با تعجب گفتم: «گرد و خاک عزیز؟»
لبخند عمیقی روی لبهایش نشست و با چشمانی که از عمق جان حرف میزد، گفت: «بله خانم جان! پیاده از روستامون راه افتادم بیام امام رضا (ع) به نیت امام شهید. هرسال آخر صفر، این جاده رو با همولایتیها به نیابت از آقای شهید قدم برمیداشتیم.»
نگاهش را به عکس دوخت. چشمان گود افتادهاش خیس شد و صدایش لرزهای گرفت: «اما امسال یه فرق دیگه داشت. مزارش تو مشهد منتظرمون بود.»
در سکوت لحظهای، تنها صدای ضربات محکم قلبم بود که با ریتم دعاهای زیرلبی او همنوا میشد. لبخند زدم و گفتم: «قبول باشه حاج خانم.»
دستهای پینهبستهاش را به آسمان گرفت، نگاهش را به گنبد طلایی دوخت و گفت: «الهی آمین. الهی خدا قاتلش رو لعنت کنه. من یه خونه تو دهاتمون بیشتر ندارم. یه خونه کلوخی. ولی هرکس اون ملعون رو بکشه، همون خونه رو میدم بهش.»
در میان انبوه زائرانی که هرکدام حاجتی داشتند، او تنها نبود؛ او با تمام داشتهاش آمده بود تا وفاداریاش را نذر کند؛ خاکآلود، اما سبکبال، خسته، اما سرشار از عشق. گرد و خاک جاده برایش عزیز بود؛ چرا که هر ذرهاش، قدمی بود برای رسیدن به کسی که مزارش اینک، در حرم هشتمین اختر تابناک ولایت، میزبان عاشقانش بود.
این روایت برگرفته از دل صحنهای مطهر رضوی و در گفتوگو با زائری روستایی ثبت شده است که با نیتی خالص و دلی پر از ارادت، مسیر عشق را تا بارگاه ملکوتی امام مهربانیها پیموده بود.