از خاطره پارتی تا عادی سازی لمس نامحرم؛ نمایش خانگی یا کارخانه قبح‌شکنی؟
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۴۴۷۸۴
گزارش|

از خاطره پارتی تا عادی سازی لمس نامحرم؛ نمایش خانگی یا کارخانه قبح‌شکنی؟

«درجام» را شاید باید نه یک نمونه منفرد، بلکه نشانه‌ای از تغییر منطق نمایش خانگی دانست؛ جایی که گاهی کلیپ مهم‌تر از برنامه، حاشیه مهم‌تر از گفت‌وگو و تحریک مخاطب مهم‌تر از اعتماد به اوست.
نمایش خانگی

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، نمایش خانگی در ایران یک فرصت بود؛ فرصتی برای اینکه سرگرمی از قالب‌های محدود و تکرارشونده فاصله بگیرد، مخاطب جدی گرفته شود و تولیدکنندگان بتوانند گونه‌های تازه‌ای از برنامه‌سازی را تجربه کنند. قرار نبود همه‌چیز آموزشی، رسمی یا جدی باشد. جامعه حق دارد بخندد، سرگرم شود و حتی ساعتی از روزمرگی فاصله بگیرد. اما سرگرمی با ابتذال یکی نیست. مشکل از جایی آغاز می‌شود که معیار موفقیت یک برنامه از «مخاطب داشتن» به «کلیپ وایرال داشتن» تغییر کند.

در این منطق، یک ساعت گفت‌وگو اهمیت خود را از دست می‌دهد و چند ثانیه قابل انتشار تعیین‌کننده می‌شود. دیگر مهم نیست برنامه چه حرفی زده؛ مهم این است که کدام جمله را می‌توان برید، کدام واکنش را می‌توان بزرگ کرد و کدام بخش را می‌توان با تیتر جنجالی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد. در چنین شرایطی برنامه به تدریج از «محصول فرهنگی» به «مخزن کلیپ» تبدیل می‌شود.


وقتی زندگی خصوصی تبدیل به سرگرمی می‌شود



در قسمت اخیر «درجام» با حضور السا فیروزآذر، بخش‌هایی از گفت‌وگو به خاطرات و تجربه‌های شخصی او از مهمانی‌ها و پارتی‌های مختلط اختصاص پیدا می‌کند. فارغ از قضاوت درباره زندگی خصوصی هر فرد، سؤال رسانه‌ای مهم‌تری وجود دارد: آیا هر تجربه شخصی، صرفاً به دلیل قابلیت سرگرم‌کنندگی، باید به ماده خام یک برنامه عمومی تبدیل شود؟ مسئله اینجا دفاع یا حمله به یک فرد نیست. مسئله، انتخاب موضوع و نحوه تبدیل آن به سرگرمی است.

وقتی روایت مهمانی‌های مختلط، روابط خصوصی و تجربه‌های شخصی در قالبی سبک و سرگرم‌کننده عرضه می‌شود، ممکن است بخشی از مخاطبان آن را صرفاً یک روایت شخصی بدانند؛ اما از زاویه فرهنگی، پرسش دیگری هم مطرح است: آیا تکرار و بازنمایی این سبک از تجربه‌ها در تولیدات سرگرمی، به تدریج آنها را از یک موضوع خاص و محدود به بخشی عادی و روزمره از زیست اجتماعی تبدیل نمی‌کند؟ این نگرانی زمانی جدی‌تر می‌شود که برنامه نه با رویکرد تحلیلی یا انتقادی، بلکه با منطق سرگرمی و وایرال‌شدن سراغ این تجربه‌ها برود.

در این حالت، آنچه زمانی شاید برای بخش محدودی از جامعه تجربه‌ای خاص محسوب می‌شد، می‌تواند به الگوی تصویری جذاب و قابل مصرف برای مخاطب عمومی تبدیل شود. این همان نقطه‌ای است که باید درباره مرز میان «بازنمایی واقعیت» و «ترویج ناخواسته یک سبک زندگی» فکر کرد.

یک بازی کودکانه و یک حاشیه بزرگ



در ادامه همین قسمت، پیشنهاد بازی «نون بیار کباب ببر» میان مهمان و مجری مطرح می‌شود؛ بازی‌ای قدیمی که در اصل چیزی جز یک سرگرمی ساده و کودکانه نیست.
اما اجرای همین بازی، به دلیل تماس دست دو طرف، در فضای مجازی واکنش‌هایی ایجاد کرد و برخی آن را مصداق عادی‌سازی لمس نامحرم دانستند. البته نمی‌توان از چند ثانیه تصویر، نیت‌خوانی کرد و ادعا کرد که هدف برنامه الزاماً ترویج چنین رفتاری بوده است. اما مسئله فرهنگی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: رسانه فقط با نیت سازنده اثر نمی‌گذارد؛ با تکرار تصویرها و عادی‌کردن موقعیت‌ها نیز اثر فرهنگی می‌گذارد.

ممکن است برای سازندگان، ماجرا فقط یک بازی باشد؛ همان‌طور که برای بخشی از مخاطبان نیز چنین بوده است. اما برای بخشی دیگر، نمایش چنین رفتاری در یک برنامه عمومی می‌تواند معنای دیگری داشته باشد. بنابراین پرسش درست این نیست که «آیا این چند ثانیه بزرگ‌ترین اتفاق فرهنگی سال است؟» قطعاً نه.

پرسش این است که آیا برای جذب مخاطب و ساختن کلیپ وایرال، لازم است مرزهای عرفی و فرهنگی را مدام در معرض آزمون قرار دهیم؟ وقتی این اتفاق‌ها تکرار شوند، مسئله دیگر یک صحنه منفرد نیست؛ مسئله، روندی است که در آن مرزهای قبلی آرام‌آرام جابه‌جا می‌شوند.




قبح‌شکنی الزاماً با یک اتفاق بزرگ آغاز نمی‌شود




قبح‌شکنی همیشه با یک صحنه تکان‌دهنده اتفاق نمی‌افتد. گاهی با یک شوخی آغاز می‌شود؛ بعد یک روایت خصوصی؛ سپس یک موقعیت نمایشی؛ بعد یک تماس بدنی که تا چند سال قبل شاید در رسانه عمومی محل بحث بود و در نهایت، چیزی که زمانی نیازمند توضیح و توجیه بود، به بخشی عادی از زبان سرگرمی تبدیل می‌شود. این همان عادی‌سازی تدریجی است.

از خاطره پارتی تا عادی سازی لمس نامحرم؛ نمایش خانگی یا کارخانه قبح‌شکنی؟

مصداق هر مرحله به تنهایی شاید چندان مهم نباشد. آنچه اهمیت دارد، جهت حرکت است. اگر برای وایرال‌شدن، هر بار کمی بیشتر از مرز قبلی عبور کنیم، در نهایت خود مرز است که تغییر می‌کند.

از همین زاویه، حتی خاطرات مهمانی‌های مختلط نیز اهمیت پیدا می‌کنند. مسئله این نیست که آیا چنین مهمانی‌هایی در جامعه وجود دارند یا نه؛ روشن است که واقعیت اجتماعی را نمی‌توان با حذف آن از رسانه تغییر داد.

اما میان «بازنمایی یک واقعیت» و تبدیل آن به سرگرمی جذاب و قابل تقلید فاصله وجود دارد. رسانه می‌تواند یک پدیده اجتماعی را روایت کند، درباره آن سؤال بپرسد و حتی آن را نقد کند؛ اما وقتی همان پدیده بدون فاصله انتقادی، با ادبیات شوخ و جذاب و برای گرفتن واکنش مخاطب بازسازی می‌شود، ممکن است کارکردی فراتر از بازنمایی پیدا کند.



مخاطب را دست‌کم نگیریم



یکی از خطاهای مهم این جریان، تصور مخاطب به عنوان کسی است که برای سرگرم‌شدن باید هر چیزی را ببیند. انگار مخاطب جوان اگر چند اصطلاح مانند «کراش»، «ردفلگ» و «گیلتی پلژر» بشنود و در کنارش چند سؤال خصوصی، شوخی جنسی و موقعیت جنجالی ببیند، حتماً احساس می‌کند برنامه برای او ساخته شده است.این تصور، اتفاقاً توهین به همان نسلی است که قرار است مخاطب اصلی چنین برنامه‌هایی باشد.

جوان امروز می‌تواند هم بخندد، هم گفت‌وگوی هوشمندانه بخواهد، هم از شوخی خلاقانه استقبال کند و هم از بازتولید کلیشه‌های فضای مجازی خسته شود. نسل جدید الزاماً با هر چیزی که در شبکه‌های اجتماعی وایرال می‌شود، ارتباط برقرار نمی‌کند. گاهی اتفاقاً برعکس است؛ مخاطب خیلی زود متوجه می‌شود که پشت ظاهر «خودمانی» و «نسل‌زدی» برنامه، حرف تازه‌ای وجود ندارد.

 

 

مهیار حسن؛ وقتی یک کمدین تبدیل به ابزار وایرال می‌شود



اینجاست که ماجرای مهیار حسن اهمیت پیدا می‌کند. او پیش از ورود به چنین قالب‌هایی، هویت مستقلی برای خود ساخته بود؛ کمدینی که مخاطبش را پیدا کرده و بخشی از شهرتش را نیز از نقد همین فرهنگ تولید محتوای سطحی و سازوکار وایرال‌شدن به دست آورده بود. تناقض ماجرا اینجاست که همان فرد، در ساختاری قرار می‌گیرد که ممکن است برای ادامه حیات خود به همان منطق وایرال‌شدن وابسته باشد.

در چنین وضعیتی، دیگر کمدین لزوماً محور برنامه نیست؛ او می‌تواند تبدیل به ابزار تولید واکنش شود. مهم نیست چه اندازه توانایی خلق کاراکتر دارد، چه اندازه می‌تواند گفت‌وگوی خلاق بسازد یا چه ظرفیت‌هایی برای کمدی دارد. مهم‌تر می‌شود که چه چیزی از او می‌توان برید و در یک کلیپ چنددقیقه‌ای منتشر کرد. استعدادی که می‌توانست به تولید محتوای ماندگار منجر شود، در این چرخه ممکن است به مصرف چندروزه برسد.



تاک‌شو یا کارخانه کلیپ؟



تاک‌شو اساساً بر گفت‌وگو بنا شده است. گفت‌وگو نیاز به زمان دارد. مهمان باید فرصت پیدا کند خودش را نشان دهد، مجری باید بتواند با او وارد دیالوگ شود و مخاطب باید بتواند فراتر از یک جمله وایرال، شخصیت و جهان ذهنی مهمان را بشناسد. اما منطق وایرال‌شدن همه اینها را تغییر می‌دهد. سؤال برای گرفتن واکنش طراحی می‌شود؛ واکنش برای کلیپ؛ کلیپ برای انتشار؛ انتشار برای بازدید. در این چرخه، خود گفت‌وگو آرام‌آرام به حاشیه می‌رود.



به همین دلیل است که ممکن است یک برنامه را ساعت‌ها تولید کنیم، اما چیزی که در نهایت از آن در ذهن مخاطب باقی بماند، چند ثانیه تماس دست، یک جمله درباره رابطه خصوصی، یک خاطره از مهمانی یا یک شوخی جنسی باشد. اگر این اتفاق تکرار شود، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً بدشانسی یک قسمت دانست.



«نسل زد» یا بازتولید همان ابتذال قدیمی؟



تناقض بزرگ‌تر اینجاست که بسیاری از این برنامه‌ها با ادعای نزدیکی به نسل جدید ساخته می‌شوند، اما در عمل همان الگوهای قدیمی جلب توجه را با دکور جدید و واژگان جدید تکرار می‌کنند.
سؤال خصوصی، حاشیه، رابطه، شوخی جنسی، درگیری، قهر، تماس بدنی، واکنش اغراق‌شده و بعد انتشار همان بخش در شبکه‌های اجتماعی.


دکور عوض شده؛ منطق نه. استفاده از چند اصطلاح انگلیسی و ادبیات رایج شبکه‌های اجتماعی به خودی خود برنامه را مدرن نمی‌کند. اگر محتوای تازه‌ای وجود نداشته باشد، این فقط قدیمی‌ترین شیوه جلب توجه با واژگان جدید است.



وقتی قبح‌شکنی تبدیل به مدل تولید محتوا می‌شود



مصداق یک عمل قبح‌شکن یا مبتذل شاید در نهایت چندان اهمیت نداشته باشد؛ مهم‌تر، جریانی است که نیروها و کاراکترهای حائز استعداد را به سمت قبح‌شکنی می‌کشاند. اگر تولیدکننده به این نتیجه برسد که برای دیده‌شدن باید یک قدم جلوتر برود، طبیعی است که بعد از مدتی موضوعات قبلی دیگر کارایی نداشته باشند. دیروز یک خاطره خصوصی کافی بود؛ امروز یک شوخی جنسی لازم است؛ فردا شاید یک تماس بدنی یا رفتار دیگری باید به آن اضافه شود.

این همان اقتصاد توجه است: مرز باید دائماً جابه‌جا شود تا توجه باقی بماند. و خطر اصلی دقیقاً همین‌جاست. نه در اینکه یک بازی کودکانه در یک برنامه انجام شده، نه در اینکه یک بازیگر درباره تجربه‌ای شخصی صحبت کرده و نه حتی در اینکه یک شوخی نامناسب مطرح شده است؛ بلکه در اینکه آیا چنین اتفاقاتی در حال تبدیل‌شدن به الگوی ثابت تولید سرگرمی هستند یا نه.

 

سرگرمی حق مخاطب است؛ اما هر چیزی سرگرمی نیست



جامعه حق دارد بخندد. مردمی که ساعت‌ها کار می‌کنند و با انبوهی از مشکلات روزمره مواجه‌اند، حق دارند از رسانه داخلی سرگرمی بخواهند؛ سرگرمی سبک، مفرح و حتی بی‌دغدغه. اما این خواسته به معنای پذیرش هر چیزی نیست.


می‌توان خنداند بدون تحقیر. می‌توان جذاب بود بدون ورود به حریم خصوصی. می‌توان جوان‌پسند بود بدون بازتولید ادبیات سطحی شبکه‌های اجتماعی. می‌توان درباره واقعیت‌های اجتماعی حرف زد بدون اینکه آنها را به الگوی سرگرمی و تقلید تبدیل کرد. و می‌توان وایرال شد بدون اینکه هر بار یک مرز تازه را قربانی کرد.


مسئله امروز نمایش خانگی شاید بیش از آنکه کمبود مخاطب باشد، کمبود اعتماد به مخاطب است؛ اینکه تصور کنیم مخاطب فقط زمانی پای برنامه می‌نشیند که چیزی جنجالی، جنسی، خصوصی یا قبح‌شکن برای دیدن داشته باشد.


در نهایت، مسئله فقط این نیست که «درجام» خوب است یا بد، مهیار حسن موفق است یا ناموفق یا السا فیروزآذر در یک گفت‌وگو چه گفته است. سؤال بزرگ‌تر این است: نمایش خانگی قرار بود سطح سرگرمی را بالا ببرد یا صرفاً همان حاشیه‌ها و ابتذال‌های فضای مجازی را با دکور حرفه‌ای‌تر به خانه‌ها بیاورد؟

اگر قرار بوده فرصت جدیدی برای رسانه و فرهنگ باشد، باید مراقب بود که در رقابت برای چند دقیقه وایرال، سرمایه بزرگ‌تری را نسوزانیم؛ اعتماد، وقت و شعور مخاطب. چون شاید بزرگ‌ترین شکست یک رسانه این نباشد که مخاطب آن را نبیند؛ این است که مخاطب ببیند، چند دقیقه‌ای بخندد، چند کلیپ هم منتشر کند و بعد با خودش بگوید: ارزش این همه وقت را نداشت.

پربازدیدترین آخرین اخبار