دلیل واقعی دشمنی آمریکا با ایران چیست؟
به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری دانشجو به نقل از کانترپانچ؛ اگر موضوع را از فضای دیپلماتیک، جلسات استماع کنگره و برنامههای خبری بیوقفه شبکههای تلویزیونی درباره سانتریفیوژها، «نیروهای نیابتی منطقهای» و حملات سایبری خارج کنیم، بهروشنی مشخص میشود که آنچه واقعاً آمریکا را درباره ایران آزار میدهد، نه سیاستهای ایران است، نه ادبیات و گفتمان آن و حتی نه جاهطلبیهای هستهایاش؛ بلکه جسارت ایران برای قرار گرفتن موفقیتآمیز و قاطعانه خارج از مدار آمریکا است.
وقتی ظواهر دیپلماتیک کنار میرود، مشخص میشود که یک قدرت بزرگ وقتی میلیاردها دلار هزینه میکند، جنگهای منطقهای به راه میاندازد و بازارهای جهانی را دستخوش تحولات گسترده میکند، لزوماً این اقدامات را صرفاً از روی پایبندی به قانون، قواعد جهانی یا معاهدات منع اشاعه هستهای انجام نمیدهد.
درگیری با آمریکا بر سر تعداد سانتریفیوژهایی که ایران در اختیار دارد نیست؛ مسئله بر سر چیزی است که تهران برای هژمونی آمریکا نمایندگی میکند؛ یعنی کشوری که حاضر نیست «نه» ایران را بپذیرد و نمیتواند وجود کشوری خارج از کنترل خود را تحمل کند.
اگر صرفاً در اختیار داشتن اورانیوم غنیشده یا کلاهکهای هستهای خط قرمز نهایی بود، نقشه دشمنیهای آمریکا بهطور کامل متفاوت به نظر میرسید.
تفسیر «عبور از آستانه هستهای» نیز در برابر تناقضهای آشکار در سطح جهان فرو میریزد. واشنگتن راههایی برای همزیستی، همکاری یا حتی شراکت آشکار با کشورهای هستهای دیگر پیدا کرده است؛ از تفاهمهای تاریخی با پاکستان و هند گرفته تا چشمپوشی از زرادخانه هستهای اعلامنشده اسرائیل و همچنین مدیریت رویکردی عملگرایانه، هرچند پرتنش، در قبال چین و کره شمالی.
در فرهنگ لغات قدرتهای بزرگ جهان، «اطاعت» یک ارز محسوب میشود. واشنگتن ممکن است دشمنان سرسختی را تحمل کند، اگر در نهایت تسلیم شوند و همچنین متحدان خشن و سرکشی را بپذیرد، اگر در نهایت از هژمونی آمریکا تبعیت کنند.
آنچه امپراتوری بیش از هر چیز از آن هراس دارد، کشوری مستقل و متکی به خود است که همکاری نمیکند، حاضر نیست خود را تحقیر کند و با وجود دههها تحریم اقتصادی گسترده همچنان پابرجا مانده است.
این دلیل واقعی است که چرا ایران موجب خشم نهاد سیاست خارجی آمریکا شده و به هدف اصلی آن تبدیل شده است؛ موضوعی که ارتباط چندانی با مسئله هستهای ندارد و در اصل به حاکمیت، جغرافیا و ساختار هژمونی آمریکا مربوط میشود.
برای دههها، قاعده نانوشته نظام جهانی پس از جنگ سرد ساده بود: یا به نظم جهانی تحت رهبری آمریکا بپیوندید یا با طرد و انزوا مواجه شوید.
بیشتر کشورهایی که در ابتدا مخالفت میکردند، گزینه چندانی جز ادغام در این نظام نداشتند؛ چراکه وزن اقتصاد جهانی تحت سلطه دلار، آنها را محدود میکرد. در مورد کشورهای دشوار نیز یا تلاش میشد آنها در این نظم جذب شوند، یا برای قرار دادنشان در روابطی مبتنی بر وابستگی و تبدیل آنها به دولتهای دستنشانده تلاش میشد، یا تحت نظارت و فشار شدید قرار میگرفتند.
ایران در سال ۱۹۷۹ مرتکب کاری شد که از نگاه آمریکا نابخشودنی بود. این کشور دست به شورشی موفق و آشکار زد و انقلابی ایدئولوژیک را به پیروزی رساند؛ صراحتاً سلطه آمریکا و اسرائیل را رد کرد و ساختار سیاسی مستحکمی را بنا نهاد که آشکارا بر مخالفت با امپریالیسم و صهیونیسم استوار بود.
ایران با افتخار اعلام کرد که یک کشور در خاورمیانه میتواند سرنوشت خود را خارج از چارچوب غرب تعیین کند.
از آن زمان، سیاستگذاران واشنگتن نسلهای مختلفی از آمریکاییها را متقاعد کردهاند که تحریمهای اقتصادی خفهکننده، قطع روابط دیپلماتیک، ترورها و خرابکاریهای مخفیانه سرانجام به فروپاشی اجتماعی یا «سقوط نظام» در ایران منجر خواهد شد.
اما چنین اتفاقی رخ نداد.
در نتیجه، تنها چیزی که افزایش یافت، سرخوردگی واشنگتن بود؛ چراکه راهبرد آن موفق نشده بود. ایران به جای «سقوط نظام»، خود را با شرایط وفق داد، فرهنگ خودکفایی داخلی را تقویت کرد، به سمت شرق گرایش یافت و نشان داد که یک کشور میتواند خارج از قالب مالی غرب به حیات خود ادامه دهد.
اما واشنگتن پایداری ایران را صرفاً یک چالش سیاسی نمیدید، بلکه آن را بهعنوان یک «الگوی سیاسی خطرناک» تلقی میکرد.
برای درک وسواس واشنگتن نسبت به ایران، کافی است به نقشه نگاه کنیم. جغرافیا سرنوشت است و موقعیت جغرافیایی ایران بزرگترین سردرد امپراتوری آمریکا محسوب میشود.
ایران درست در مجاورت تنگه هرمز قرار دارد؛ یکی از مهمترین گلوگاههای دریایی جهان که حجم عظیمی از انرژی جهان هر روز از آن عبور میکند.
برای نزدیک به یک قرن، «صلح آمریکایی» در منطقه بر این فرض شوونیستی استوار بوده است که ارتش آمریکا باید بر منابع مشترک جهانی کنترل داشته باشد، گلوگاههای انرژی را تحت سلطه خود درآورد و شرایط تجارت منطقهای و جهانی را تعیین کند.
جمهوری اسلامی ایران این فرض را به چالش کشیده و حاضر نیست به آمریکا اجازه دهد صاحب اختیار منطقه پیرامونی خود باشد. تهران برای تضمین حاکمیت و برتری منطقهای خود، توانمندی نظامی قدرتمندی را بر پایه راهبردهای نامتقارن توسعه داده است.
برای یک قدرت بزرگ که به سلطه بیرقیب بر اقیانوسها و حوزههای هوایی عادت کرده است، وجود یک قدرت نظامی «تحت سلطهنباش» که در مجاورت منابع انرژی جهان مستقر است، منبعی از دردسر است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
واشنگتن سلطه منطقهای خود را از طریق ائتلافهای امنیتی با اسرائیل و برخی کشورهای عربی تثبیت کرده است. در مقابل، ایران ساختار امنیتی و موازنهای ضدسلطه آمریکا و اسرائیل ایجاد کرده که از طریق شبکهای از بازیگران غیردولتی و ائتلافهای منطقهای شکل گرفته و «محور مقاومت» نامیده شده است؛ شبکهای که لبنان، عراق، یمن و سوریه را دربر میگرفت، پیش از آنکه بشار اسد، رئیسجمهور سوریه، دو سال پیش از قدرت کنار گذاشته شود.
فارغ از اینکه «محور مقاومت» چگونه تعریف شود، این شبکه الگویی قابلتوجه از هنر راهبردی دولتداری بود که در تقریباً هر مقطع، جاهطلبیهای واشنگتن و تلآویو را به شکل قابلتوجهی محدود کرد.
ایران و آمریکا سیاست منطقهای را از دو دیدگاه کاملاً متضاد درباره جهان دنبال میکنند.
واشنگتن بهگونهای رفتار میکند که گویی مدیر و رئیس جهان است؛ قدرتی که برای جهان قانون تعیین میکند و انتظار دارد همه کشورهای دیگر بدون پرسش از آن تبعیت کنند.
در مقابل، ایران از یک ذهنیت ملیگرایانه و تمدنی بسیار سختگیرانه حرکت میکند که نظارت و دخالت خارجی را نوعی تحقیر وجودی میداند.
ایران حاضر نیست نقش یک مطرود منطقهای را ایفا کند که باید مجازات شود و برای مشارکت در مناسبات جهانی منتظر اجازه غرب بماند.
از نگاه آمریکا، مشاهده اینکه ایران موفق شده چالش خود با هژمونی آمریکا را نهادینه کرده و قدرت منطقهای خود را تثبیت کند، به معنای پایان سلطه واشنگتن بر «خاورمیانه» است.
در نهایت، سرخوردگی آمریکا از ایران به تواناییهای هستهای این کشور مربوط نمیشود، بلکه مسئله اصلی «استقلال» ایران است.
ایران بهطور دائم شاهدی زنده و الگویی روشن است که نشان میدهد با وجود تمام ناوهای هواپیمابر، محاصرههای اقتصادی و فشارهای دیپلماتیک در اختیار یک قدرت بزرگ جهانی، همچنان نقاطی در جهان وجود دارند که در برابر امپراتوری میایستند، به چشمان آن نگاه میکنند و به آن میگویند: نه.