کد خبر:۱۹۸۵۱۷
کینه های انحرافی؛

علت سرمایه گذاری جریان استحاله طلب روی علی مطهری چیست؟

مگر جریان استحاله طلب چه ویژگی خاصی در علي مطهري مشاهده کرده اند که آنها را ذوق زده و امیدوار نموده که احتمالا می توانند از طریق او به اهداف نامشروع خود نائل شوند؟
گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو» - حسین راسخ؛ دقت در تاریخ اسلام نشان می دهد که جریان دینی و حکومت اسلامی نه از کفر عریان، بلکه همواره از نفاق ضربات اساسی و حیاتی دریافت داشته است. نفاق، همان کفر پنهان است و منافق، کافری است که در پوشش اسلام پنهان شده است، لذا در فرهنگ اسلام، نفاق بمراتب خطرناکتر از کفر است.

یکی از ترفندهای اردوگاه نفاق برای طی این مسیر و مقابله با جریانات اصیل دینی، بهره گیری از تاکتیک اختلاف افکنی و ایجاد انشعاب در بین اقشار و گروههای دینی است. حاصل اینگونه عملیاتهای منافقانه، علاوه بر انشقاق و تضعیف عناصر و جریانات اصیل دینی،جذب برخی از آنها به اردوگاه نفاق نیز هست .کم نبودند عناصر حزب اللهی و ولایتمدار که بواسطه همین تاکتیک ها از خیمه انبیا و ائمه علیهم السلام و یا جبهه پیروان راستین حق و حقیت، خارج شده و به اردوگاه نفاق پیوستند.  اغلب هم اینگونه نبود که اینان از ابتدا جزء اردوگاه نفاق بوده باشند، بلکه بتدریج و بر اثر استحاله فکری و رفتاری،در دام جریان نفاق گرفتار شده و سپس مجبور به طی این مسیر تا پایان راه به همراه منافقین شده اند. چنین کسانی وقتی به اردوگاه نفاق ملحق می شوند، طبیعتا بر طبق اصول و روشهای آنان عمل می کنند و همان تاکتیک ایجاد اختلاف و انشعاب را در بین یاران سابق خویش پیگیری می نمایند.

امروزه نیز، نمونه این گونه افراد و گروههای استحاله شده را می توان در جناح اصلاح طلبان بوفور یافت و عجیب اینکه روش آنها در قبال جریانات اصیل دینی نیز همان روش اردوگاه کفر و نفاق، یعنی اختلاف افکنی و ایجاد انشعاب است. بعنوان مثال می توان این تاکتیک را در مقاله «تقابل دو گفتمان، مطهری – آیت اله مصباح» روزنامه اعتماد، چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 در صفحه اول بخوبی مشاهده کرد.

نویسنده از همان ابتدای مقاله سعی در القاء وجود اختلاف در بین اصولگرایان، نه تنها در این اواخر بلکه از سی سال گذشته را دارد و مدعی می شود تنها وجه اشتراک مجموعه ناهمگون؟!! اصولگرایان، مخالفت شان با اصلاح طلبان بوده است! و حتی بالاتر ادعا می کند که برخی افراد و گروههای اصولگرا، هیچگاه سنخیت  گفتمانی و اندیشه ای با هم نداشته اند! و تنها وجود رقیب اصلاح طلب بوده که توانسته آنها را زیر یک چتر گرد آورد. اما نویسنده، دلیلی نمی بیند که برای اثبات ادعای عجیب و غریب خود نشان دهد که کدام گروه های اصولگرا مصداق آن هستند! و توضیح نمی دهد که اگر این گروهها هیچ سنخیت گفتمانی و اندیشه ای با هم نداشته اند چگونه همگی در جرگه اصولگرایی وارد شده اند؟! در واقع اگر این ادعای نویسنده را بپذیریم منطقا" این نتیجه حاصل می شود که برخی گروههای مورد نظر ایشان از ابتدا هم اصولگرا نبوده و صرفا عناصر نفوذی استحاله طلبان در میان اصولگرایان بوده اند!

نویسنده که ظاهرا" گذشته اعوان و انصار اصلاح طلب خود را فراموش کرده به فرافکنی پرداخته و حذف اصلاح طلبان را بستری برای بروز اختلافات اصولگرایان القا کرده و اوج آنرا در انتخابات مجلس نهم ذکر می کند و سپس کنایه می زند که «سابقه انشعاب گروههایی که حول محور مخالفت با یک رقیب! دور هم جمع می شوند، عمری به اندازه تاریخ نظام دارد»؛ اما ایشان فراموش می کند که بهترین مصداق این ادعا همان استحاله طلبانی هستند که به فاصله کوتاهی بعد از پیروزی در دوم خرداد، آنچنان دچار اختلاف و انشعاب شدند که در شورای شهر دوم هیچ کدام از آنها موفق به کسب کرسی نشدند و اصولگرایان جای آنها را گرفتند.

جالب است که استحاله طلبان بعد از هر شکست در انتخابات، هریک دیگری را متهم به انشعاب و پرهیز از ائتلاف می کردند. این در حالیست که اگر اصولگرایان در مجلس نهم ائتلاف نکردند بدلیل عدم وجود رقیب قابل اعتنا بود و هر  کدام از گروههای اصولگرا که به مجلس راه می یافتند در اصل ماجرا تفاوتی نمی کرد و مانند اصلاح طلبان نبودند که درتمام  انتخابات با عمده کردن اختلافات میدان را به حریف اصولگرا بسپارند!

طبیعتا یکی از دلایل شکست های مکرر اصلاح طلبان، ناتوانی و شکست گفتمان اصلاح طلبی بوده، که اصولا حرف جدید و قابل اعتنا و ارائه ای نداشته است. اما علیرغم تمام این ورشکستگی ها، نویسنده به زور و التماس قصد دارد به خود و دیگران چنین القا نماید که علت انشعاب اصولگرایان، حیات گفتمان اصلاح طلبی است! گفتمانی که حتی در  تعریف خود یعنی «اصلاحات» ناتوان بوده و هنوز هیچ یک از سران اصلاحات  توان و یا جرات تعریف آن را نداشته اند و در صحنه عملی نیز به بی اقبالی شدید گرفتار شده، ناگهان با یک عملیات خود فریبی، در ذهن نویسنده بر گفتمان اصولگرایی غلبه می کند تا حداقل از طریق این گونه مکانیزم های دفاعی – روانی هم که شده، تسکینی بر آلام روحی چندین ساله اصلاح طلبان باشد و عقده های درونی آنها را تخلیه نماید! در چنین وضعیت ترحم انگیزی، نویسنده مجددا به فرافکنی پرداخته و عملیات القاء اختلاف و انشعاب را در بین گروهای اصولگرا آغاز می نماید.

نویسنده که تکه پاره شدن استحاله طلبان را عینا مشاهده و ضربات ناشی ازقدرت طلبی آنها را در انتخابات گوناگون عملا تجربه کرده، سعی دارد در یک حرکت انتقام گیرانه ذهنیات خود مبنی بر اختلافات بنیادی اصولگرایان را بعنوان واقعیتی ملموس به خواننده القا نماید و مدعی می شود که: «به روشنی می توانیم دو گروه اصولگرا را از هم تفکیک کنیم که بصورت ریشه ای با هم متفاوتند.»؛ اما عجیب تر از این ادعا، نظریه مغرضانه و هدفدار نویسنده در خصوص مرجع فکری این دو گروه است که یکی را آیت الله مصباح و دیگری را علی مطهری! رهبری می کند. البته در اینکه آقای مطهری با برخی اصولگرایان اختلاف سلیقه دارد شکی نیست، اما اولا ادعای تقابل او با جبهه شاگردان آیت الله مصباح، و ثانیا بر فرض صحت، اینکه وزنی در حد آیت الله مصباح داشته باشد صرفا از عملیات های روانی نویسنده اصلاح طلب، با هدف تحریک یک عنصر اصولگرا برای قرار گرفتن در مقابل رهبران اصولگرایی، و سعی در انشعاب از آن است، همان عملیاتی که اردوگاه نفاق در طراحی و اجرای آن ید طولایی دارد. نویسنده پا را از این هم فراتر نهاده و به صرف رابطه پدر و فرزندی، شهید مطهری را در مقابل آیت الله مصباح نیز قرار می دهد! بدون آنکه حتی یک مورد از اختلافات ریشه ای و بنیادی این دو بزرگوار را نشان دهد!

نویسنده با هدف القای آشتی ناپذیری تضادهای اصولگرایان و تخریب پل های پشت سر آنها، مجددا بدون ارائه هیچگونه سندی ادعا می کند که: «هر کدام از این دو گروه، دیگری را خارج از دایره اصولگرایی می داند» و در نهایت برای تکمیل ماموریت ایجاد اختلاف و انشعاب از طریق تحریک برخی عناصر اصولگرا، بر کرسی قضاوت نشسته و بدون هیچ عذاب وجدانی و نیز ارائه هرگونه سندی مدعی می شود که: «شاگردان آیت الله مصباح غیر ازهم اندیشان خود، همه اصولگرایان، اصلاح طلبان و سایر اندیشه ها را محکوم می کنند.» و بدین ترتیب، تفکر غرب زده و برانداز اصلاح طلبی را که محکومیتش قطعی است، چیزی هم ردیف اصولگرایی مطهری قرار می دهد تا محکومیت استحاله طلبان توسط جریان اصیل دینی را بی دلیل، و صرفا از روی عادت قدرت طلبی القا نماید.

جالب است که نویسنده، علیرغم تمام تلاش های ناصوابش برای ایجاد اختلاف و انشعاب بین عناصر اصولگرا، به یکباره اشک تمساح ریخته و حجه الاسلام جلالی مسئول دفتر آیت الله مصباح را متهم می کند که: «بر خلاف تلاش آیت الله مهدوی کنی برای وحدت، انشقاق را رسمیت می بخشد.» و در نهایت برای القای قطعی بودن برخورد اصولگرایان با یکدیگر، از قول حجه الاسلام جلالی می نویسد: «به احتمال زیاد در آینده، انقلاب، با کسانی مواجه خواهد شد که یک عمر از انقلاب، آرمانها، ولایتمداری و ارادت به مقام معظم رهبری دم زده اند و ظاهر بشدت دینی دارند.»
 
همانگونه که مشاهده می شود، این جمله اولا با «احتمال» شروع می شود، ثانیا چون کلیت دارد، همه اصولگرایان، و از جمله شخص آقای جلالی را نیز در بر می گیرد و ربطی به محکومیت این یا آن گروه از اصولگرایان ندارد. ثالثا این جمله از یک اصل علمی و واقعیت عینی حکایت می کند که ناشی از ماهیت منافقانه دشمنان اسلام اصیل است و بهترین نمونه آن نیز همین جناح اصلاح طلبان هستند. آیا افرادی مانند موسوی و کروبی یک عمر از انقلاب و آرمانها و ولایتمداری و ارادت به حضرت امام (ره) دم نزدند؟! و ظاهر بشدت دینی نداشتند؟ اکنون کار آنها به کجا رسیده است؟ حتی اصلاح طلبان هم در ظاهر از آنها تبری می جویند! آیا ماهیت عملیات براندازی آنها در فتنه، با عملیات براندازی قطب زاده و شریعتمداری تفاوتی داشت؟ براندازی، براندازی است، سخت و نرم آن، ماهیت آن را تغییر نمی دهد.

گفتنی ها در مورد این مقاله بیش از اینها است که بدلیل پرهیز از اطاله کلام در می گذریم. فقط یک نکته اساسی باقی می ماند و آن اینکه علت سرمایه گذاری جریان استحاله طلب روی علی مطهری، چیست؟ مگر چه ویژگی خاصی در ایشان مشاهده کرده اند که آنها را ذوق زده و امیدوار نموده که احتمالا می توانند از طریق او به اهداف نامشروع خود نائل شوند؟ نویسنده درتعریف و تمجید از علی مطهری، او را یک اصولگرای دگراندیش توصیف می کند. در قاموس استحاله طلبان، دگراندیش کسی است که از تفکر اسلام ناب گسسته و به سمت اسلام التقاطی و از نوع لیبرالیستی آن، متمایل شده است. اما مسلما مطهری چنین ویژگی ندارد. پس علت ذوق زدگی و امیدواری استحاله طلبان به مطهری برای چیست؟ به نظر می رسد که علت را باید در نوع رفتار و گفتار علی مطهری در برابر برخی جریانات اصولگرا جستجو کرد.  در مقاله مذکور آمده است:

«مطهری با انتقاد از مشی حداد عادل و حامیانش می گوید که آنها پس از انتخابات، به جای اینکه جانب حق را بگیرند، کینه های خود با اصلاح طلبان را ملاک عمل قراردادند. او اصولگرایانی را که جانب انصاف را رها کردند، عامل تشدید بحران می داند، چرا که انصاف را در قضاوت خود رعایت نکردند، حتی آنجا که رهبر انقلاب انتقاد داشتند و خواستار رسیدگی به آن بودند، مثل ماجرای بازداشتگاه کهریزک و کوی دانشگاه، اینها با سکوت برگزار کردند، اینها حق را ملاک قرار ندادند، بلکه کینه هایی که از دیر باز با اصلاح طلبان داشتند، بر عقل و وجدانشان حاکم شد و به گونه ای رفتار کردند که کینه ها افزایش یافت و نتوانستند وجدان جامعه را آرام کنند.»

متاسفانه نوع برخورد علی مطهری با برخی اصولگرایان، دقیقا همینگونه است که خود مدعی آن است یعنی کینه توزانه! بعنوان مثال نحوه برخورد او را با رئیس جمهور مملکت در نظر بگیرید، آنچنان کینه ای از ایشان در دل دارد که نه فقط شخص احمدی نژاد، بلکه هر کسی را که احساس کند، یکی از مواضع و نظراتش، ممکن است در جهت تایید نسبی رئیس جمهور باشد، کینه اش او را نیز شامل می شود!
 
آقای مطهری، شخصیتی مانند حدادعادل را، علیرغم انتقاداتش به دولت و احمدی نژاد، صرفا به خاطر این انتقاد ساده که «سوال از رئیس جمهور از اقتدار مجلس کاست و دشمن را شاد کرد» متهم به ذلیل کردن مجلس نموده و ایشان را نالایق برای ریاست مجلس ذکر می کند!
 
کینه مطهری از رئیس جمهور آنچنان عمیق است که برای ادب کردن حداد عادل و اصولگرایان مانند او، و انتقام گیری از احمدی نژاد بخاطر انتخابات سه سال پیش، شروع به انتقاد شدید از اصولگرایان کرده و با فراموشی عمدی یا سهوی هر آنچه در فتنه اتفاق افتاده، مواضع اصولگرایان علیه فتنه جویان را، نه عکس العمل طبیعی رفتار خبیثانه، و ماهیت براندازانه اصلاح طلبان، بلکه ناشی از عقده ها و کینه های اصولگرایان از استحاله طلبان ذکر می کند. اما هیچ لزومی نمی بیند که علت این کینه ها را بیان نماید، چه رسد به آنکه قصد اثبات این اتهام را داشته باشد. کینه های مطهری در مسیر پیشروی خود به جایی می رسد که با چشم پوشی از تمام واقعیتها، اصولگرایان را عامل تشدید بحران فتنه ذکر می کند! و نه استحاله طلبان برانداز و فتنه گر را!

کینه جویی های مطهری گویی پایانی ندارد و همچنان به اتهام زنی به اصولگرایان ادامه می دهد که: «اینها حق را ملاک قرار ندادند، بلکه کینه هایی که از دیر باز با اصلاح طلبان داشتند، بر عقل و وجدانشان حاکم شد و به گونه ای رفتار کردند که کینه ها افزایش یافت.» احتمالا اصلاح طلبان نیز از این گونه مواضع مطهری تعجب کرده و در دل خود به ... میخندند. در هر حال قضاوت با مخاطبان است که آیا اصولگرایان کینه ای هستند، یا آقای مطهری و استحاله طلبان؟ آنهم کینه ای که بخاطر آن، حتی رقیق ترین انتقاد به خود، و احتمال حمایت نصفه و نیمه از رئیس جمهور را چنین گوشمالی می دهد!

اینکه چرا آقای مطهری، این مقدار کینه از رئیس جمهور، و به تبع آن برخی اصولگرایان دارند، عمدتا به تحلیل دارای اشکال ایشان از مناظرات انتخاباتی سال 88، و در پی آن شیوع فتنه بر می گردد، و علت آن نیز دقیقا فقدان همان ویژگی در آقای مطهری است که از آن بعنوان بصیرت نام برده می شود. شهید مطهری، انسانی بسیار زیرک و با هوش بودند، جریانات بویژه التقاطی را کاملا می شناختند، دغل کاریهای آنها را می دانستند و هیچگاه در دام فریبکاری های آنها گرفتار نمی شدند، و در یک کلمه بصیرت داشتند. اما ظاهرا فرزند ایشان خیلی از این ویژگی پدر، بهره نبرده اند، و با تاکتیکهای انحرافی گروههای التقاطی اصلاح طلب،خیلی آشنا نیستند.

علی مطهری تصور می کند که اگر احمدی نژاد در مناظرات انتخاباتی، علیه آقای هاشمی موضع نگرفته بود، فضا ملتهب نمی شد و اصلاح طلبان به فکر فتنه و براندازی نمی افتادند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد و یا لااقل در این حد گسترده بروز پیدا نمی کرد. به همین جهت و در یک حالت خوشبینانه، هر دو طرف را بطور مساوی در بروز فتنه مقصر می داند. (البته اگر اصولگرایان را مقصر اصلی نداند!) در صورتیکه این تصور کاملا باطل است. هر کسی که کمترین آشنایی با علم سیاست، امنیت و مسائل انقلاب داشته باشد، می داند که برای اجرای یک عملیات براندازی مانند فتنه باید سال ها برنامه ریزی کرد و این چنین نیست که با یک سخنرانی بتوان عملیات بزرگی مانند «فتنه»  را کلید زد و به مراحل حساسی رساند.

علت دیگر عداوت آقای مطهری از رئیس جمهور، ظاهرا به نوع رابطه احمدی نژاد با آقای مشائی برمی گردد. از آنجا که مواضع مشائی در مسائل گوناگون سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی، عمدتا «لیبرالی» است، مطهری بهانه مناسبی پیدا کرده تا با یکی دانستن این دو، کینه های خود را در قالب انتقاد یک نماینده اصولگرا از یک رئیس جمهور لیبرال، مطرح نماید. در حالی که این مسئله واضح است که مشائی، نه یک اصولگرا، بلکه یک «اصلاح طلب» نفوذی التقاطی، و از نوع لیبرالیستی آن است، درست مانند سایر اصلاح طلبان! حال اگر مواضع مشائی، تا این مقدار قابلیت کینه ای شدن دارد که رئیس جمهور کشور به «کاباره گرایی» متهم شود، چرا آقای مطهری کینه های خود را به سمت اصلاح طلبان برنمی گرداند که هشت سال این کشور اسلامی را با سیاستهای تمام لیبرالی اداره کردند و سپس که در انتخابات شکست خوردند، کینه توزانه  فتنه سبز را عملیاتی کردند و تا مرز براندازی نظام دینی ولایت فقیه پیش رفتند و با سلطنت طلبان و بهائیان و منافقین و صهیونیستهای آمریکایی هم آواز شدند و وزیر ارشاد تمام لیبرال خاتمی اصلاح طلب را، بعد از رسوایی اخلاقی به لندن فرستادند تا همکار بی بی سی در فتنه گردد و  با شاه وهابی عربستان در توطئه علیه نظام شرکت نماید. آقای مطهری نه تنها کینه این گونه استحاله طلبان را به دل نمی گیرند، بلکه برعکس، کینه اصولگرایان را به دل می گیرند و آنها را متهم می کنند که با بی انصافی و بی وجدانی و کینه توزانه و به ناحق با استحاله طلبان برخورد کردند و باعث تشدید بحران فتنه و افزایش کینه ها شدند! واقعا چه کسی بی انصاف و کینه توز است؟ اصولگرایان؟ یا استحاله طلبان و اصولگرایان بی بصیرت؟!

این مواضع  آقای مطهری، به همراه برخی دیگر از موضع گیری های غیر اصولی ایشان، مانند اینکه روزنامه کیهان، و نشریات مخالفان، دو تیغه یک قیچی علیه نظام هستند، و یا متهم کردن سپاه به دخالت در انتخابات، باعث شده که نه فقط استحاله طلبان، بلکه دیگر عناصر ضدانقلاب سخت به او دل ببندند. این مواضع، که ناشی از همان دو ویژگی کینه توزی و بی بصیرتی است، چنان برای جریان استحاله طلب و برانداز، غیر منتظره و جالب بوده که حتی حاضر شده اند ایشان را در اندازه های رهبری یکی از دو جریان اصلی اصولگرایی، مطرح نموده و به رسمیت بشناسند، و فراتر از آن به مردم نیز چنین القا نمایند که آنها راهی ندارند جز آنکه بین علی مطهری و آیت الله مصباح یکی را انتخاب کنند. و برای آنکه از قبل مسیر انتخاب مردم را نیز مشخص کرده باشند، مطهری را «چهره ای منحصر بفرد و پایبند به اصول» توصیف می کنند تا مردم تصور نکنند با انتخاب مطهری، استحاله طلبان سود می برند. واقعا اگر بصیرتی در انسان باشد، همین تعریف و تمجید لیبرال های استحاله طلب و برانداز، مسیر انحرافی او را نشان می دهند. آیا علی مطهری می تواند از این دام  استحاله طلبان جان سالم به در برد؟ خیلی سخت است که انسان مسیر رفته را باز گردد و نکوهش مداحان سابق خود را نظاره و تحمل نماید!

در پایان ذکر دو نکته لازم است. اولا دفاع از اتحاد اصولگرایان به معنای یکپارچگی آنها نیست. آنها نیز دارای مشکل هستند که عمدتا اختلاف سلیقه و یا استحاله برخی از آنها توسط عناصر نفوذی موجب آن می شود. ثانیا انتقاد از آقای مطهری، به معنای تایید صددرصد رئیس جمهور نیست. احمدی نژاد نیز مانند هر انسانی، و مانند روسای جمهور قبلی، دارای نقاط قوت و ضعف است، اما در مقام مقایسه، ضعف های ایشان نسبت به هاشمی و خاتمی کمتر است. (البته به نظر نگارنده، عمده ضعف های او نیز ناشی از همکار نفوذی استحاله طلب در کنار اوست.) ضمن اینکه این نقاط ضعف آنچنان هم نیست که باعث بروز چنین کینه هایی در آقای مطهری شود که اگر چنین باشد، کسانی که در طی 16 سال موجب چنین وضعیت ناهنجار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی شدند بمراتب مستحق تر از دیگران برای کینه به دل گرفتن هستند. و بالاخره اینکه حتی بر فرض صحت ادعای مطهری مبنی بر کینه توزی اصولگرایان، تعجب در این نیست که چرا آنها کینه اصلاح طلبان را به دل دارند، اصلاح طلبانی که علیرغم تمام ورشکستگی ها، هنوز از فتنه توبه نکرده و نه تنها همکاری، که حتی فعالیت در داخل نظام را ننگ خود می دانند. بلکه تعجب در این است که چرا کینه جویی های مطهری، بجای اینگونه افراد، شامل اصولگرایان می شود! ظاهرا «جاذبه و دافعه»  آقای مطهری بر عکس پدر شهیدشان عمل می کند.
ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار