از خودم عذرخواهي ميكنم!
تئاتر را يا بايد از جهت ميزانسن و ساير مولفه هاي ساختي و ساختاري بررسي كرد، مثل بازيگري، حركت ها، موسيقي، صحنه آرايي، كلام، فضا و ... يا بايد مضامين و فحواي انديشگي اش را به نقد گذاشت يا همه اينها را همچون يك مجموعه در هم تنيده سنجيد - كه اين آخري حرفه اي ترين شكل آن است - يا از دور ناظر بود و متحير ماند كه چه اتفاقي دارد مي افتد - كه اين آخري ناچارترين مشكل آنست.
ديدن برخي از اجراهاي تئاتر دانشجويي، انسان را متحير مي سازد كه واقعاً چه اتفاقي دارد، مي افتد و اين حركت ها و اتفاقات از كجا نشات گرفته و عزم كدام مقصد را دارد؟
اثري با عنوان «خانواده چن چن» نوشته «آنتوفن آرتو» به كارگرداني حسين صفريان بحري از دانشگاه آزاد اراك كه در دانشكده هنرهاي نمايشي و موسيقي دانشگاه اجرا شد، يا «ملودي ورشو» نوشته «لئويند زورين» به كارگرداني باقر سروش از پرديس هنرهاي زيبا، هر دو آثاري بودند كه به شيوه اي تمام عيار و يكپارچه همه عناصر ساختاري، مضموني و محتوايي را در زمان اجرايشان به درك واصل كردند و مخاطبان را در بهت فلج كننده اي به جهت «خاك بر سر بودن» بينشي و توانمندي اجرايي سازندگان فرو برد!
«معشوقه جوان مرد متاهل را دعوت به خيانت مي كند، در ديالوگ مجهزي به لحاظ تصويري، جوان مجرد را به بوسيدن در تاريكي حضور تماشاگران دعوت مي كند، معشوقه تئاتر، پاهاي برهنه خود را به صورت اسلوموشن در آب تنگ بلور مي كند و معشوقه لحظه اي بعد همان آب را با ولعي مهيج مي نوشد و مست مي شود و ...
از اين دست تا دلتان بخواهد! اي كاش فقط همين بود.
اجراها از جهت فرمي، شلخته و بي رمق و گنگ، از جهت متني، بي ربط و ملتهب و زخمت و لخت و بي اساس و آنجايي، از جهت بازي و بازيگري، لنگان و با لكنت و مبتدي و از جهات ديگر «عبرت» هايي همچنان كه رفت.
نگارنده هميشه آرزو داشته اين هنرجويان جوان و غيرجوان در هر رتبه و مرتبه اي، اول و پيش از هر چيزي، درك و فهم درستي از مقوله اي كه قصد انعكاس و اجرايش را دارند، بدست آورند و بعد بروند كارگردان و نويسنده تئاتر شوند.
اين نمي شود كه شما «فحشا» را اراده كني و روان پريشي و انتقام را به تصوير بكشي، سياست را اراده كني و فحاشي را به عرضه گذاري، روان پريشي را اراده كني و حرافي را جايش جا بزني، با حاکميت مشكل داشته باشي، دين و آيين مردم را به لجن بكشي و ... بالاخره تئاتر نشناسي و هنر نداني و بعد بخواهي همه كارهاي فوق را بكني و در نهايت يك عبارت بسازي كه از شدت مزخرف بودن حالت تهوع به آدم دست دهد!
ديدن اين تئاترها مرا به ياد اركستري انداخت كه نوازندگان با سازهاي ناكوك، هر كسي ساز خودش را بزند و رهبر اركستر هم نابلدي را به صورت يكپارچه به رخ كشيده باشد و آن وقت از شدت بدآهنگي و بدريتمي، نوازندگان ابزار و آلات موسيقي را به سر تماشاگر بدبخت بكوبند!
واقعاً كه بايد بابت حضور در اين چنين اجراهايي با اين درجه سخافت و سفاهت، از خودم عذرخواهي كنم! /انتهاي پيام/