کد خبر:۵۷۶۶۶۲
گزارش/ 

آرزوی «زینب» دیدار آقا بود نه درمان ضایعه نخاعی‌اش/ ناامیدی محرومان از رسیدگی مسئولان

زینب با همه ناتوانی که در گفتار داشت منظورش را رساند و گفت: آرزو دارم آقا را ببینم. می گفت اقا را خیلی دوست دارم. این جمله را چند بار تکرار کرد. پیوسته می گفت: آقا را خیلی دوست دارم.

گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو -سید مصطفی موسوی نژاد: بعد از ظهر بود که خبر دادند جمعی از اهل رسانه قصد دارند به مناطق محروم تهران سر بزنند. شنیده بودم چند هفته‌ایست این حرکت شروع شده است. مشتاق شدم تا به جمع‌شان بپیوندم. آدرس دادند، خیابان انقلاب، تقاطع نامجو، قرارگاه جهادی امام رضا(ع). بعد از نماز مغرب و عشا بود که رسیدم و جمعی از جوان‌های انقلابی را دیدم که دورهم نشسته و آماده حرکت بودند. سوار ماشین‌ها شدیم و به سمت دروازه غار حرکت کردیم. در مسیر از دوستانی که همراه بودند، در مورد قرارگاه پرسیدم، بعضی از دوستان هم مانند من چیزی نمی‌دانستند، بعضی هم اندک اطلاعاتی داشتند. می‌گفتند گروهی جهادی هستند که چند صباحی است سرکشی به محرومین پایتخت را آغاز کرده‌ و تاکنون 71000 محروم را شناسایی کرده‌اند و با برنامه‌ای به نام جهاد مهربانی سعی در التیام این قشر داشتند.

 

 

هنوز گرم صحبت بودیم که راننده گفت رسیدیم. پیاده شدیم و به دیدار خانواده‌ای رفتیم که پدر خانواده، همسر و 5 فرزندش را رها کرده و به افغانستان رفته بود، گویا آنجا ازدواجی مجدد کرده و قصد برگشتن نداشت.

 

 

شدت محرومیت زیاد بود. بیش از آنچه تصورش را می‌کردم.

 

 

محمد کلاس چهارم بود و به مدرسه سیدآباد می‌رفت. کار زیادی بجز مهربانی کردن و خندیدن و خنداندن از دستمان برنمی‌آمد، بچه‌های قرارگاه اندکی لباس گرم و غذا آورده بودند که تحویل‌شان دادیم. دستی بر سر محمد کشیدم و گفتم شال گردن جدیدت را دور گردنت بینداز و آن را خوب بپیچان تا صبح که به مدرسه می‌روی سرما نخوری. به خانه همسایه محمد سر زدیم. فریدون کلاس اولی بود. او هم به مدرسه سیدآباد می رفت. او هر روز صبح با پای پیاده به مدرسه می‌رفت و می‌گفت صبح‌ها هوا خیلی سرد است. با کمی لباس گرم و یک وعده غذا با فریدون که خیلی خوش مشرب هم بود خداحافظی کردیم.

 

 

به یک منطقه دیگر که در همان حوالی بود سر زدیم. منطقه‌ای که چند سال پیش کوره‌های آجرپزی فعالی داشته است و خانواده‌هایی از آن ارتزاق می‌کردند. اکنون دیگر آتش این کوره‌ها خاموش شده و خانواده‌های محروم شاغل در آن بیکار شده بودند. اما صاحب کوره که انسانی دست به خیر بود، خانه‌های آنجا را  بدون اینکه اجاره‌ای از آنان بگیرد، در اختیار خانواده‌های محروم کارگران خود گذاشته بود.

 

 

ساکنین اولین خانه آن مجموعه، خانواده زینب بودند. دختر 9 ساله‌ای که از ضایعه مغزی رنج می‌برد و مدارس دیگر او را نمی پذیرفتند. زینب یک آرزوی زیبا داشت. آرزوی او بهبودی بیماری‌اش نبود. آرزوی او به مدرسه رفتن و بازی کردن با هم دوره‌ای ها نبود. آرزوی او پولدار شدن و دکتر شدن نبود. او یک آرزوی زیبا و البته عمیق داشت. زینب با همه ناتوانی که در گفتار داشت منظورش را رساند و گفت: آرزو دارم آقا را ببینم. می گفت آقا را خیلی دوست دارم. این جمله را چند بار تکرار کرد. پیوسته می گفت: آقا را خیلی دوست دارم. اندکی تعجب کردم. از پدرش پرسیدم منظورش مقام معظم رهبریست؟ گفت: بله.منظورش آقا است. رویم را برگرداندم و گفتم مریم خانم زیبا، آقا هم تو را دوست دارد. خیلی هم دوستت دارد. اما آنچه در این لحظات اشک را در چشمانم جاری کرد این بود که مریم از شلوغی خبرنگاران و اطرافیان فکر می کرد واقعا آقا آمده است به دیدارشان. چهره او نشان می داد با تمام وجود باور کرده است که آقا به دیدار او آمده است. پیوسته از پدرش می پرسید: بابا! آقا آمده است؟ آقا الان می آید داخل؟ پدر هم او را آرام می کرد و می گفت یک روزی آقا هم می آید.

 

 

خیلی دوست داشتم زینب را به آرزویش برسانم اما...

 

به خانه همسایه زینب رفتیم. مریم و برادرش فقط تا کلاس پنجم درس خوانده بود و پس از آن تحصیل را رها کرده بود. با خود فکر می‌کردم چه فرقی بین او و یک کودک بالاشهری است، بجز فقر که او اینگونه از تحصیل محروم می شود.

 

این سفر دوره‌ای رو به پایان بود و کم کم داشتیم به سمت ماشین‌ها می رفتیم که صدایی توجهم را جلب کرد. مادری از یک گوشه حیاط صدایم کرد. رویم را برگرداندم. پرسید: ببخشید آقا! چرا آمدید؟ چرا عکس می گیرید و فیلم برداری می کنید؟

 

 

به او گفتم آمدیم مشکلات شما را به تصویر بکشیم تا شاید مسئولین این مسائل را ببینند و فکری به حال محرومین پایتخت بکنند. در دل گفتم شاید از حقوق‌های نجومی‌شان شرم کنند و خود را ذخایر انقلاب ننامند و به فکر پابرهنه‌های این انقلاب بیفتند. اما مادر با صدایی که از روی ناامیدی برمی‌خواست گفت: چند سال پیش هم آمدند و فیلم گرفتند و رفتند، اما خبری نشد که نشد.

 

گفتم مادر امیدوارم این بار خبری بشود...

ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
نظرات بینندگان
ناشناس
Sweden
۲۹ دی ۱۳۹۵ - ۰۹:۵۰
و باز هم خبری نخواهد شد چرا که وجدان مسوولان و مردم مرده است و الان برخلاف دهسال پیش وجود شکاف طبقاتی را پذیرفته اند و اینکه آقای وزیر بهداشت رسما داشتن هزار ملیارد ثروت را حق خود بداند دیگر انفجار خشم عمومی را پی ندارد.
3
4
مائده
Iran (Islamic Republic of)
۲۹ دی ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۸
سلامٌ علیکم؛
خداقوت و خدا خیرتون بده که این اخبار و خبرهای مردم محروم را رسانه ای می کنید خواهشی دارم هر چه بیشتر خبرها را برسانید شاید مسولین فکری بکنن قربون اقا بشوم که دلش خون است از دست این مسولین نجومی و بقیشون، خواهشی دیگر دارم اگر بخواهیم به این مناطق محروم خدمت کنیم چگونه میتوانیم خدمت کنیم. خدایا هوای تمام نیروی انقلابی جوان را داشته باش.
4
0
پربازدیدترین آخرین اخبار