شب هاي زاينده رود!
فيلم «بيداري روياها» با تداعي تم داستاني فيلم معروف و مشهود اما ديده نشده مخملباف در بيش از بيست سال پيش، چه جلوه اي را براي خود تدارك ديده و چه جايگاهي را براي خود طلب نموده است؟
مي توانيم در يك اقدام چريكي و پارتيزاني يا يك حركت انتحاري و دفعي روي تمام اين سئوال هاي بجا يا نابجا خط بكشيم و معتقد به اينكه اصلاً اين حرف ها چه ربطي به فيلم دارد و... حساب را يكطرفه كنيم و صورت مسئله را پاك و صاف برويم سراغ فيلم كدر و پر آه «روياي بيداري» با آن اسم و رسم و نماد و نمود و بازي و تم و داستان و كنش و واكنش ها و شخصيت هاي مسئله دارش كه البته معلوم نيست مسئله اصلي شان چيست و از كجا آب مي خورد در حالي كه مسئله فرعي كه همان مسئله اصلي باشد (!) كاملاً روشن و بي نياز از نقد و نظر است.
خب! ما با نسخه جديد و البته نه چندان موفق و جذابي از مضمون و ايده و داستان «شب هاي زاينده رود» مرحوم مخملباف روبروييم كه «اتفاقاً» يا با هماهنگي قبلي اينبار توسط يك كارگردان درد كشيده، آنان كه فرزند خاك مي گفت و مي نمود، ساخته شده است.
زني كه قرار بود همسرش شهيد شده باشد و حالا پس از اين همه سال و آن همه سوز و در حالي كه سال هاست با برادر آن شوهر از دست رفته ازدواج كرده، كاشف به عمل مي آيد كه شوهر شهيد، زنده است و در راه وطن و عن قريب خواهد رسيد!
و اين البته تمام ماجرا نيست، شهيد سابق نه تنها زنده است – اينبار، زنده نه به آن معناي عرفاني و قرآني، بلكه به معنايي كاملاً زميني – بلكه خلافكار و مسئله دار هم از آب درآمده و آنقدر وضعيت مغشوش، مشوش و خطرناك و «متاسفانه» است كه حتي پلاكاردهاي خوش آمدگويي و لامپ هاي رنگي چراغاني را هم بايد جمع كرد فوراً!
شايد اولين چيزي كه پس از ديدن «بيداري روياها» به ذهن مخاطب خطور كند اين باشد كه «خب حالا كه چي؟!» و پشت بندش هم اين جمله كه چرا سازنده فيلم اينقدر از دنيا و زمان عقب است و چرا اين فيلم را با 20 سال تاخير ساخته و ... و اينكه آيا فقدان ايده و مضمون خوب و جذاب و تهي بودن دست كارگردان و نويسنده، و ايده پرداز از يك داستان جذاب و به روز – و نه حالا الزاماً امروزِي، ولي حداقل همراه با حداقل ويژگي هاي داستان و ايده اي كه ارزش فيلم ساختن آن هم در آخر دهه هشتاد را داشته باشد – تا اين حد فاجعه برانگيز بوده است؟
«بيداري روياها» بازي هاي خوبي دارد، بويژه بازي هنگامه قاضياني كه فوق العاده و منقلب كننده است، اما هر چه اين گونه زيبايي ها و خوبي ها و ارزش هاي بصري و فني در فيلم را شاهد باشيم، به جاي اينكه خوشحالمان كند، تاثر و تاسفمان را بر مي انگيزد كه اين همه انرژي و زحمت صرف چيزي شده است كه ديگر خيلي وقت است تاريخ مصرفش تمام شده و حالا ديگر – حداقل – به اين شكل و شيوه مسئله كسي نيست؛ حتي مسئله خود آن شخصيت اصلي؛ «رخشانه»!
«بيداري روياها» حديث جا به جايي يك واكنش عاطفي با يكسري وقايع روزمره است كه در تلاقي با ذهنيت ها، آرمان ها و انگاره هاي كارگردان، به خروجي عجيبي نايل آمده.
فيلم، نه روزگار امروز ما را در بردارد و نه از پر خوني عصر متعلق به داستان خود بهره مند است و نه اساساً در جريان نشانه گذاري ها و دغدغه ها و مسائل و مصايب اين دوران، مي تواند جايگاه رسا و روشي بيابد.
«بيداري روياها» به طرز رقت انگيزي با خودش درگير است، زمانش سپري شده و حرفش ناگفته باقي مانده؛ حرفي كه با عدم غبارروبي و نرسيدن و بازنيافتن زمان و زمانه براي طرح شدن، در معجوني از سردرگمي و احساس دوگانه گفتن و نگفتن و در كنار انبوهي از آدرس هاي قديمي كه حالا ديگر چيزي سرجايشان نيست و يا خراب شده اند و يا محل عبور جاده و خيابان، مانده و نمي داند چه كند؟ به كه بگويد؟ چه بگويد؟ اصلاً چرا؟
چرا اينقدر دير آقاي باشه آهنگر؟ اين دور برگردان يا انحراف از جاده يا دگرديسي عجيب و غريب يا رفتن سراغ يك «چيز ديگر» يا طرح ديرهنگام دغدغه ها و مشكلات و مصايبي كه آدم هاي اصلي و واقعي اش با دردهايشان كنار آمده اند و حالا شما چكاره ايد كه دوباره باعث سر باز كردن آن زخم ها شده ايد؟ كه مرهم بگذاريد؟ كه نشانمان بدهيد؟ كه نمك بپاشيد؟ كه فيلم بسازيد؟ كه چي؟
«بيداري روياها» مي تواند صد سال ديگر هم ساخته شود و اگر قرار نيست درباره اش اين حرف ها را طرح كنيم و اين سوال ها را بپرسيم، اصلاً ديگر به ما چه ربطي دارد كه درباره اش حرف بزنيم يا نزنيم. اگر اين نباشد كه ديگر هر كسي مي تواند بنويسد و بپرسد كه مثلاً آن نورپردازي و ميزانسن سكانس نهايي چقدر زشت و وحشتناك و فاجعه برانگيز و لخت و بي معنا و ابتر و غير سينمايي بود يا آن ديالوگي كه مثلاً مي خواست بگويد وضعيت كنوني - در همه يا مقادير معتنابهي از ابعاد!- چقدر رقت انگيز و بهت آور است و حال آدم را مي گيرد و قلب آدم را مي فشاد و دل آدم را به درد مي آورد و ... قس عليهذا، چرا؟
باشه آهنگر در جايي گفته بود «بيداري روياها»، خواهر خوانده «فرزند خاك» است. مبارك باشد!/انتهاي پيام/