بي حتي يک تکه ابر ...
روي بال هاي نگاه مردي
که از آن طرف افق قلب هاي ما
بر چکاد کور سوي ايمان هاي طفره رفته مان
سرود رهايي خواند
همو که مي گفت: «آزادي»
و راست مي گفت
روي بال هاي نگاه او
پر کشيديم
پاييز، پاييز بود
محض پاييز
صحرا بي تپشي سرد حتي
و کلاغ سياه قصههاي نيمه تمام
تنها مسافر جاده شب هاي سردمان
برگ زرد کودکي هاي جامانده در حياطي که نداشتيم
با باد تيره دي مي رفت و به انتظارمان مي کاشت
بي داشت
بي برداشت
و ما زندگي مي کرديم
بي آن که زنده باشيم
و مي خوانديم
بي آن که الفباي ديدن را
شنيده باشيم
او آمد
و ما را به خودمان بازگرداند
و خدا را
اينک اما
بهار
رؤياي خواب هاي زمستاني ماست
و زمستان
فصل تمرين شکوفه هاي بهاري با برف
برف هم اين قدر سپيد بود و ما نمي دانستيم؟!
و مي دانم که اين بار
با حضور او
شعر سپيد من
رو سپيد خواهد شد
من
مردي را مي شناسم
از تبار «او»
که عقربههاي دل اين مردم
با خم ابروي او تنظيم مي شود
مردي
بزرگ مردي
«از اهالي فردا
که با تمام افق هاي باز نسبت دارد»
زير عباي او که باشي
زمستان و بهار خواهرخواندههاي همند
مردي
خاکي و خدايي
زميني ترين آسمان
زيباترين سادگي
با خانهاي فقيرانه
که ميليون ها نفر مهمان عاشق
هر روز
با رد نعلين هاي او
و با تردي عبايش
پيچيده ترين مضامين فلسفه اشراق را
در غزلترين غزل ها به استعاره مي برند
مردي با نام خانوادگي آفتاب
و ساز دل هاي شکسته
مردي
آينه دار
حتي در غبار
با دلي آسمان بافته و باران گرفته
و من مي دانم
که جايي همين نزديکي
دست دل او
بر سر ماست
زير آسماني
بي حتي يک تکه ابر...
/انتهاي پيام/