و سكوت و مرور تاريخ ...
«مولاي من! دل من به ذكر تو زنده است و آتش غم دردم فقط با مناجات با تو فرو مي نشيند.»
«امام علي بن الحسين، سجاد، زين العابدين – عليه السلام»
انسان، جز با نياز، نيست و نياز جز در امتداد افق ناز. و «او» اين همه را آفريد تا بنگرد و بگرييم و ... بياييم. و «اشك» رمز انسان شد و زبان بين المللي اهل دل. و خدا مي دانست كه اين شگفت ترين نوع خويشتن داري، در سكوت ادامه، عشقي است در دل و ورزيدني در سايه سار سكوت و سرود و سودا.
هميشه تنها بوده ام. هميشه تنها بوده ايم؛ انسان در رحم و قبر و حشر، و بر مدار اين يگانگي، خدايي مي شويم «من امر ربي»!
خاموش و خزان زده، بي آنكه لبي گشايم يا از سوختن و ساختنم چيزي بسرايم، تنها او مانده است، در كنار من در كنار هر آه و شوقي كه بي لب مانده و بي سرود.
ديگر نه صداي آب، مي لرزاندم و نه جاني در آغوش روزهايم مانده تا شبي را هي ستاره اي شوم تا فردا. گفته بود فردا، صبح است و موج دلم را سپرده بود به همين تعبير عبرت زده، چيزي جز آه نمانده چون:
او نه مرا ديد و نه گناهم را. غم و حسرت و در به دري، شوق سوزان مهيبي ميان چوب خشك هاي ديروز مانده ام بپا كرد تا پيدا و پنهان، راضي و ناراضي، تنها سكوت و مرور تاريخ، واگويه بودنم باشد و ... نبودم. مدت هاست كه اين شهر به خواب رفته است ....
خاموش و خزان زده، با اويم و تنها. نيست، اما هست. هست اما... نيست!
ديگر نه تاب و تبي مانده براي رسيدن به قراري و نه قرار و مداري با كسي، چيزي، وقتي. حتي يك «شايد» هم نمانده و يك «اگر» كه نه هيچ وقت كاشته مي شود و نه سبز، حالا ديگر مرا نمي خواند و دلم كه روزي جاي شوق هاي معصومانه بود جاي خزان و زرديست و ... و اين «تنها»يي، اين تنهايي مرا نگاه نكن! ديگر مرا نگاه نكن تا نبيني كه دويدن پاهايم، زير هرم خاموش و خاكستري اين حسرت و عسرت و رخوت و نخوت، مرده.
مرا نگاه نكن! تا دلت نگيرد، تا دستت نلرزد و تا ... نبيني ام. كه از دل برود هر آنكه از ديده برفت.
مگر نه؟ مگر نه اينكه پس از يك عمر آشنايي و نام و نوا، خيلي ترد و بي شرافت است اينكه نه بشناسيش و نه بشناسندت و نه ... ديگر هيچ!
حالا ميان اين همه سه نقطه خالي ميان اين هياهوي خيالي و اين دويدن ها و نرسيدن هاي امروزي و ديروزي و ... فردايي، من مانده ام و غم و حسرت و دربه دري.
تو پناه من بودي! مگر نه؟
/انتهاي پيام/