دانشجویان پیش از همه به خط مقدم رسیدند، بازسازی امید از زیر آوار
به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو، صدای انفجار که در شهر میپیچد، زمان برای لحظهای متوقف میشود. سکوتی سنگین، و بعد پرسشی که در ذهن همه تکرار میشود: این بار، کدام خانه؟ کدام خانواده؟ هنوز گردوغبار فرو ننشسته که نخستین گروهها از راه میرسند. نه خودروهای سازمانی، نه لباسهای رسمی—بلکه جوانانی با دستکش، ماسک، بیل و دلهایی که برای کمک آمدهاند؛ آری دانشجویان آمدند!
از تهران تا همدان، از شهرهای دور تا نزدیک، خود را به نقاط آسیبدیده رساندهاند. نه فراخوان رسمی در کار بوده، نه برنامهریزی پیچیده. آنچه آنها را به اینجا کشانده، یک واژه ساده اما عمیق است: «هموطن».
در یکی از کوچههای آسیبدیده، گروهی مشغول جمعآوری خردهشیشهها هستند. یکی از آنها، در حالی که عرق از پیشانیاش میچکد، میگوید: «ما گروه جهادی هستیم… برای نظافت و جمعآوری نخالهها آمدیم.»
کارشان از نظافت ساده شروع میشود، اما به همانجا ختم نمیشود. تخلیه خانههای ناامن، جابهجایی وسایل، بستن موقت پنجرهها با پلاستیک، کمک به خانوادههایی که در شوک حادثهاند—هرجا نیازی باشد، همانجا حضور دارند.

در خانهای دیگر، دیوار فرو ریخته و وسایل زندگی زیر آوار مانده است. دانشجویان، در سکوت و با دقت، شروع به بیرون کشیدن وسایل میکنند. صاحبخانه، که هنوز از شوک خارج نشده، فقط نگاه میکند. بعد از لحظاتی کوتاه، زیر لب میگوید: «خدا خیرشان بدهد… بدون اینکه ما چیزی بگوییم، آمدند.»
این «بدون گفتن» شاید مهمترین بخش ماجرا باشد. حضور دانشجویان، نه بر اساس درخواست، بلکه بر اساس احساس مسئولیت شکل گرفته است. آنها منتظر نماندند؛ خودشان تصمیم گرفتند که بخشی از راهحل باشند.

یکی از دانشجویان که از همدان آمده، میگوید: «میدانستیم اینجا خطر هست، اما شرایط طوری نیست که بتوانیم در شهر خودمان بمانیم. وقتی مردم نیاز دارند، باید کنارشان باشیم.»
این نسل، همان نسلی است که تا دیروز در کلاسهای درس، درگیر امتحان و پروژه بود. اما امروز، در دل بحران، چهرهای متفاوت از خود نشان داده است. آنها فقط دانشجو نیستند؛ کنشگرانی اجتماعیاند که در بزنگاه، نقش خود را پیدا کردهاند.
در میان این فعالیتها، یک نکته بیش از همه جلب توجه میکند: سرعت شکلگیری اعتماد است. غریبههایی که صبح وارد یک محله شدهاند، تا عصر به بخشی از زندگی همان محله تبدیل میشوند. این از صفای قلب جوانان جهادگر است.

یکی از اهالی میگوید: «اولش نمیشناختیمشان، اما وقتی دیدیم چطور کار میکنند، انگار از خودمان هستند.»
کار تا نیمههای شب ادامه دارد. نور کمسو، صدای جابهجایی آوار، و خستگیای که در چهرهها دیده میشود، اما مانع ادامه کار نیست. برای این دانشجویان، ساعت معنای سابق را از دست داده است.
اینجا، دانشگاه شکل دیگری دارد. بعضی از بچهها موبایل در یک دست دارند و بیل در دست دیگر تا هم به کلاس مجازی برسند و هم به جهاد! نه تختهای هست، نه صندلیای. اما درسی در جریان است—درسی که شاید مهمتر از هر واحد درسی باشد. درسی درباره «مسئولیت».
