آمریکا؛ هویتی که بر پایه سرقت زمین و انسان بنا شد!
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۴۷۹۳۹
گزارش|

آمریکا؛ هویتی که بر پایه سرقت زمین و انسان بنا شد!

روایتی تازه از تاریخ آمریکا نشان می‌دهد این کشور نه تنها بر سرقت سرزمین‌های بومیان، بلکه بر ربایش، بردگی و نابودی تدریجی هویت آنان بنا شده و «سرقت انسان و زمین» دو روی یک پروژه استعماری بوده است.
آمریکا

به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری دانشجو به نقل الاخبار؛  داستانی درباره شکل‌گیری ایالات متحده برای مدت‌های طولانی در ذهن عمومی تثبیت شده است: مهاجران اروپایی از اقیانوس عبور کردند، مستعمره‌های کوچکی را در سواحل اقیانوس اطلس بنا کردند، سپس به سمت غرب گسترش یافتند، جنگ استقلال را پشت سر گذاشتند و جمهوری مدرنی را ساختند؛ در حالی که برده‌داری آفریقایی بزرگ‌ترین گناه این کشور بود که پس از جنگ داخلی، از نظر قانونی پایان یافت. اما پشت این روایت، لایه دیگری از تاریخ وجود دارد که تقریباً می‌تواند معنای کل این داستان را تغییر دهد. این قاره سرزمینی نبود که منتظر مهاجران باشد و بومیان نیز صرفاً گروه‌هایی نبودند که به‌تدریج در برابر پیشروی مهاجران کنار زده شدند. آنان علاوه بر تصرف سرزمین‌هایشان، با فرآیندی گسترده از اسارت، بردگی، فروش، کوچ اجباری و ربودن کودکان مواجه شدند؛ به‌گونه‌ای که گرفتن انسان و گرفتن زمین، به دو روی یک فرآیند استعماری تبدیل شد.

این همان دیدگاه محوری است که مورخ لینفورد دی. فیشر در کتاب خود با عنوان Stealing America: The Hidden Story of Indigenous Slavery in U.S. History مطرح می‌کند. از نظر او، برده‌داری نباید صرفاً به‌عنوان نظامی برای تأمین نیروی کار بررسی شود، بلکه باید آن را ابزاری برای متلاشی کردن جوامع بومی و تضعیف توانایی آنها برای ماندن و بقا بر سرزمین خود نیز دانست. بومیان، برده‌داری را نوعی «سرقت خویشاوندان» تجربه کردند؛ ناپدید شدن یک فرزند، زن یا مرد فقط به معنای از دست رفتن یک فرد نبود، بلکه زخمی بود که کل شبکه خویشاوندی، قدرت، زاد و ولد، حافظه و حاکمیت آن جامعه را تحت تأثیر قرار می‌داد. به همین دلیل، برده‌داری همواره با غصب زمین و نادیده گرفتن حاکمیت بومیان درهم‌تنیده بود.

 

برده‌داری بومیان؛ تاریخی پیش از ورود آفریقایی‌ها

 

این داستان از زمانی آغاز می‌شود که کتاب‌های درسی معمولاً آن را نقطه شروع برده‌داری در آمریکا نمی‌دانند. بر اساس این دیدگاه، برده‌داری آمریکایی با ورود آفریقایی‌ها به ویرجینیا در سال ۱۶۱۹ آغاز نشد. از زمان ورود کریستف کلمب به جزایر کارائیب در سال ۱۴۹۲، بومیان در ذهنیت استعماری اروپا به‌عنوان نیروی کاری قابل تسلیم و بهره‌کشی دیده شدند. کلمب در روزهای نخست تماس با لوکایان‌ها و تاینوها، شماری از آنان را اسیر کرد و از آنها به‌عنوان راهنما استفاده کرد و سپس گروه دیگری از اسیران را به اسپانیا برد. اینها حوادثی گذرا نبودند، بلکه به الگویی تبدیل شدند که طی قرن‌ها به شکل‌های مختلف تکرار شد.

سپس این الگو گسترش یافت. اسپانیایی‌ها در ابتدا و پس از آنها انگلیسی‌ها و دیگر قدرت‌های اروپایی، جست‌وجوی ثروت را با تصرف زمین و به‌کارگیری اجباری بومیان درهم آمیختند. هنگامی که مستعمره‌های انگلیسی در آمریکای شمالی به شکل دائمی شروع به استقرار کردند، اسارت ناشی از جنگ به ابزاری برای تأمین نیروی کار و همزمان حذف جوامعی تبدیل شد که در برابر توسعه‌طلبی ایستادگی می‌کردند. به این ترتیب، جنگ، برده‌داری و شهرک‌سازی حلقه‌های یک زنجیره واحد بودند: رویارویی نظامی آغاز می‌شد، سپس مردان، زنان و کودکان به اسارت درمی‌آمدند، انتقال داده یا فروخته می‌شدند و در نهایت، سرزمین آنها برای تصرف آسان‌تر در اختیار مهاجران قرار می‌گرفت.

 

میلیون‌ها بومی در چرخ بردگی

 

آمارهایی که فیشر به آنها اشاره می‌کند به‌تنهایی برای متزلزل کردن تصویر سنتی کافی است. او به برآوردهایی اشاره می‌کند که نشان می‌دهند بین سال‌های ۱۴۹۲ تا ۱۸۸۰، حدود سه تا شش میلیون بومی در سراسر قاره آمریکا، از کانادا تا برزیل، به بردگی گرفته شدند. در منطقه‌ای که بعدها ایالات متحده را تشکیل داد، این تعداد ممکن است به حدود ۶۰۰ هزار نفر رسیده باشد. فیشر در کنار آن به این واقعیت نیز اشاره می‌کند که تا سال ۱۸۶۵، حدود ۵۳۰ هزار آفریقایی به‌صورت اجباری به آمریکای شمالی، به استثنای مکزیک، منتقل شدند. هدف نویسنده از این مقایسه، ایجاد رقابت میان دو فاجعه نیست؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد که بردگی بومیان بسیار گسترده‌تر از چیزی بود که حافظه رایج آمریکایی اجازه می‌دهد.

برده‌داری آفریقایی و برده‌داری بومی دو تاریخ رقیب یکدیگر نیستند. این دو بارها در مزارع، خانه‌ها، بنادر و بازارها با یکدیگر تلاقی داشتند؛ آفریقایی‌ها و بومیان با یکدیگر ازدواج کردند و جوامع مختلطی شکل گرفت. اما تفاوت در این است که تاریخ برده‌داری آفریقایی، به‌درستی، به بخش مرکزی درک ما از شکل‌گیری ایالات متحده تبدیل شده، در حالی که برده‌داری بومیان در حاشیه باقی مانده است؛ گویی فصلی فرعی است که ارتباطی با ساخت این کشور ندارد.

 

چگونه هویت بومیان از اسناد تاریخی حذف شد؟

 

مشکل اینجاست که ناپدید شدن این تاریخ فقط نتیجه فراموشی در سال‌های بعد نبود، بلکه در بسیاری از موارد حاصل فرآیندی برای محو کردن هویت‌ها در همان اسناد تاریخی بود. برای مثال، در برمودا، سرشماری سال ۱۶۹۸ افراد برده را «سیاه» ثبت کرده بود و بومیان برده‌شده را ثبت نکرده بود؛ در حالی که اسناد دیگر نشان می‌دهند بومیان احتمالاً حدود یک‌پنجم بردگان این جزیره را تشکیل می‌دادند.

همین اتفاق درباره افرادی با تبار مختلط نیز رخ داد. هنگامی که بومیان با آفریقایی‌ها ازدواج می‌کردند یا صاحب فرزندان دورگه می‌شدند، مقامات ممکن بود آنها را با عناوینی مانند «سیاه» یا «دورگه» طبقه‌بندی کنند و بدین ترتیب هویت بومی آنها از اسناد حذف می‌شد. فیشر برآورد می‌کند که ده‌ها هزار نفر و شاید بین ۸۰ تا ۲۰۰ هزار نفر از بومیان و افراد دارای تبار مختلط، به این شکل در اسناد مزارع جنوب آمریکا پیش از جنگ داخلی نامرئی شدند.

 

«نسل‌کشی اسنادی»؛ وقتی تاریخ هم به خدمت استعمار درآمد

 

در اینجا، آرشیو خود به بخشی از استعمار تبدیل می‌شود. کسی که هویتش از اسناد حذف شود، ممکن است دو یا سه نسل بعد از تاریخ نیز حذف شود. از همین رو مفهوم «نسل‌کشی اسنادی» اهمیت پیدا می‌کند: برای ناپدید کردن یک گروه، همیشه لازم نیست همه اعضای آن را یکجا کشت؛ گاهی کافی است دولت و جامعه، افراد آن گروه را به‌گونه‌ای بازطبقه‌بندی کنند که حضور آنها در آمار و نظام حقوقی متوقف شود.

 

سرقت انسان، مقدمه سرقت زمین

 

اما پرسش بزرگ‌تری که کتاب مطرح می‌کند، به رابطه این فرآیند با شکل‌گیری خود ایالات متحده مربوط می‌شود. از نظر فیشر، برده‌سازی بومیان صرفاً منبعی اضافی برای نیروی کار نبود، بلکه سازوکاری استعماری بود که همزمان دو فایده داشت. تصرف انسان‌ها نیروی کار ایجاد می‌کرد، اما در عین حال توانایی جامعه بومی برای دفاع از سرزمین خود را کاهش می‌داد؛ به‌ویژه زمانی که زنان و کودکان اسیر می‌شدند. این مسئله در بلندمدت یک خسارت جمعیتی و سیاسی ایجاد می‌کرد: مادران و رهبران بالقوه از دست می‌رفتند، زنجیره‌های خویشاوندی و زاد و ولد قطع می‌شد و جامعه از نظر تعداد و سازمان‌دهی ضعیف‌تر می‌شد.

به همین دلیل، کتاب آنچه رخ داد را «سرقت دوگانه» توصیف می‌کند. سرقت انسان راه را برای سرقت زمین باز می‌کرد و سرقت زمین نیز جامعه بومی را ضعیف‌تر و آن را برای استثمار و وابستگی آماده‌تر می‌ساخت. از طریق همین چرخه، مستعمره‌های انگلیسی و سپس ایالات متحده گسترش یافتند.

 

زمین‌های غصب‌شده؛ سرمایه‌ای برای ساخت آمریکا

 

زمین‌های تصرف‌شده فقط یک فضای جغرافیایی نبودند، بلکه خود به سرمایه تبدیل شدند. از این زمین‌ها مزارعی به دست آمد که شکر، برنج و پنبه تولید می‌کردند؛ چوب، پوست حیوانات و منابع طبیعی از آنها استخراج شد؛ شهرها بر روی آنها شکل گرفتند و بعدها این زمین‌ها به املاکی تبدیل شدند که می‌شد آنها را فروخت، در رهن گذاشت یا روی آنها سوداگری کرد. از همین رو فیشر به‌طور مستقیم میان سلب مالکیت از بومیان و توسعه سرمایه‌داری آمریکایی ارتباط برقرار می‌کند. حتی «رویای آمریکایی» که با مالکیت خانه و زمین پیوند خورده است، بر تاریخ پیشینی استوار است که طی آن زمین‌های جمعی ملت‌های بومی به املاک خصوصی تبدیل شدند؛ املاکی که مهاجران می‌توانستند مالک آنها شوند و درباره‌شان تصمیم بگیرند.

اگر روایت سنتی چنین القا می‌کند که این فرآیند تنها به قرن‌های نخست استعمار مربوط می‌شد، کتاب نشان می‌دهد که این روند پس از انقلاب آمریکا نیز ادامه یافت. در قرن نوزدهم، با حرکت ایالات متحده به سمت جنوب و غرب، الگوهای بردگی، کار اجباری و ربودن کودکان بار دیگر در مقیاسی گسترده تکرار شد. توسعه سرزمینی، جابه‌جایی بی‌طرفانه جمعیت به سوی «غرب» نبود، بلکه در بسیاری موارد بازتولید همان الگوی شهرک‌سازی استعماری بود: ورود به سرزمینی که یک ملت بومی در آن زندگی می‌کرد، سپس تحت سلطه درآوردن، کوچ دادن یا متلاشی کردن اجتماعی آن ملت و در نهایت تسلط بر سرزمینش.

 

از زنجیر و کشتی تا مدرسه و فرزندخواندگی

 

با لغو قانونی برده‌داری پس از جنگ داخلی، سازوکار «سرقت انسان» کاملاً از بین نرفت، بلکه شکل آن تغییر کرد. در اینجا کتاب به یکی از تلخ‌ترین ایده‌های خود می‌رسد: آنچه با بازار، زنجیر و کشتی آغاز شده بود، بعدها از طریق مدرسه، نهادهای اجتماعی و فرزندخواندگی ادامه یافت.

از اواخر قرن نوزدهم، هزاران کودک بومی به مدارس شبانه‌روزی دور از خانواده‌هایشان منتقل شدند. هدف اعلام‌شده، آموزش و «متمدن کردن» آنها بود، اما این پروژه زبان، پوشش، آیین‌ها و هویت آنان را هدف قرار می‌داد. دیگر لزوماً کودک را به‌عنوان برده نمی‌فروختند، اما او را از جامعه‌اش جدا می‌کردند و از نو شکل می‌دادند تا به فردی جدا از فرهنگ خود تبدیل شود. سپس در قرن بیستم، برنامه‌های حمایت از کودکان و فرزندخواندگی به اجرا درآمد و شمار زیادی از کودکان به خانواده‌هایی غیر بومی منتقل شدند.

 

ربودن کودکان؛ شکل جدید «سرقت انسان»

 

این وضعیت در سال ۱۹۶۸ به اوج خود رسید؛ زمانی که انجمن امور سرخ‌پوستان آمریکا دریافت که بین ۲۵ تا ۳۵ درصد از کودکان بومی در ایالات متحده به دلیل فرزندخواندگی، سرپرستی یا قرار گرفتن در مدارس و مؤسسات، از خانه‌های خود جدا شده بودند. این کودکان اغلب به خانواده‌های سفیدپوست یا مؤسساتی سپرده می‌شدند که هیچ ارتباطی با فرهنگ اصلی آنها نداشتند.

به این ترتیب، تداومی که فیشر تلاش می‌کند اثبات کند روشن می‌شود: ربودن کودک در قرن هفدهم و سیاست‌های فرزندخواندگی در قرن بیستم از نظر حقوقی یکسان نبودند، اما هر دو بخشی از یک تاریخ استعماری واحد بودند؛ تاریخی که بر جدا کردن انسان از جامعه خود و تضعیف توانایی آن جامعه برای بازتولید اجتماعی، فرهنگی و سیاسی استوار بود. عقب‌نشینی واقعی از این سیاست‌ها نیز تنها با ظهور جنبش خودمختاری و تعیین سرنوشت بومیان و تصویب «قانون رفاه کودکان سرخ‌پوست» در سال ۱۹۷۸ آغاز شد؛ قانونی که اختیارات بیشتری به قبایل و خانواده‌ها درباره سرنوشت کودکانشان بازگرداند.

 

بومیان آمریکا؛ قربانیانی که تسلیم نشدند

 

با این حال، «سرقت آمریکا» مرثیه‌ای برای جوامعی که از بین رفته‌اند نیست. این نکته‌ای اساسی در کتاب است. بومیان توده‌ای منفعل نبودند که منتظر سرنوشتی باشند که اروپایی‌ها برایشان تعیین کنند. آنها با جنگ، دیپلماسی، دادخواست، دادگاه، فرار از بردگی، بازگرداندن کودکان و حفظ نسب‌ها، داستان‌ها، آیین‌ها و زبان خود مقاومت کردند. حتی افرادی که از سرزمین‌هایشان جدا شده بودند، شبکه‌های جدید خویشاوندی ایجاد کردند، حافظه مکان و خانواده را حفظ کردند و بسیاری تلاش کردند به جوامع خود بازگردند.

از این رو، عنوان کتاب، Stealing America، یک تناقض عمدی در خود دارد. «آمریکا» در اینجا تنها به کشوری که بعدها تأسیس شد اشاره نمی‌کند؛ بلکه به زمین و مردمان بومی آن نیز اشاره دارد. آنچه استعمار به سرقت برد، فقط قطعه‌ای زمین جدا از صاحبانش نبود، بلکه یک جهان اجتماعی کامل بود: انسان‌ها، زمین، زبان، حافظه، خویشاوندی و حاکمیت.

 

آمریکا چگونه بر سرقت زمین و انسان بنا شد؟

 

نتیجه‌ای که کتاب به آن می‌رسد، فراتر از اصلاح یک حاشیه در کتاب‌های تاریخ است. این اثر خواستار بازنگری در داستان شکل‌گیری خود ایالات متحده است. کشوری که بعدها به یک قدرت جهانی تبدیل شد، نه فقط بر کار آفریقایی‌های برده‌شده، بلکه بر سرزمین‌هایی بنا شد که از ملت‌های بومی گرفته شده بودند و همچنین بر متلاشی کردن اجتماعی و جمعیتی آنها که تصرف آن سرزمین‌ها را ممکن‌تر کرد. بنابراین، برده‌سازی بومیان داستانی فرعی در تاریخ آمریکا نیست، بلکه بخشی از ساختاری است که این تاریخ را شکل داد.

شاید آزاردهنده‌ترین ایده کتاب این باشد که استعمار همیشه به نابودی یک ملت در یک مرحله و به‌صورت ناگهانی نیاز ندارد. استعمار می‌تواند به‌آرامی و از طریق جنگ، قانون، بازار، سرشماری، مدرسه و خانواده جایگزین عمل کند. می‌تواند امروز زمین را بگیرد، فردا کودک را، روز بعد نام و هویت را، و سپس تاریخ، یک قرن بعد، بیاید و بگوید این افراد اصلاً وجود نداشته‌اند.

اما روی دیگر این داستان آن است که این حذف کامل نشد. مردمانی که قرار بود ناپدید شوند، باقی ماندند؛ نسب‌هایی که از اسناد پاک شده بودند، در حافظه ادامه یافتند؛ کودکانی که از خانواده‌هایشان ربوده شده بودند، برخی برای یافتن خانواده‌های خود تلاش کردند؛ و جوامعی که سرزمین‌هایشان را از دست داده بودند، همچنان برای بازپس‌گیری آن سرزمین‌ها مطالبه‌گری کردند.

به این ترتیب، تاریخ «سرقت آمریکا» فقط تاریخ سرقت نیست؛ بلکه تاریخ طولانی مقاومت در برابر فراموشی نیز هست.

پربازدیدترین آخرین اخبار