سیریک را چند ساعت از جنگ پس گرفتیم؛ «کی میاد با ما بازی کنه؟»
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۶۲۳۲۳
گزارش|

سیریک را چند ساعت از جنگ پس گرفتیم؛ «کی میاد با ما بازی کنه؟»

با دانشجویان جهادی رودان راهی روستا‌های سیریک شدیم؛ جایی که میان داغ جنگ، صدای خنده بچه‌ها و ایستادگی مردمی را دیدیم که هنوز پای کار وطن ایستاده‌اند.
سیریک
فاطمه سلمانی

به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛ با دانشجو‌های جهادی شهرستان رودان به روستا‌ی سیریک رفتیم؛ روستایی که فکر نکنم حتی یک ماه از روزی که عروسی یک خانواده را خراب کردند گذشته باشد؛ روزی که عروس و داماد این خانه برای همیشه داغدار شدند؛ یا بهتر بگویم، روزی که همه ملت ایران عزادار شدند.

 

ما هم خودمان را در غم از دست دادن امیرمحمد کریمی شریک می‌دانیم. با مادر امیرمحمد گریه کردیم و کمرمان خم شد وقتی دیدیم پدرش چقدر برای فرزندش بی‌تابی می‌کرد؛ پدری که داغ پسرش امانش را بریده بود و ما هم نمی‌توانستیم آرام بگیریم. تصمیم سختی بود و نمی‌دانستیم قرار است چه پیش بیاید؛ اما با همان روحیه جهادی، تصمیممان را جدی‌تر کردیم و به سمت روستا راه افتادیم، گروه جهادی ما، جمعی از دانشجو‌هایی بود که به عشق بچه‌ها آمده بودند؛ آمده بودند تا شاید بتوانند برای چند ساعتی هم که شده، آنها را از فضای جنگ و تلخی روز‌هایی که پشت سر گذاشته بودند، دور کنند و پای خنده‌هایشان بنشینند.

 

کد ویدیو

 

 

یک کاغذ ساده و یک دعوت کودکانه

کار ساده‌ای نبود؛ همان ابتدای کار، اینترنت سیریک قطع شد و دیگر نمی‌توانستیم اطلاع‌رسانی کنیم.  دروغ چرا، اولش حسابی توی ذوقمان خورد فکر می‌کردیم چطور باید بچه‌ها را پیدا کنیم و دور هم جمعشان کنیم؟ اما یک‌دفعه یادمان افتاد ابزار‌های کاردستی را با خودمان آورده‌ایم، همان گوشه نشستیم. وسایل را پهن کردیم و شروع کردیم به درست کردن یک اطلاعیه؛ یک کاغذ ساده که رویش نوشتیم «کی میاد با ما بازی کنه؟»

 

همین یک جمله شد تمام امیدمان برای شروع کار راستش استرس داشتیم؛ ته دلمان می‌ترسیدیم نکند بچه‌ها نیایند، نکند کسی جواب این دعوت ساده ما را ندهد. نمی‌دانستیم قرار است چند نفر دورمان جمع شوند؛ فقط امیدوار بودیم چند تا کودک بیایند و چند ساعتی، صدای خنده‌شان جای صدای جنگ را بگیرد.

 

در چشم به‌هم‌زدنی دیدیم دورمان شلوغ شده؛ کلی بچه دورمان جمع شده بودند. بچه‌هایی که شب‌ها از ترس، با هر صدایی دلشان می‌لرزید و نمی‌توانستند راحت بخوابند؛ البته نه یک سر و صدای معمولی! صدای انفجار موشک هنوز توی گوششان بود و فکر کردن به همین موضوع، قلبمان را می‌فشرد راستش دلمان نمی‌خواست فضا را ببریم سمت انفجار و جنگ برای خودمان هم سخت بود، چه برسد به بچه‌ها آمده بودیم چند ساعتی حالشان را خوب کنیم، نه اینکه دوباره آن روز‌ها را برایشان زنده کنیم. پس با همان لبخند‌هایی که سعی می‌کردیم روی لبمان نگه داریم، رفتیم سمتشان به امید اینکه چند ساعت، فقط بچه باشند و بازی کنند.

 

از استقبالشان هرچه بگویم کم است. همین که کاردستی‌هایمان را می‌دیدند، با ذوق به سمتمان می‌دویدند؛ اما فقط خودشان نمی‌آمدند. وسط راه، در خانه دوستشان را می‌زدند و صدایشان می‌کردند که «بیا بیا با ما بازی کنیم.»

 

 

کد ویدیو

 

این صحنه برایمان آن‌قدر شیرین بود که حد نداشت. بچه‌ها با همان لباس‌های محلی قشنگشان، با شوق و ذوق می‌دویدند و هرکدام یک دوست دیگر را با خودشان می‌آوردند. ما فقط نگاهشان می‌کردیم و لبخند می‌زدیم؛ انگار هرچه آنها بیشتر می‌دویدند، حال ما هم بهتر می‌شد انگار همین خنده‌ها و همین ذوق کودکانه، برای چند ساعت همه خستگی و تلخی راه را از یادمان می‌برد.

 

 

این‌بار صدای خنده باید جای انفجار را می‌گرفت

وقتی گروه‌هایمان جمع شدند، رفتیم سمت مسجد محله یک لحظه برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم؛ باورم نمی‌شد این همه دختر و پسر با ما همراه شده باشند. همان‌جا اول افراد را تقسیم‌بندی کردیم و هر گروه را به یک بخش سپردیم تا بدانیم دقیقاً باید چه کار کنیم. بخش کودکان را بردیم یک قسمت مسجد و نقاشی را شروع کردیم. وقتی به دختر و پسر‌های کوچولو نگاه می‌کردم، دلم ضعف می‌رفت برایشان. در چشم‌هایشان جز مظلومیت چیز دیگری نمی‌دیدیم. جنگ برای هیچ‌کس خوب نیست، چه برسد به بچه‌هایی که شب‌ها باید با صدای انفجار موشک می‌خوابیدند.

 

 

 

 

حالا مسجد  پر شده بود از صدای خنده و قهقهه بچه‌ها. یک گوشه نقاشی می‌کشیدند و بازی می‌کردند و گوشه دیگری از مسجد شده بود کلاس ریاضی. بچه‌ها با دقت نشسته بودند، گوش می‌دادند و یکی‌یکی مسائل ریاضی را حل می‌کردند. به چشم‌های مظلوم دانش‌آموز‌ها نگاه می‌کردم؛ چشم‌هایی که با چه دقتی به حرف‌ها گوش می‌دادند. کنار مسجد، دختر اهل سیریک را دیدم که روی دستش حنا طراحی کرده بود؛ آن‌قدر زیبا بود که واقعاً نمی‌شد از کنارش ساده گذشت. رفتم سمتش و سر صحبت را باز کردم. از همان حنای روی دستش شروع کردم به تعریف کردن. چشم‌هایش برق زد.

 

«ایران، ایران مادر ماست»

چند ثانیه مکث کردم و از او خواستم کمی برایم از ایران بگوید چند لحظه سکوت کرد بعد با صدایی آرام که می‌لرزید، گفت: « ایران، ایران مادر ماست.» بعد خودش از من پرسید: «بذارید از شما یه سؤال بپرسم؛ شما اجازه می‌دید به مادرتون بی‌احترامی کنن؟ ایران مادر ماست.» از علاقه‌اش به وطن گفت؛ ساده و بی‌تکلف، اما آن‌قدر عمیق که نمی‌دانم چند دقیقه چطور گذشت با پاک شدن اشکم توسط یکی از همان بچه‌ها، تازه به خودم آمدم. یک لبخند کوتاه زدم و دوباره برگشتم بین بچه‌ها؛ حالا نوبت بازی کردن.

 

بازی آن‌قدر طول کشید که یک‌به‌یک دیدیم اهالی محله برای خواندن نماز وارد مسجد می‌شوند. همه ما از خونگرمی جنوبی‌ها شنیده‌ایم، اما اینجا چیزی بیشتر از خونگرمی دیدم؛ اینجا باید از صبر و مقاومتشان بگویم. بعد از خداحافظی با دانش‌آموزها، ما هم در صف نماز ایستادیم وسط نماز بودیم که یکی از خانم‌ها آرام گفت: «شب ان‌شاءالله هستید؟» نگاهی به او انداختم و گفتم: «چرا؟»  گفت: «ما همه همسرانمون درگیر جنگ هستند، اما شبی نیست که در تجمعات روستای شهید مردان سیریک نباشیم.».

جنگ آرامششان را گرفت، اما امیدشان را نه

همین حرف کافی بود تا تصمیم بگیریم ما هم همراهشان برویم؛ کنارشان بایستیم و در همان جمع، سهم خودمان را از این همراهی و میدان‌داری ادا کنیم.بعد از نماز، همراه اهالی روستا راه افتادیم سمت محل تجمع. مردم روستای شهیدمردان سیریک هم مثل خیلی از مردم دیگر، دور هم جمع شده بودند؛ آمده بودند تا کنار هم باشند و صدایشان را به گوش برسانند.

 

 

کد ویدیو

 

آن شب وقتی کنار مردم روستا ایستاده بودیم، تازه فهمیدم جهاد فقط به ساختن و آباد کردن نیست؛ گاهی جهاد همین است که کنار آدم‌هایی بایستی که با وجود داغ، ترس و نگرانی، هنوز ایستاده‌اند. ما رفته بودیم چند ساعتی حال بچه‌ها را خوب کنیم، اما خودمان چیز‌های زیادی از آنها یاد گرفتیم؛ از بچه‌هایی که با شنیدن صدای انفجار، باز هم برای بازی دویدند، از مادری که داغ فرزندش را به دوش می‌کشید و از زن‌هایی که با وجود نگرانی برای همسرانشان، پای کار روستا ایستاده بودند. آن شب از سیریک برگشتیم، اما انگار بخشی از دل‌مان همان‌جا، میان همان بچه‌ها و همان مردم ماند؛ مردمی که شاید جنگ آرامششان را گرفته باشد، اما نتوانسته امید و ایستادگی‌شان را از آنها بگیرد

 

پربازدیدترین آخرین اخبار