کد خبر:۲۵۱۰۷۱

«دم دراز» اولین عروسک آوازه خوان در «مدرسه موشها»

مرضیه برومند از خاطرات خود از «مدرسه موشها» تا «شهر موشها» می گوید.

به گزارش گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو »، نزدیک به 32 سال از زمانی که اولین سری مدرسه موشها ساخته شد، می‌گذرد. آن سال‌ها انقلاب هنوز جوان بود، مثل خود ما. من 30 ساله بودم و پر از شور و انگیزه برای کار کردن. اما متاسفانه فضای جدید به‌وجود آمده پر بود از سد و مانع و مشکلات و سوءتفاهم.

 

مدیران فرهنگی خودشان هم جوان بودند و بی‌تجربه و به همه چیز و همه کس مخصوصاً به آنهایی که پیش از انقلاب نیز دست‌اندرکار بودند، با دیده‌ی شک و تردید نگاه می‌کردند. ضوابط و چهارچوب‌های برنامه‌سازی مشخص نبود.

 

برخی از مدیران و سیاست‌گزاران فرهنگی با هرچه سبب نشاط و شادی و خنده می‌شد مخالفت می‌کردند و آن را جایز نمی‌شمردند. موسیقی که دیگر جای خودش را داشت، بهتر است بگویم هیچ جایی نداشت. پیش از این در اوایل انقلاب، من و دوستانم سرمان به تئاتر گرم بود. ما درگروه تئاتر «امروز» که وابسته به واحد نمایش تلویزیون بود، کار می‌کردیم و برنامه‌های نمایشی مخصوص کودکان را برای تلویزیون می‌ساختیم.

 

پس از انقلاب وقتی که هنوز تئاترشهر در اختیار تلویزیون بود دو نمایش برای بچه‌ها روی صحنه بردیم که هر دو بسیار موفق بودند. «اولدوز و کلاغ‌ها» به کارگردانی رضا بابک (1359) و «یک جفت کفش برای زهرا» به کارگردانی بهرام شاه‌محمدلو (1360) که هر دو در سالن چهارسوی تئاتر شهر به روی صحنه رفت.

 

در نوروز 59 هم که هنوز همه با هم دوست بودند و مشکلات و محدودیت‌ها و سلیقه‌های شخصی غالب نشده بود، این گروه در محوطه‌ی پارک دانشجو، جشنواره‌ای زیبا و پرنشاط با عنوان «بچه‌ها بیایید تماشا» برگزار کرد. این جشنواره به مدت یک ماه چنان شور و نشاطی به وجود آورد که همچنان خاطره‌اش در ذهن آنهایی که در آن شرکت کردند، باقی مانده است.

 


متاسفانه فضای شاد و امیدوار این‌گونه حرکت‌های فرهنگی با اتفاقاتی که در سال‌های بعد یعنی 60 تا 62 افتاد، تیره و تار شد و محدودیت‌ها و مشکلات و اختلاف سلیقه‌های بی‌شماری فضای کارهای فرهنگی و هنری را روز به روز تنگ‌تر کرد.

 

درهمین ایام تئاترشهر از تلویزیون جدا شد و ما ماندیم و تلویزیون. برنامه‌ی تلویزیونی «زیر گنبد کبود» که در سالیان اخیر تصاویرش را شما دیده‌اید، همان که من و لیلی و لیلا، وقتی بچه بودند، در آن حضور داریم و دو نمایش عروسکی دیگر حاصل تلاش من برای راه یافتن به عرصه‌ی بسته‌ی تلویزیون در آن زمان است. 
مدیران وقت گروه کودک تلویزیون چنان با ما بیگانه بودند و ما هیچ روزنه‌ای برای همکاری برابر چشمانمان باز نمی‌شد.

 

در چنین شرایط سخت و سردرگمی، جوانی خوش‌فکر و پرانرژی به نام وحید نیکخواه‌آزاد مدیر گروه کودک شبکه‌ی اول تلویزیون شد. نقش وحید در ساخته شدن سریال مدرسه موشها و سریال‌های موفق دیگری که پس از آن برای بچه‌ها تولید شد، انکار ناشدنی است.

 

وحید علیرغم رسم موجود  که می‌بایستی بروی تلویزیون وقت بگیری و بمانی پشت در اتاق مدیر که تازه او تو را تحویل هم نگیرد خودش با پای خودش آمد واحد نمایش و از من برای کارگردانی یک آیتم عروسکی از یک برنامه ی تلویزیونی جنگ مانند، دعوت به کار کرد.

 

همه از تعجب شاخ درآورده بودیم! رفتار وحید اصلا شباهتی به رفتار مدیران قبلی نداشت، صمیمی بود و لبخند به لب. ایجاد رعب و وحشت نمی‌کرد، با کمال میل کار را پذیرفتم. آن زمان سعید پورصمیمی سرپرست گروه تئاتر«امروز» بود و خدا می‌داند چقدر بداخلاق بود و زورگو! البته این خصوصیات او ناشی از کمال گرایی‌اش بود که همه با هم به من بیچاره هم به ارث رسیده! سعید مثل دژخیم در همه‌ی مراحل کار بالای سر من ایستاده بود و مرا وامی داشت تا با حساسیت و وسواس هر آنچه در چنته دارم برای بهتر شدن سریال به کار ببندم.

 

من هم از ترس او با دل و جان شروع به کار کردم. 
سیمین، ایرج، حمید و دوست دیگری به نام رضا پرنیان‌زاده که اکنون ایران نیست – که با آنها سابقه‌ی همکاری در نمایش‌های الدوز و کلاغ‌ها و یک جفت کفش برای زهرا را داشتیم و همچنین آزاده پورمختار، کامبیز صمیمی، میترا فتحی و راضیه برومند را به کار دعوت کردم و بعدها مسعود کرامتی، حسن پورشیرازی، مهدی میگانی، مجید شناور و ناصر غفرانی‌فر هم به جمع ما اضافه شدند. 


 

مرحوم احمد بهبهانی چند متن اولیه نوشته بود که نیاز به اصلاح و بازنویسی داشت. شخصیت‌ها اندک و کمرنگ بودند. چند شخصیت دیگر اضافه کردیم و طی تمرین، آنها را جا انداختیم. حدود دو ماه هر روز فشرده تمرین داشتیم، سعید هم مثل جلاد بالای سرمان ایستاده بود! هم‌زمان خودم با تجربه‌ی ناقصی که از دوران کار در کانون داشتم، شروع کردم به ساخت عروسک‌ها، رضا پرنیان‌زاده هم به کمکم آمد و عروسک‌ها ساخته شدند.

 

بعضی شخصیت‌ها در حین ساخت عروسک به وجود آمدند مثل «سرمایی».
 برای موسیقی هیچ نقشی در نظر گرفته نشده بود. اساسا تا آن زمان رسم نبود برنامه‌های تلویزیونی موسیقی داشته باشند چه برسد به آن که برای آنها موسیقی ساخته شود. برای یکی از قسمت‌ها که قراربود «موش موشک» به دنبال برادرش «دم دراز» راه بیفتد تا به مدرسه برود، یک شعر گفته بودیم. از علیقلی که او را هم از اولدوز وکلاغ‌ها می شناختم، خواهش کردم ملودی را برایمان بسازد. علیقلی هم ساخت،

 

البته نه با ساز، فقط شعر را بر روی ملودی برایمان خواند و راضیه که صداپیشه‌ی دم دراز بود آن را خواند و این اولین باری بود که یک پرسوناژ عروسکی در تلویزیون ترانه‌ای می‌خواند. سری اول مدرسه‌ موشها در نه قسمت و در دل یک جنگ، به مناسبت بازگشایی مدارس از تلویزیون پخش شد. 
روز بعد از پخش قسمت اول داشتم از کوچه رد می‌شدم که ناگهان با شنیدن صدایی درجا خشکم زد، باورم نمی‌شد چند دختر بچه داشتند در کوچه بازی می‌کردند و می‌خواندند «می‌رم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته … موش موشک من می‌خوره غصه که نمی‌تونه بره مدرسه … آهای مدرسه آهای مدرسه … توی کتاباش پر از قصه … می‌رم مدرسه جیبام پر از فندق و پسته…»

ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار