شکست ترامپ در جنگ ایران از گرینلند آغاز شد
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۰۹۵۹۲
تحلیل نیوزویک؛

شکست ترامپ در جنگ ایران از گرینلند آغاز شد

شکست استراتژیک دونالد ترامپ در جنگ ایران نه در خلیج فارس، بلکه از ماجرای تهدید گرینلند آغاز شد؛ جایی که بسیاری از دولت‌های اروپایی به این نتیجه رسیدند دیگر نمی‌توانند به قضاوت و رهبری واشنگتن اعتماد کنند.
شکست ترامپ در جنگ ایران از گرینلند آغاز شد

 به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری دانشجو به نقل از نیوزویک؛ در حالی که ایران و آمریکا به سمت نوعی توافق برای پایان جنگ در حرکتند، اکنون شده که برخلاف آنچه که دولت دونالد ترامپ در ابتدای جنگ وعده داد، خبری از تسلیم کامل ایران نیست؛ نه کنارگذاشتن برنامه هسته‌ای، نه توقف برنامه موشکی و نه انحلال نیرو‌های مقاومت. نهایت‌چیزی که ترامپ اکنون به دنبال آن بوده، بازگشایی تنگه هرمز و دستیابی به توافقی هسته‌ای است که تفاوت چندانی با توافق باراک اوباما ندارد.

اگر روند تحولات به همین شکل ادامه یابد، معنایش عقب‌نشینی عظیم از اهداف اولیه جنگ خواهد بود؛ جنگی که در آغاز حتی صحبت از تغییر حکومت ایران نیز مطرح می‌شد. بخشی از دلیل این شکست غیبت اروپا در کنار آمریکا در زمان بحران ایران بود؛ غیبتی که نقشی تعیین‌کننده داشت.

پس از هفته‌ها بمباران، ترور فرماندهان ارشد و ضربه به زیرساخت‌های نظامی، ایران با اعتمادبه‌نفسی غیرمنتظره وارد مذاکرات شد. دلیل این اعتمادبه‌نفس آن بود که تهران دریافت بستن تنگه حیاتی هرمز، اقدامی که کاملاً قابل پیش‌بینی بود، اما ظاهراً برای آن برنامه‌ریزی کافی صورت نگرفته بود، می‌تواند به ابزاری بسیار مؤثر برای جنگ نامتقارن تبدیل شود. این اقدام جهان را وارد بحران کرد، اما برخلاف انتظار، باعث شکل‌گیری اجماع جهانی علیه ایران نشد. رهبران ایران هنگام نشستن پشت میز مذاکره، نه با انزوای کامل، بلکه با ائتلافی غربی مواجه شدند که دچار شکاف و بی‌اعتمادی بود. دولت‌های اروپایی به واشنگتن بدبین بودند و تمایلی نداشتند کاملاً پشت استراتژی تشدید تنش آمریکا قرار بگیرند. متحدان عرب خلیج فارس نیز نگران و آسیب‌پذیر به نظر می‌رسیدند. تهران این شکاف‌ها را دید و محاسبات خود را بر همان اساس تنظیم کرد.

اکنون نشانه‌های توافقی که در حال شکل‌گیری بوده، بازتاب همین ضعف غرب است. ظاهراً توافق احتمالی نه زیرساخت موشکی باقی‌مانده ایران را هدف قرار می‌دهد، نه وارد تقابل جدی با محور مقاومت می‌شود و نه اساساً به موضوع اصلاحات سیاسی داخل ایران می‌پردازد. در مقابل، حتی ممکن است ایران از کاهش گسترده تحریم‌ها و دسترسی به ده‌ها میلیارد دلار دارایی بلوکه‌شده برخوردار شود. تهران ضربات سنگینی را تحمل کرد، اما همچنان موفق شد ابزار‌های اصلی قدرت خود را حفظ کند.

ریشه این شکاف و ناهماهنگی غرب، نه در تهران و هرمز، بلکه در گرینلند شکل گرفت.

تهدید‌های ترامپ درباره استفاده از زور برای تصرف گرینلند، چه به خاطر منابع معدنی و چه به دلیل موقعیت راهبردی آن در قطب شمال، لحظه‌ای بود که بسیاری از دولت‌های اروپایی به این نتیجه رسیدند دست‌کم تا زمانی که ترامپ در قدرت است، آمریکا دیگر متحد قابل‌اعتمادی نیست. موضوع صرفاً این نبود که اروپا واقعاً نگران حمله نظامی آمریکا به خاک دانمارک باشد. بسیاری از مقام‌های اروپایی این تهدید‌ها را بیشتر نمایش سیاسی می‌دانستند، اما همزمان آن را نشانه‌ای از این تلقی کردند که کاخ سفید دیگر درکی از بنیان‌های سیاسی اتحاد غرب ندارد. همین تغییر ذهنیت پیامد‌های ژئوپلیتیکی بزرگی ایجاد کرد.

در نشست‌های مهم راهبردی امسال، از مجمع جهانی اقتصاد گرفته تا کنفرانس امنیتی مونیخ و دیگر نشست‌های ژئوپلیتیکی در اروپا، موضوع گرینلند به یکی از بحث‌های اصلی پشت‌پرده تبدیل شده بود. این مسئله حساسیت ویژه‌ای ایجاد کرد، زیرا یکی از پایه‌های نظم پساجنگ جهانی دوم را زیر سؤال برده بود؛ اینکه اعضای ناتو حتی به شوخی نیز یکدیگر را تهدید سرزمینی نمی‌کنند. اروپایی‌ها انتظار داشتند با ترامپ بر سر تعرفه‌ها، بودجه دفاعی و سیاست‌های تجاری اختلاف داشته باشند. اینها بخشی طبیعی از سیاست اتحادهاست؛ اما پس از ماه‌ها تحقیر و فشار لفظی ترامپ علیه اروپا، موضوع گرینلند وارد حوزه‌ای کاملاً متفاوت شد. این اشتباه یک شکست عمیق راهبردی را آشکار ساخت؛ ناتوانی در درک ماهیت واقعی قدرت آمریکا. قدرت ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم تنها بر پایه برتری نظامی و اقتصادی نبود، بلکه بر این باور استوار بود که واشنگتن در چهارچوبی پایدار از قواعد ائتلافی و احترام متقابل میان متحدان عمل می‌کند.

آمریکا از طریق ناتو که هزینه آن برای مالیات‌دهندگان آمریکایی تنها حدود نیم میلیارد دلار در سال است به صادرات عظیم تسلیحات، دسترسی به ده‌ها پایگاه نظامی در اروپا و سایر نقاط جهان و رهبری جهان غرب دست یافت. اما ترامپ ظاهراً یا این موضوع را درک نکرد یا اهمیتی برای آن قائل نبود. همین شوک رویکرد اروپا به بحران ایران را شکل داد.

از نگاه واشنگتن، گرینلند و هرمز دو پرونده جداگانه است. اما از نگاه اروپا، این دو به یکدیگر گره خورده‌اند. دولتی که آشکارا دانمارک را بر سر مسئله‌ای ارضی تحت فشار قرار می‌دهد، دیگر نمی‌تواند انتظار داشته باشد متحدانش بدون تردید به قضاوت او درباره تشدید تنش در خلیج فارس اعتماد کنند. این به معنای حمایت اروپا از ایران نبود. برعکس، بیشتر دولت‌های اروپایی همچنان نسبت به برنامه هسته‌ای ایران، سیاست‌های منطقه‌ای تهران و بسته‌بودن تنگه هرمز نگرانی عمیق دارند. آنها در بسیاری از اهداف با واشنگتن مشترک هستند. اما در مدیریت اتحادها، اعتماد اهمیت اساسی دارد و پس از ماجرای گرینلند، این اعتماد از بین رفت.

این سوءبرداشت زمانی آشکار شد که دولت آمریکا واقعاً از احتیاط و تردید دولت‌های اروپایی در بحث درباره واکنش مشترک به بسته‌شدن تنگه هرمز شگفت‌زده شد. شاید این رفتار اروپا اشتباه بود و حتی مارک روته، دبیرکل ناتو ظاهراً چنین نظری دارد، اما رهبران اروپایی اکنون هر درخواست آمریکا را از زاویه‌ای تازه می‌بینند؛ دولت ترامپ بازیگری غیرقابل‌پیش‌بینی و خارج از قواعد متعارف است.

به همین دلیل، دولت‌های اروپایی اگرچه خواهان ثبات دریایی و بازدارندگی در خلیج فارس بودند، اما تنها با محدودترین سطح همکاری، بیشترین محدودیت‌های حقوقی و بیشترین استقلال عملیاتی از واشنگتن حمایت کردند. برخی کشور‌ها حتی شروع به بررسی راه‌هایی برای کاهش وابستگی به سناریو‌های تشدید تنشی کردند که عمدتاً توسط آمریکا هدایت می‌شود.

ایران این وضعیت را به خوبی درک کرد. تهران همچنین متوجه شد کشور‌های خلیج فارس که عمدتاً از حکومت جمهوری اسلامی نفرت دارند نیز به این نتیجه رسیده‌اند که آمریکا برای حفاظت از آنها در برابر موشک‌هایی که از فاصله‌ای کوتاه در خاک ایران شلیک می‌شود، آمادگی کافی نداشته است. رهبران ایران دریافتند واشنگتن به دنبال راه خروج بوده و دولت‌های عرب خلیج فارس نیز فعلاً از ایده تغییر حکومت در ایران عقب‌نشینی کرده‌اند؛ زیرا آنچه برای مدل اقتصادی آنها حیاتی بوده، آرامش و ثبات است، نه تبدیل‌شدن به میدان جنگ.

اگر غرب موضعی متحد داشت، شاید نتیجه متفاوت می‌شد. یک ناتوی منسجم می‌توانست فشار دیپلماتیک و اقتصادی بر تهران را افزایش دهد و همزمان بازدارندگی در خلیج فارس را تقویت کند. اما ایران با غربی شکاف‌خورده مواجه شد و از این وضعیت به‌خوبی بهره برد.

در این مرحله، سه مسیر پیش روی آمریکا قرار داشت.

نخست، ازسرگیری جنگ؛ حملاتی گسترده و بی‌رحمانه برای فلج‌کردن کامل ایران که این‌بار بدون محدودیت زمانی و با هدف قرار دادن زیرساخت‌های نفتی انجام می‌گیرد؛ حتی اگر هزینه سیاسی سنگینی برای ترامپ در انتخابات میان‌دوره‌ای ایجاد کند.

دوم، ادامه محاصره؛ راهبردی که شاید نهایتاً به خسته‌شدن ایران بیانجامد، اما ممکن است ماه‌ها یا حتی بیش از یک سال طول بکشد و اقتصاد جهانی را وارد رکودی عمیق و اختلالی ماندگار در زنجیره تأمین کند.

سوم، پذیرش شروط ایران؛ توافقی هسته‌ای در ازای کاهش گسترده تحریم‌ها و آزادسازی دارایی‌ها که به ایران جان تازه می‌بخشد، ضدنظام را تضعیف می‌کند و عملاً تفاوت چندانی با توافق سال ۲۰۱۵ ندارد؛ همان توافقی که ترامپ تحت فشار اسرائیل از آن خارج شد.

ترامپ اکنون در چنین بن‌بست راهبردی گرفتار شده و ظاهراً گزینه سوم را انتخاب کرده است. او برای به تصویر کشیدن این عقب‌نشینی به نوعی پیروزی برای بخشی از افکار عمومی که ممکن است آن را بپذیرند، تلاش می‌کند. شاید اگر ایران احساس می‌کرد با کل ناتو روبه‌روست، این عقب‌نشینی ضروری نبود و همه اینها از اشتباهی غیرضروری آغاز شد، زیرا دولت آمریکا می‌توانست بدون تهدید گرینلند نیز منافع راهبردی خود در قطب شمال را دنبال کند.

قطعاً یک جای کار می‌لنگد، اما مشکل در دانمارک نیست.

پربازدیدترین آخرین اخبار