نشست ناتو در آنکارا و دلنوشته استاد ترکیهای برای کودکان شهید میناب
به گزارش گره بینالملل خبرگزاری دانشجو، جنایت بزرگ آمریکا در حمله به مدرسه دخترانه میناب، هنوز هم یکی از ترجیع بندهای مهم جنگ است. چهره دانشگاهی مشهور ترکیه پروفسور هاکان تمیز ترک، عضو هیئت علمی دانشکده ارتباطات دانشگاه آتاترک، در یک یادداشت تاثیرگذار، این جنایت بزرگ آمریکا را به نوع مواجهه با غرب و ناتو ربط داده و میپرسد: آیا هنوز هم میتوانید با دیدن عکس یادگاری سران ناتو در آنکارا لبخند بزنید؟
یادداشت این نویسنده و دانشگاهی مشهور ترکیه را با هم مرور میکنیم:
باز هم میتوانید لبخند بزنید؟
من اهل میناب هستم. باد خلیج فارس را میشناختم و آشنا بودم با عطر نخلستانها. هر روز صبح، خورشید از همان جایی که من به مدرسه میرفتم، طلوع میکرد. یک روز صبح دوباره طلوع کرد. اما آن روز، آنچه از آسمان میآمد، خورشید نبود. موشکها بودند...
شما اسم من را نمیدانید. شاید هرگز هم نخواهید دانست. چون در جنگها، بچهها اول میمیرند، بعد اسمشان ناپدید میشود. فقط اعداد باقی میمانند و رسانهها تیتر میزنند: «پنج کودک کشته شدند»، «دوازده غیرنظامی جان خود را از دست دادند، «صدها نفر زخمی شدند» ... این تنها چیزی است که بولتنهای خبری میگویند. هیچکس به شما نخواهد گفت: یکی از آن بچهها از تاریکی میترسیده، دیگری میخواست پزشک شود، یا دیگری هرگز نمیتواند دوچرخهسواری کند.
من فقط یک دختر معمولی بودم که در ایران زندگی میکردم. من یکی از ۱۶۸ کودکی بودم که در کلاس درس مدرسه در میناب، بمبهای آمریکایی بر سرمان بارید.
من عاشق آسمان بودم. حالا نمیتوانم به آسمان نگاه کنم. چون نوری که به چشمانم میآمد، با بمبهایی که روی سقف افتاد، خاموش شد. مدتی بعد از رفتنِ من و همکلاسی هایم، رهبران قدرتمند جهان در آنکارا جمع شده بودند. سالنها پر از نور بود. کت و شلوارهایشان کاملاً اتو شده بود. کراواتها بیعیب و نقص بودند و رنگهایشان متفاوت. هر کدام معنای متفاوتی را منتقل میکردند؛ یا حداقل مفسران همهچیزدانی که تمام روز صفحههای تلویزیون را اشغال کرده بودند، چنین میگفتند!
همه روی صحنه رفتند تا عکس یادگاری رهبران ثبت شود.
دوربینها آماده بودند. همه در ژستهایی که به نام دیپلماسی گرفته شده بود، به یکدیگر لبخند میزدند.
من در ایران جان دادم، دختر دیگری در اردوگاه خان یونس، یک غزهای در کرانه باختری اشغالی، یک فلسطینی دیگر در آن سو، یکی در حومه بیروت، یک کودک لبنانی، همه زیر آوار بودند. بعضی از ما مرده بودیم، بعضی دنبال مادرشان میگشتند، بعضی دنبال دست یاری میگشتند...
ما رفتیم و رهبران داشتند عکس یادگاری میگرفتند، در جایی در آنکارا و در سالنی بزرگ با نام ضیافت «اجلاس سران ناتو».
چقدر عجیب: از یک طرف، بحث «امنیت» بود، در حالی که از طرف دیگر، مردم حتی یک خانه هم برای زندگی امن، یک محافظ برای پناه گرفتن پیدا نمیکردند.
از یک طرف، صحبت از «ثبات» بود، در حالی که از طرف دیگر، شهرها از نقشه محو میشدند.
در کشور من، مردم تهران، تبریز، اصفهان و کرمانشاه با صدای آژیر از خواب بیدار میشدند؛ در حالی که صدای تشویق در سالنهای اجلاس طنینانداز بود. در حالی که صدای تشویق بلند میشد، مردم نه تنها در ایران، بلکه در غزه، کرانه باختری و لبنان هم میمردند؛ مرگ از آسمان بر سر بیگناهان میبارید. علاوه بر این، نه رهبران و نه اعضای رسانههای چاپلوس، ظرفیت دیدن این مرگها را نداشتند...
آن روز فهمیدم که آرامترین صدا در جهان، صدای کودکان زیر بمب است. چون هیچکس صدای آنها را نمیشنود.
مدت زیادی به عکسهای اجلاس آنکارا نگاه کردم. بعضی از رهبران در مراسم استقبال، بعضی پشت تریبونها، بعضی در لابی، بعضی کنار میزهای غذاخوری بزرگ و از همه مهمتر، در «عکس خانوادگی» ژست گرفته بودند؛ آنها به یک لنز نگاه میکردند و از پشت یک ماسک لبخند میزدند.
انگار هیچ جای دنیا بچهای نمیمیرد... انگار غزه وجود ندارد... انگار چادرها در رفح نسوختهاند... انگار مردم در صف نان در خان یونس تیر نخوردهاند... انگار جبل عامل به تلی از آوار تبدیل نشده که پیدا کردنش روی نقشهها سخت باشد... انگار پزشکان بیمارستان شفا مجبور نبودند بدون برق عمل جراحی انجام دهند... انگار خانوادههایی در جنوب لبنان شب را در ترس از سقوط موشک دیگری از آسمان نگذرانده بودند...
من نمیفهمم، اگر رهبر بودن به معنای دیدن رنج جهان است، چرا در آن عکسها هیچ اثری از رنج نبود؟ چرا کسی به فرد کناری آنها کودکانی را که مرده بودند یادآوری نکرد؟
به من میگویند ناتو اتحادی است که برای صلح تأسیس شده است. پس چرا در بسیاری از نقاط جهان، وقتی مردم ناتو را میشنوند، اول به هواپیماهای جنگی فکر میکنند؟
به من میگویند که این نوع اجلاس بزرگ، برای جلوگیری از جنگ است. پس چرا حملات جدید در حالی آغاز شد که اجلاس هنوز در جریان بود؟ چرا صدای موشکها با اظهارات دیپلماتیک همزمان شد؟
من دانشمند علوم سیاسی نیستم. من قبل از اینکه حتی مدرسه ابتدایی را تمام کنم، از این جهان رفتم. اما میتوانم این را ببینم: بخش بزرگی از تصمیمات امروز ناتو، علیرغم تهدیدهای ترامپ علیه رهبران اروپایی، در ارتباط با انتخابهای استراتژیک واشنگتن تفسیر میشود.
اراده قدرتمندترین عضو این اتحاد اغلب بر عقل سلیم غلبه میکند. در نتیجه، در بسیاری از نقاط جهان، مردم به این باور میرسند که ناتو نه یک نهاد مستقل، بلکه امتداد سیاست خارجی آمریکا است. شاید برخی با این ارزیابی مخالف باشند. اما این تصویری است که از جایی که بمبها در حال سقوط هستند، دیده میشود.
من بارها به غزه فکر کردم. من هرگز بچههای آنجا را ندیدهام. اما میدانم که آنها عاشق آسمان بودند، درست مثل من. شاید یکی از آنها یک توپ فوتبال در اتاقش داشت. شاید یکی نقاشی میکرد. شاید یکی درس میخواند. شاید یکی فکر میکرد که فردا به مدرسه میرود. حالا بیشترشان مدرسه ندارند. خانه ندارند. محله ندارند. پدر و مادرشان را در کنار خود نمیبینند.
بزرگترین کشورهای جهان هنوز در حال محاسبه این هستند که کدام طرف قویتر است. هیچکس در مورد اینکه کدام کودک باید بیشتر زندگی کند صحبت نمیکند. کودک در لبنان برادر من است. کودک گرسنه در یمن برادر من است. کودک در حال مرگ از تشنگی در سودان برادر من است. کودکی که در ایستگاههای مترو در اوکراین بزرگ میشود برادر من است.
گذرنامههای آنها ممکن است متفاوت باشد. اما زبان سنگ قبرهایشان یکسان است. شاید در اجلاس آنکارا در مورد هزینههای دفاعی جدید بحث شده باشد. شاید سلاحهای بیشتر. شاید بودجههای بزرگتر. شاید ارتشهای قویتر. اما چند دقیقه در مورد یک کودک صحبت شد؟ چند رهبر گفتند: دیگر بس است، بگذارید کودکان نمیرند؟ چند نفر جلوی دوربینها ایستادند و گفتند: بیایید به جای سلاح، صلح بیافرینیم؟
گاهی اوقات از خودم میپرسم: چرا دودکشهای کارخانههای اسلحهسازی هرگز خاموش نمیشوند؟ چرا ترازنامه برخی از شرکتها با طولانی شدن جنگ رشد میکند؟ چرا با افزایش تعداد قبرهای کودکان، بودجههای دفاعی افزایش مییابد؟ شاید سودآورترین تجارت در جهان بر اساس مرگ بنا شده است. شاید به همین دلیل است که پایان دادن به جنگها اصلاً برای برخی از افراد قدرتمند مناسب نیست. زیرا صلح، پیروزی نمیآورد. جنگ، پیروزی میآورد.
من این را وقتی هشت ساله بودم یاد گرفتم. دیگر نمیتوانم آن را ببینم. اما شما میتوانید. دوباره به آن عکس یادگاری رهبران در آنکارا نگاه کنید. سپس به ساختمانهای آپارتمانی ویران شده در غزه... چادرهای سوخته در رفح... کودکی که در خان یونس به دنبال اسباببازی خود میگردد... خانوادههایی که در تهران با ترس به آسمان نگاه میکنند... زن مسنی که خانهاش را در جنوب لبنان ترک کرده است... کدام واقعیتر است؟