روایتی از بارش خون در اندیمشک
تماشاگری مات و مبهوت بودم از پشت شیشه ماشین نگاه می‌کردم. سیاهی آسفالت به سختی دیده می‌شد تا چشم کار می‌کرد سرخی خون بود. پدر و پیرزن سمت ایستگاه راه آهن دویدند. هنوز بمباران ادامه داشت هر لحظه صدای انفجاری می‌آمد.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار