
تراژدی چگونه شیرین میشود؟
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-علی نورانی؛ زیگموند فروید سه پسر داشت و سه دختر. او در کنار روانکاوی و عصبشناسی به پدر بودن خود نیز ادامه داد و گویا پدر خوبی هم بوده است. چنان که روزهای سخت یک خانوادهی یهودی در اثنای جنگهای جهانی نیز نتوانست از افتخارات خانوادهی فروید بکاهد. از میان فرزندان، کوچکترین آنها راه پدر را پیش گرفت. «آنا» روانکاوی کودک را پایه نهاد و در سرکوب و دفاع، اندیشهی روانکاوی را گسترش داد. اموری که پدرش، پیش از او دربارهی آنها مقدماتی گفته بود. زیگموند حتی پیش از ظهور آنا، در این علم تنها نبود.
ارنست کوچولو، نوۀ فروید، اولین فرد از خانواده بود که همکاری با پدربزرگ را پذیرفت. شهرهترین برش از زندگی ارنست فروید، زودتر از آن که خود متوجه شود رقم خورد. زودتر از آن که نظراتش در باب روان نوزاد را ارائه دهد و بسیار پیش از آن که فرزندش در آمریکا بمیرد. هنگامی که او در اتاق پدربزرگ در حال بازی با قرقرهی کوچکش بود، فروید مهمترین مشاهدهی خود را در باب لذت انجام میداد. قصهای که آن را در «فراسوی اصل لذت» شرح داده است. وقتی مادر ارنست او را به پدربزرگ و مادربزرگ میسپرد و از خانه خارج میشد، او تنها هجده ماه داشت. غیاب مادر برای طفلی هجدهماهه سببی شده بود تا وی برای بروز غمش به بازی طنزآلودی دست بزند، طنزآلود و تراژیک.
کمی پیش از فروید، حدود ۲۳۰۰ سال پیش از او، خانوادهی دیگری روایت شدهاند که حکایت آنها بس شنیدنیتر است. به قول خود «ادیپوس»، آنها ملعون خدایان بودهاند و منفور مردمان؛ اما بسیار مردمان در این ۲۴۰۰ سال گذشته از ایشان خواندهاند و شنیدهاند. خانوادهای که پدرش، ادیپوس، پدر خود را به کام مرگ کشانده و مادر خویش را به زنی گرفته است. برداران آن به قتل یکدیگر دست یازیده، هیچ یک به سعادت دست نیافتهاند. سپس خواهر، «آنتیگنه»، ایستاده تا مرگ برادری را به گریه گرامی کند که در هوس تخت سلطنت به خفت مرده است. به راستی بخت چه وحشتی از این گرانتر دارد؟ تراژدی دهشتناکی که هزاران نفر را به اشتیاق، محو خود ساخته است. عجب که کدام شوربختی از این بیشهی پرشر، انسان را نشئه میکند؟ چرا که از آتن تا قهوهخانههای ایران و از اینجا تا سالنهای تئاتر نیویورک، تراژدی همواره در جیب انسان بوده است. به راستی علقهی ما به مصیبتخوانی از کجا پدید میآید؟ یا چنان که «شاهرخ مسکوب» میگوید: «نوشتن تراژدی که چه؟ نشستن روی پلههای تئاتر و تماشای بدبختی انسان، چه فایده؟»
ارنست که پنجساله شد، مادرش مرد. به آنفلوآنزای اسپانیایی دچار شد و مانند بیست بیستوپنج میلیون نفر دیگر جان خود را از دست داد. ارنست در همان هجدهماهگی بازیای ترتیب داده بود که نبود مادرش را تحملپذیرتر میکرد. قرقرهاش را میانداخت تا هر کجا که نبیند؛ با تقلا و غم آن را میکشید، بازمییافت و سپس غرق در شعف، کارش را تکرار میکرد. «این یک بازی کامل بود: ناپدید شدن و بازگشتن. به طور معمول، فقط مرحلهی نخست بازی دیده میشد که به شکل خستگیناپذیری تکرار میشد، گرچه تردیدی نیست که لذت بزرگتر به مرحلهی دوم تعلق داشت». کوشیده بود غم و شادی را در مشت خود بگیرد. وقتی مادرش او را تنها گذاشته بود، گریه نکرده بود و حال با کمک اسباببازیها سعی میکرد حقیقت را از نو بسازد. نمیتوانست رفتن مادر را به عنوان امری خوشایند احساس کند. به همین دلیل، «با برگزاری نمایش ناپدید شدن و بازگشتن اشیای در دسترسش، خود را تسلی میداد». غصهی غیاب مادر به شکلی نو جلوه یافته بود. ارنست هر زمان که میخواست از دست میداد و با خواست خودش دوباره به دست میآورد. حضور مادر را نتوانسته بود به چنگ آورد و اکنون در تنهایی، برای بارها اسباببازیهایش را پیدا و ناپیدا میکرد. بازیای که خوشایند، غمانگیز و لذتبخش بود.
«اگر تراژدی، معرفت بر نیروهای شوم مسلط بر زندگی است، پس چگونه میتوان، چون مائدهای به مردم هدیهاش کرد؟ ولی شگفتانگیزتر شتاب مردم است برای دیدن تراژدی و تسکین هوس گریستن». گویی انسان به تسکین دردی شتاب میکند که درمانش از قوهی او خارج است. در لابهلای صفحات و در سالنهای تئاتر به تماشای مصیبتی مینشینیم و «شگفتزده در مییابیم که جریان دراماتیک در گذشت خود با همان نیرو که قهرمان را در خویشتن غرقه میسازد، ما را نیز فرا میگیرد. آن بندی که گلوی وی را میفشارد، همان است که نفس ما را میبرد و اگر او لحظهای بیارامد، ما نیز شتابزده نفسی تازه میکنیم». گویی مصیبت ما را مجذوب خود میسازد. سرخوش و شیدا میکند. ما را در پیاش میکشد و ما در عجب که چه لذتی میتواند چنین تلخ باشد؟ پاسخ آن لذتی است که از معرفت پدید میآید، معرفت از رنج. «تراژدی معرفت به رنج است و این معرفت ما را لبریز از شادی میسازد. زیرا همیشه معرفت لذتبخش است، حتی معرفت به رنجهایمان». معرفت به آن چه بر سر ما آوار میشود، درد آن را کم میکند. انسان با آگاهی از رنج، در حالی که سایهسار سنگین آن را بر تن خویش مییابد، آن را به سخره میگیرد. مثل کودکی که رو به سمت تلخیها انگشت اشارهاش را بالا میبرد و بر آن میخندد.
بازی تراژیک ارنست جلوهی کوچکی است از آن چه انسانها همیشه میکنند: بازساختن بدترین پرده از واقعیت و کنار آمدن با آن. اگر نوهی هجدهماههی فروید توانسته بود با نبودن مادرش کنار بیاید و واقعیت را تحملپذیرتر سازد، چرا باقی نتوانند؟ اکنون بازی ارنست برای روبهرو شدن با ترسهایش، تکراری به نظر میآید. درست همان طور که یک یونانی از نفرین خدایان بیم داشت، انسان امروز نیز میهراسد که تلاشهایش به هیچ سرانجامی نرسد. پس هر دو تراژدی مینویسند و آن را به نمایش میگذارند؛ نمایشی تلخ که آغشته به نشئهای بیزمان است. گویی تراژدی پایهی ثابتی از زندگی است که نشان میدهد رنج و لذت دو روی یک سکهاند. نگاهی چنین به درد شاید در آغاز بسیار عجیب بنماید. عجیب تا پیش از آن که به آن چه غم با ما میکند و ما با آن میکنیم، مینگریم. آن گاه ردپای تراژدی در صدمات و لطمات، آشکارتر میشود. دستاورد طنازانهی فروید نیز در همین است که نشان دهد خماری و نشئگی دو شراباند که در یک جام ریخته میشوند. فرضی که رنج را اندکی بیشتر قابلتحمل میکند و لذت را کمی دردناکتر.
*علی نورانی، دانشجوی کارشناسی علوم سیاسی دانشگاه تهران
*انتشار یادداشتها به معنای تأیید تمامی محتوای آن توسط «خبرگزاری دانشجو» نیست و صرفاً منعکس کننده نظرات گروهها و فعالین دانشجویی است.