برچسب ها - روایت دانشجویی
برچسب ها
روایت دانشجویی| پرونده هجدهم| پایان‌نامه
سفر به جهان بی بازگشتِ دیگر، قطعا برای بازماندگان لذت بخش نیست و برای متوفی مبهم است؛ به هر حال، آدمیزاد است، دیر یا زود عادت می‌کند به آنچه هست و دارد.
کد خبر: ۷۰۶۱۰۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۶/۰۶


روایت دانشجویی | پرونده هجدهم | اردوی جهادی
روستای اطاق‌ور شهرستان لنگرود؛ کار ما در جنگل بود و پروژه آبرسانی داشتیم؛ جنگلی تقریبا نصفه گل و نصفه خشک. من هم کار می‌کردم؛ اما نمی‌دانم چرا کسی باور نمی‌کرد.
کد خبر: ۷۰۵۲۶۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۶/۰۲


روایت دانشجویی| پرونده هجدهم| پایان‌نامه
خبر کوتاه بود و هولناک: «باید پایان نامه بدهیم.» مگر می‌شود شب بخوابید، صبح بیدار شوید و ببینید سه واحد پایان نامه به چارت درسی تان اضافه شده است؟
کد خبر: ۷۰۵۱۵۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۶/۰۱


روایت دانشجویی | پرونده هجدهم | پایان‌نامه
پیام‌های استاد راهنما پی در پی از من می‌خواست تا سریع‌تر مقاله‌ای که صحبت اش را کرده بودیم برایش ارسال کنم.... ریاضی‌دان جوان در بیست سالگی تنها در یک شب مقاله ۶۰ صفحه‌ای نوشت که در آن نظریه گروه‌ها را ارائه داد.
کد خبر: ۷۰۵۰۰۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۳۱


یادداشت دانشجویی/
روز تولد هر آدمی، روزی نیست که به دنیا می‌آید، بلکه روزیست که می‌فهمد از زندگی‌اش چه می‌خواهد و به دنبال چیست؟
کد خبر: ۷۰۳۸۱۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۲۷


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی
روزی که به خانه تک‌تکشان می‌رفتیم، رسیدیم به منزل پیرمردی مهربان. چشمانش ضعیف اما دلی روشن داشت. با وجود زنی بیمار و فرزندی معلول، خوشرو و مهربان بود.
کد خبر: ۷۰۳۰۴۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۲۳


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی
اردوی جهادی پر از لحظه‌های تلخ و شیرین است؛ از بغضی که در گلو چنگ می‌زند تا شادی که در چشمهایمان برق میزد. اردوی جهادی یک زندگی است؛ یک زندگی که باید تجربه‌اش کرد!
کد خبر: ۷۰۲۷۳۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۲۱


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی
دبستان عرش در حاشیه شهر مشهد، شاهد حضور بارانی نسل جوان و دغدغه‌مندی بود که در قالب اردو‌های جهادی به سبک باران، سعی می‌کردند برای غبارروبی از دل مردم محروم، هر کاری بکنند.
کد خبر: ۷۰۲۴۳۸   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۷


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی ۲
گوگل‌مپ تلفن‌ات را باز کن و ببین هامون کجاست؟ هامون که دو تا بود. یکی برای ایران و یکی برای افغانستان. حالا فقط یکی‌ست برای آن‌ها. حالا هیرمند فقط برای آن‌هاست.
کد خبر: ۷۰۲۲۴۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۹


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی ۲
روز سوم مرداد طبق قرار‌های قبلی به سه‌شنبه‌های مهدوی رفتیم. در راه برگشت امین آقا به ما گفت: بچه‌های موسسه برای ماه آینده یعنی دوم شهریور می‌خواهند بروند اردوی جهادی. اگر خدا قسمت کند من هم قصد رفتن دارم.
کد خبر: ۷۰۲۱۲۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۸


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی۲
آب در منطقه کم بود، اما اگر دوباره پای ابر‌های باران‌زا به زمینِ خشکِ کلاته می‌رسید، می‌توانست جای برکت، پیام‌آور عذاب باشد. روستا باید به بالای تپه می‌آمد تا باران همچنان برای این مردم نماد برکت باقی بماند؛ و مسجد، برای کلاته‌حبیب نماد تغییر بود.
کد خبر: ۷۰۲۰۲۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۷


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی۲
من که رفتم بعداً در گروه پیامی دیدم از کسی که تا آخرین لحظه‌ها در خانه‌شان مانده بود. او نوشته بود: «ابوالفضل دیشب پدرش را که دید، داد زد: بابا! بابا! تو نبودی! معجزه اتفاق افتاد! امشب معجزه بود!»
کد خبر: ۷۰۱۷۱۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۶


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی۲
شهرام کار نمی‌کرد. این کفر مجید را در می‌آورد. چند روز قبل از من به آنجا آمده بود. صاحب خانه دیده بود که در پارک می‌خوابد، او را به این خانه آورد. روز‌ها می‌رفت به ...
کد خبر: ۷۰۱۶۷۹   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۵


روایت دانشجویی | پرونده هفدهم | اردوی جهادی۲
آن منطقه، منطقه کوچکیست؛ با این حال قوانین خاص خودش را دارد؛ قانون اول این است که هیچ کوره‌ای حق ورود به کوره دیگر را ندارد؛ و اگر غیر از این رخ بدهد، قطعا جنگ جهانی کوره‌ها اتفاق می‌افتد
کد خبر: ۷۰۱۴۵۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۱۴


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
به ناچار در جدال اینکه سلامتی مهمتر است یا تشکیلات به گزینه اول رای دادم و ساعت حرکت گذشت و من از قطار تشکیلات جاماندم. به چمدان و وسایل جمع شده در آن نگاه کردم؛ نمی خواستم باور کنم همه چیز تمام شده و باید به زندگی روزمره بازگردم.
کد خبر: ۶۹۸۹۷۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۰۳


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
نیمه‌های شب بود. شاهرود را رد کرده بودیم که ناگهان حس کردم اتوبوس خیلی به شانه نزدیک شد. مرز شانه را رد کرد و بعد، به تپه‌های نخاله کنار جاده هم خیلی نزدیک شد. بُراق نشستم! نفسم بند آمد!
کد خبر: ۶۹۷۳۱۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۰۲


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
وارد حسینیه که شدیم، جا خوردیم؛ دریغ از یک چمدان! هیچ چیز آنجا نبود. در همین یک ساعتی که رفته و برگشته بودیم، انگار اردویی در کار نبوده. یکی دو تا از بچه‌ها ...
کد خبر: ۶۹۷۳۰۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۴/۳۱


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
دخترک تبعیت می‌کرد. رام و آرام. با مقعنه‌ی بور شده‌ی دانشگاهش. به بست شیخ طوسی رسیدیم. همه با شوق فراوان راهی زیارت بودند. دخترک در ورودی صحن اصلی متوقف شد.
کد خبر: ۶۹۷۰۷۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۰۱


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
نمی‌دانم چه‌طور شد که تصمیم گرفتم برای آخرین بار شانسم را امتحان کنم و با ناامیدی به پدرم گفتم:« بابا! همه دوستام دارن میرن؛ فردا آخرین مهلت برای ثبتِ نامِ اجازه می‌دی برم؟!»
کد خبر: ۶۹۷۰۲۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۴/۳۰


روایت دانشجویی/ پرونده شانزدهم/ اردوی مشهد
از ابتدا یک هدف داشتم، شنیدن صدای نقاره ها. اینکه برای رسیدن به این هدف مجبور باشم مسئول اردو را دور بزنم و یا از قوانین یک اردوی تشکیلاتی-زیارتی سرپیچی کنم، چه اهمیتی می‌توانست داشته باشد؟
کد خبر: ۶۹۷۰۱۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۴/۲۹


پرطرفدارترین عناوین
آخرین اخبار