کد خبر:۱۶۵۵۶۱

ولایت مداری؛ سیره خانواده شهید علم الهدی

مادر شهید حسین علم الهدی می‌گوید: تنها از خدا می‌خواهم که این قربانی شهید را بپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزی انقلاب اسلامی شود و اگر امام فرمان دهند من و همه فرزندانم به جبهه می‌رویم تا...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، فاطمه خسروپور؛ سردار سرلشگر شهید سید محمد حسین علم الهدی، فرزند آیت الله حاج سید مرتضی علم الهدی هشتم مهر ماه 1337، همزمان با سالروز شهادت حضرت امام موسی کاظم (ع) در اهواز چشم به جهان گشود.
 
وی یکی از مردان بزرگ خوزستان است که در مراحل مختلف زندگی خود با گام نهادن در راه خداوند، زمینه را برای تقرب به ذات باری تعالی فراهم کرد.
 
شهيد علم الهدي از شش سالگي به فراگيري قرآن پرداخت و بسيار اهل مطالعه بود. در دبيرستان با تشکيل انجمن اسلامي و سخنراني، فعاليت هاي خود را آغاز كرد و در سال 1356 در رشته تاريخ دانشگاه فردوسي مشهد تحصيل خود را ادامه داد. در دوران دانشجويي علاوه بر تحصيل، در رشته تاريخ دانشگاه مشهد به تدريس نهج البلاغه، عقايد و تاريخ اسلام مي پرداخت.
 
وي از مبارزان دوران ستمشاهي بود و در شهرهاي مشهد، کرمان و اهواز فعاليت سياسي انجام مي داد. در سنين 14 تا 21 سالگي چند بار توسط رژيم ستمشاهي، زنداني و شکنجه شد. از جمله اقدامات وي در زمان طاغوت تشکيل سازمان موحدين بود كه اين سازمان با هدف مبارزه مسلحانه براي سست کردن بنيان هاي رژيم منفور پهلوي، به دور از تئوري هاي گروه ها و سازمان هايي که مبناي علمي آنها از تئوري هاي مارکسيستي نشات مي گرفت، برنامه هاي خود را در راستاي تحقق بخشيدن فرامين حضرت امام (ره) تنظيم كرد و حرکتي نو را از اواخر سال 1356 شروع کرد.
 
پس از پيروزي انقلاب اسلامي عضو اولين شوراي تشکيل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. قبل از شروع جنگ وقت خويش را صرف امور فرهنگي مي نمود. از اوايل جنگ در اهواز مستقر بود و سازماندهي بسيجيان اعزامي از سراسر کشور به جبهه هاي نبرد را به عهده داشت. پس از گذشت دو ماه از جنگ نقطه حساس مرزي يعني هويزه را براي خود انتخاب کرد و براي تشکيل سپاه پاسداران و سازماندهي عشاير عازم اين منطقه شد.
 
سرانجام این جوان برومند اهوازی شانزدهم دی ماه 1359 در حالی که تنها 22 سال سن داشت، به همرزمان جوانش که از دانشجویان خط امام از سراسر کشور بودند با خلق حماسه هویزه مظلومانه و غریبانه چون حضرت ابا عبدا... الحسین علیه السلام و یاران با وفایش به شهادت رسیدند.
 
حسين پس از شهادت همرزمانش با فرياد «الله اکبر»، آخرين گلوله هاي باقيمانده آر پي جي را به سوي دشمن شليک كرد و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ تر شدن حلقه محاصره، چون مولايش امام حسين (ع) به شهادت رسيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
 
قبل از یادداشت های ارزنده حسین در سنگر، به دو ویژگی اخلاقی وی اشاره می‌کنیم.
 
اول اينكه حسین در رفتار با برادران بسیجی و مردم، بسیار متواضع بود. او فرمانده سپاه هویزه بود و در جلساتی با حضور مسئولین و فرماندهان همچون آیت الله خامنه‌ای و دکتر چمران شرکت می‌کرد، در طراحی عملیات بسیار می‌اندیشید و با وجود تلاش های فراوان و برنامه‌های سنگین در ساعات روز، شبها همچون همه بسیجی ها، پاسدار شب بود. چندبار مسئول تنظیم لیست پاسداری، نام حسین را از لیست حذف کرد و به دلیل اینکه ایشان در همه ساعات روز مسئولیت های سنگین دارد، حاضر نبود نام حسین را بنویسد، اما حسین با اصرار زیاد نام خود را در لیست قرار داد و ساعاتی از شب را پاس می‌داد، درست همچون همه نیروها.
 
دوم اينكه حسین از کمترین فرصت و لحظات وقت خود استفاده می‌کرد. در ساعاتی از شب که مسئولیت پاسداری را بر عهده داشت، از نور چراغ قوه دستی استفاده کرده و صفحاتی را با عنوان یادداشت های در سنگر به نگارش درآورد. حسین نوشته‌های فراوانی داشته که متأسفانه در حمله ددمنشانه ارتش عراق و ویران كردن شهر هویزه و مقر سپاه، همه چیز نابود شد.
 
چند نمونه از نوشته‌های حسین که گویا در شب‌های مختلف در سنگر نوشته است، به حضورتان تقدیم می‌شود.
 
متن دست نوشته‌ دوم؛ «در دل سنگر با خود سخن می‌گویم: راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد و بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
 
آیات جهاد را شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح و ... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود، سنگرم محرابم گردد، سنگرم خانه امیدم گردد و سنگرم قبله دومم گردد. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. در دل سنگر با خدا سخن می‌گویم. «اللهم انک یا انس الانسین لاولیالیک» خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت «یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرء و قبله» خدا اگر من در سنگرم تو در قلب من و در دل سنگر هر دو حضور داری «و هو معکم اینما کنتم حدید».
 
راستی این سرود را از اصغر شهید بیاد دارم؛
 
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم                تو را کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را
پنهان نگشته‌ای که شوم طالب حضور      غایب نگشته‌ای که هویدا کنم تو را 
 
هر کسی قادر نیست آنچه را که شایسته سخن گفتن با خداست بر زبان آورد؛ لذا برای راز و نیاز با او باید به نیایش های امام زین‌العابدین(ع) توسل جست، دعاهای صحیفه را باید بخوانم و بعد حفظ کنم و زمزمه کنم، نیایش های علی بن ابیطالب را بخوانم، حفظ کنم، زمزمه کنم. «اللهم حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتها بقوتک و اسبغ عطایاهم من جدتک اللهم اغفرلی ما انت اعلم به منی فان عدت فعد علی بالمغفره اللهم اغفرلی ما اتقرب الیک بلسانی ثم خالفه قلبی اللهم اغفرلی ما ولیث من نفسی و لم تجد له وفاء من عندی».
 
من در سنگر هستم در اوج تنهایی، سلاح بر دوش دارم، کرخه از کنارم می‌گذرد، در دو کیلومتری، دشمن مستقر است تاکنون دوبار بلاد مسلمین را مورد تجاوز قرار داده است و اکنون چندین کیلومتر در خاک اسلام وارد شده است و ناجوانمردانه شهرها را می‌کوبد و نابود می‌کند، صدای رگبار و خمپاره همیشه در گوش است. مردم روستاها و شهرها آواره و سرگردان شده‌اند کودکان گرسنه و لرزان در آغوش مادران ترسان بسیار به چشم می‌خورد. زمان می‌گذرد، عبور زمان در کنار برادران خاطره می‌سازد. اعمال متهورانه و بی باکانه بچه‌ها حماسه می‌آفریند.
 
منصور در کنار اصغر شهید شد و اصغر شاهد شهادت او بود. اصغر در کنار رضا شهید شد و رضا شاهد شهادت اصغر بود و اما رضا در تنهایی شهید شد، راستی شهداء همه با هم بودند و چه جمع باصفایی. در شهادت منصور در مسجد، اصغر شهید برای مردم از منصور حرف زد. وقتی خواستیم که خانه اسکندری شهید برویم، اصغر شهید شد، شعار « ما تشنه هستیم بهر شهادت» را سرود، در خیابان حصیرآباد. وقتی منصور شهید شد، رضای شهید در فراق منصور گریه کرد و صادق برای آنان نوحه می‌خواند و صدای دلنشین و پر جاذبه‌اش مرا به گریه می‌اندازد. بابک معتمد، قنادان زاده، طحان در ساحل کارون بوند. دهبان و احمد مشک در ساحل کرخه. شاید طبیعت جای دجله و فرات را با کرخه و کارون تعویض کرده است.»
 
مادر شهید در محضر امام خمینی (ره)
 
مادر حسین که روزهای اول تنها برای بدست آوردن جسد گلگون کفن حسین بی تابی می کرد، با یادآوری مادران صدر اسلام گفت: «همانطور که مادر یکی از مجاهدین صدر اسلام وقتی دشمن کافر سر بریده فرزندش را بسوی مادر پرتاب می کند و می گوید: من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم و چون امام فرموده است «جوانان ما مانند جوانان صدر اسلام هستند» من نیز مانند مادران صدر اسلام جسد مطهر فرزند را هم به خدا هدیه می دهم.
 
مادر شهید حسین می‌گوید: تنها از خدا می خواهم که این قربانی شهید را بپذیرد و قطره قطره خون پاک حسین سبب افزایش عمر امام عزیز و پیروزی انقلاب اسلامی گردد و اگر امام فرمان دهند من و همه فرزندانم به جبهه می رویم تا ضربه ای حتی به اندازه پرتاب یک سنگ به کفار بزنیم و از اسلام دفاع کنیم.
 
حضرت امام من به همراه مادر همه شهدا تصمیم گرفته ایم که اگر اجازه فرمایید ما هم به جبهه برویم و لااقل یک سنگی به قلب دشمن کافر که حتی اجساد عزیزانمان را به ما ندادند، پرتاب کنیم و ما هم مانند فرزندانمان شهید شویم.»
 
امام فرمودند: «نه همین که شما این چنین فرزندانی دارید این بالاترین اجر است. شما باید صبر کنید و دعا کنید برای پیروزی اسلام.»
 
مادر حسین گفت: «حضرت امام، حسین امسال قرار بود از طرف سپاه به مکه مشرف گردد. امام فرمودند که ناراحت نباشید حالا بالاتر از مکه رفته است.»
ارسال نظر
captcha
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار